تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
           
        هم ميهنان  شب يلداي شما مبارك..!
 
        بيائيد در اين شب بياد محرومان جامعه خود باشيم .
        بيائيد شاديهايمان را با  اين عزيزان تقسيم كنيم.
 
        بيائيد و امشب با اهداي شيريني و پشمك به محرومان و اقشار ضعيف آنان را
 
        در شادي هاي سنتي شب يلدا شركت دهيم . چرا كه اين شب سنتي و نياكاني مال   
         
         همه ایرانیان است.        
 
         پس راه بيفتيد و از كساني كه ميشناسيد و يا در محله هايي كه ساكنين آنها
 
         كم درآمد هستند بين مردم شيريني و پشمك و ميوه تقسيم كنيد تا در درون
 
         خود احساس شعف و شادي حس كنيد. خداوند يارتان باد.
        
 
 
 
 
       
 
 
  
 
آن شب كه سرورم زايد
 
نشانه‌اي از ملك آيد
 
ستاره از آسمان ببارد
 
هم ‌آنگونه كه مهدی(عج) در آيد
 
ستاره‌اش نشان نمايد
 

http://DataBus.persianblog.com

 
 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 9:24 توسط داداشی |


 

              با سلام 

              یه کلیپ خیلی خیلی باحال که به ( e-mil )ام اومده رو

              واسه شما گذاشتم حتما ببیند.     

 

              اینم اون کلیپ جالب و دیدینی با پاور پوینت  Download

 

             قاصدک برای همه دوستانش آرزوی موفقیت می کند. ( دنیا به کا م تون باشد )

                                                                 Fardiyn_m@yahoo.com

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 15:14 توسط داداشی |


 
 نیازهای عاطفی  زوجهای  جوان
YYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY
 Click Here For Get More E-mail @ Sare2008 Group
 
   نیاز های عاطفی یک زن :
   1 . زن نیاز به آن دارد که ببیند شوهرش به او اهمیت می دهد .
   2.زن مایل است مشاهده کند که شوهرش او را درک می کند .
   3 . زن می خواهد مورد احترام مرد خود قرار گیرد .
   4 . زن نیازمند آن است که مرد برایش ارزش قائل شود .
   5 . زن مایل است که شوهرش خود را وقف او کند . 
    6 .  زن نیاز به آن دارد که مکررا اطمینان باید شوهرش او را عاشقانه دوست دارد .
 Click Here For Get More E-mail @ Sare2008 Group
   نیازهای عاطفی یک مرد :
   1 . مرد نیاز دارد که ببیند زنش یا نامزدش به او اعتماد دارد .
   2 . مرد مایل است که زن مقابلش او را به همان ترتیبی که هست بپذیرد .
   3 . مرد دوست دارد همسرش قدر او را بداند .
   4 . مرد نیاز دارد که مورد تحسین همسرش قرار گیرد .
  5 . مرد دوست دارد که زن کارهای او را تایید کند .
   6 . مرد مایل است مورد احترام و تشویق همسرش واقع شود .
 
  به امید روزی که همه زندگی زیبا مانند زیبایی و لطافت بهار درتمامی مر احل داشته  
    با شند.
  به امید آن روز .........
Click Here For Get More E-mail @ Sare2008 Group                  
برای دوست داشتن بهانه لازم نیست.
 
Shad bashid
Ghasedak
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 14:46 توسط داداشی |


 

   ديروز همه چيز بي رنگ بود

   نگاه ها جور ديگري بود

   حرف ها طور ديگري بود

   محبت ؛ عشق ؛ عا طفه معني اش را از دست داده بود

   زيبايي فصول را احساس نمي کردم

   اميد در وجودم کمرنگ شده بود

   کسي را باور نداشتم  به کسي اعتماد نداشتم

   اما امروز با تمام وجودم تمامي زيبايي ها را حس مي کنم

   شکوفايي و شادابي بهار آواز پرندگان را ؛

   گرماي پر حرارت تابستان را

   رنگ هاي شاد برگهاي  پاييزي

   خش خش برگها زير پاهايم

   گويي با من حرف مي زنن

   با تمام وجودم احساس مي کنم

   و زيبايي هاي فصل زمستان که منتظرم

   با اولين بارش برف روي زمين

    روي برفها راه بروم

    و به سکوت اين فصل گوش بدهم

 

     در آن روز يک آدم برفي براي خودم خواهم ساخت

     و آدم برفي را همراز و هم صحبت خودم قرار خواهم داد

 

    بدونه هيچ اعتراضي

    درد دل هاي تمام روزهاي بي کسي ام را برايش

    خواهم گفت

    و تا موقعي که دوام دوستي ما از بين نرود

    آن را براي خودم ؛ خوده خودم نگه مي دارم

    و مي دانم با تمام شدن اين دوستي

    روزهاي خوشه منم به پايان خواهد رسيد

    با ذوب شدن آدم برفيم تمامي رازها و حرفها يم

    نيز با او در خاک مدفون خواهم شد

    وکسي رازم را نخواهد دانست

   

 و من به زندگي ام ادامه خواهم داد

    و تلاش مي کنم تا زنده بمانم

     و منتظر خواهم شد تا لحظه اي فرا رسد

    که دوباره به زندگي بر گردم

 

           با تشکر

            شاد موفق و سلامت باشین

 

 Ghasedak

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 13:50 توسط داداشی |


 
 
 
شاگردي از استادش پرسيد:عشق چست؟
 
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين
 
شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
 
باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي
 
بچيني.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني
 
برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟و شاگرد با حسرت
 
 جواب داد:هيچ!هر چه جلو ميرفتم،خوشه هاي پرپشت تر
 
  ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين،تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق يعني همين.
 
شاگرد پرسيد:پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را
 
بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي.
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي
 
 برگشت.استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب
 
گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه
 
 ديدم،انتخاب كردم.ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
 
 
شادباشید و پیروز
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 0:11 توسط داداشی |


واسه اون گنبد زرين
 
پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن
 
واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون
   
واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن    واسه آدمای مغموم كه ميان دخيل می بندن
 
 واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه          اگه دستم به ضريحت برسه واسم يه خوابه
  
   واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله    واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله
 
دل من تنگه ميدونی     كاشكی قابلم بدونی
   
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگيرم      يا كه از تربت پاكت مثل ياسا بو بگيرم
 
واسه اون اوج شكفتن توی عالم زيارت   واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهايت
 
واسه اون كفشا كه مردم روی پله در ميارن   واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو می زارن
    
واسه اون ساحت پاكی كه درش هميشه بازه      واسه دستای نيازی كه به سوی تو درازه
 
دل من تنگه می دونی   كاشكی قابلم بدونی
 
صدا
زمان اجرا عنوان
3:57 Download زيارت
3:54 Download ياابن الزهرا
2:53 Download شنيدم سجيتكم الكرم ...
4:08 Download كاشكي آهويي بودم ...
6:13 Download مولا علي بن موس الرضا ...
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ساعت 16:7 توسط داداشی |


 

 

     کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ای نا جور بر لباس هستی

 

     و صدای همواره نا موزونش  خراشی بود بر صورت.

 

     با صدایش نه گلی میشگفت و نه لبخندی برلبی می نشست. او خودش را دو ست نداشت و بودنش  

        را . 

 

     کلاغ از همه گله داشت ، فکر میکرد در دایره قسمت نا زیبای تنها ، قسمت اوست.

 

     غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و با لهایش را می بست تا دیگر 

     آواز نخواند 

     خدا گفت: با صدایت فرشته ها به وجد می آیند ، سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند.

 

     بخوان برای من ، این منم که که دوستت دارام سیاهیت را و خواندنت را .

 

     و کلاغ این بار عشقانه ترین آوازش را خواند و جهان زیبا شد.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 22:30 توسط داداشی |


 
 
 
     گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم

     خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم

     گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم

     مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم

     ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم

     بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم

     چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم

     وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي

     بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم

     خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم

     من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را

     در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم

       من و تو كم بوديم

     من و تو ،‌ اما در ميدانها

     اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم

     ما به اندازه‌ ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ ما مي چينيم

     ‌ما به اندازه‌ ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ ما مي روييم

     من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم

 
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم

من و تو حق داريم در شب اين جنبش

نبض آدم باشيم
 
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ ما هم شده
 
با هم باشيم
 
گفتنيها كم نيست
 
 
 
salam
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 2:2 توسط داداشی |


 
سلام 
 
امروز چند شعر از شاعران بزرگ و بنام
گشور عزیزمان را برای شما می زارام
امیدوارام که خوشتون بیاد.
 
ghasedak 
 
 
 
 
 
 
هو
 
مرغ سحر ناله سر کن      داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را      بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ      نغمه آزادی نوع بشر سرا
در نفسی عرصه این خاک توده را                 پر شرر کن
 
ظلم ظالم جور صیاد       آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت       شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است گل ببار است       ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله شکن در قفس ای آه آتشین       دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین      بیشتر کن   بیشتر کن   بیشتر کن
مرغ بیدل    شرح هجران    مختصر مختصر مختصر کن
 
از ملک الشعرای بهار
اجرا قمرالملوک وزیری
اجرا نادر گلچین
 
 
 
 
سروی و بیدی    بر لب جویی    گرم سخن بودند
بی خبر از خود     هر چه تو گویی    چون دل من بودند
سرو خودآرا    مست و طرب زا    بر سر ناز آمد
بید کهن را    دید و بگفتا    کز تو چه باز آمد
من که تو بینی    سرکش و سبزم    شاهد گلشن ایجادم
مست غرورم و آزادم من
کرده به قامت    شور قیامت    پیکر خرم و آزادم
غرق سرورم و دلشادم من
آسیب خزان هرگز       کی برگ و برم ریزد
گر برف زمستانها       یکجا بسرم ریزد
 
چون پیری     که دهد پندی    به سخن بید آمد
من آشفته سر ای جوان جهان دیده ام
ز من بشنو که دلسردی خزان دیده ام
ز گشت زمان چه دانی؟
ترا هرگز کسی سایه ای نبیند به بر
که بگذارد خسی یا گلی در آن سایه سر
چه حاصل ز سر گرانی؟
اگر افتاده حالم       و گر بشکسته بالم
همین بس مرا    که هر کس مرا    بخواند به سایبانی
 
از معینی کرمانشاهی
 
 
 
ای یوسف خوشنام ما           خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما         ای بر دریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما          ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما          تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما          ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما          نظاره کن در دود ما
در گل بمانده پای دل          جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل          ای وای و دل، ای وای و دل
ای وای و دل، ای وای و دل
 
از مولوی
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 1:25 توسط داداشی |



با سلام
 
زماني كه انسان جوان است موجودي است بسيار صادق اما در عين حال نادان و احساسي.اگر
 
دوست بدارد صادقانه عشق مي ورزد و تمام وقت و وجودش را صرف عشقي مي كند كه در
 
مقابلش قرار مي گيرد و در مقابل انتظار دارد به او نيز اينچنين عشق ورزيده شود اما چنين نمي
 
شود،بنابراين يك حس شكست كامل به او دست مي دهد مثل كسي كه خانه اي بسازد اماناگهان با
 
يك زلزله يا حادثه اي مشابه همه انچه ساخته شده،كامل يا غير كامل،فرو بريزد  تنها با اين تفاوت
 
كه براي عاشق ما انچه در هم مي ريزد يك مجموعه خيالي زيبا در ذهن اوست.
 
ذهن يك جوان عاشق زشتي دنياي بيرون را كه با زيبايي همراه است نمي بيند بنا براين صادقانه و
 
عاشقانه دنيايي شيرين و زيبا با اجرهاي خيالي در درون مي سازد و انگاه براي بقاي اين دنياي
 
خيالي مي خواهد همه چيز و همه كس در بيرون به گونه اي رفتار كنند كه نظم خيالات او به هم
 
نخورد اما واقعيت در بيرون از ذهن بسيار متحرك،بسيار متغير و بسيار ازادتر و مستقلتر از انچيزي است كه ذهن يك جوان بتواند حتي تصورش را هم بكند.
 
پذيرفتن اين واقعيت كه دنياي بيرون خيلي قوي و در عين حال مستقل از ذهن انسان است بسيار
 
دردناك است زيرا درك اين حقيقت اصلا خوشايند دنياي خيالي و پر از مهر و وفاي يك جوان نيست
 
اما از طرفي گريز از اين حقيقت تنها موجب درد و رنج بيشتري خواهد شد زيرا جوان با عدم قبول
 
ان باز دنياهاي خيالي مي سازد و باز شاهد ريزش اين دنياها با كمترين تكاني از بيرون مي شود و
 
نهايتا جوان مانند يك رنج كشيده نا اميدانه در گوشه اي كز مي كند غافل از اين كه خالق اصلي
 
تمامي اين نوع رنجها خود او بوده است نه كسي ديگر.....درك اين حقيقت باعث مي شود كه جوان
 
به مرور پوسته ذهني و خيالي خود را بشكافد و متواضعتر و قانعتر از گذشته به حقيقت اطراف اقرار كند و در عين حال به نوعي بلوغ عقلي دست پيدا كند.
 
هر انساني تنهاست اما جوان در ابتداي زندگي اش اين را درك ويا قبول نمي كند بنا براين براي
 
فرار و درهم شكستن تنهايي اش در گير عشقهاي پيوسته و مكرر مي گردد و اين كار را به صورت
 
نا خود اگاه انجام مي دهد و هر بار كه شكست مي خورد با تنهايي دردناك انساني خود روبرو مي
 
شود اما به خاطر رنج اور بودن اين حقيقت بزرگ، از ته دل مي گريد و حتي گاها خود را مي كشد
 
چون نمي داند هميشه تنهاست خود را به تنهايي محكوم مي كند وچون نمي داند دنياي بيرون
 
لزومي ندارد بر طبق خيالات او عمل كند ان را به بي وفايي متهم مي كند......انسان تا زماني كه با
 
تنهايي خودش كنار نيايد نمي تواند واقع بين و در عين حال دوست خوبي براي خود و ديگران باشد
 
بنابراين هم خود وهم ديگران را رنج مي دهد واين كار را هم به خاطر هيچ انجام ميدهد اما متوجه
 
نيست  ...كسي كه از تنها يي اش مي گريزد ديگران را دوست خواهد داشت تا تنها يي اش را پر سازند و اين محبت وابسته و بسيار خطرناك است چه براي خود شخص و چه براي ديگران
 
 
** نكته اصلي* در عشق و يا عشقها پيدا كردن خود است نه خواستن و گرفتن ديگري،انساني كه
 
عاشق مي شود صرفنظر از شكست و يا پيروزي بايد بتواند خودش را پيدا كند،انسان بارها و بارها
 
عاشق مي شود و شكست مي خورد تا اينكه كاملا خودش را مي يابد  و انگاه ديگر عاشق نمي
 
شود زيرا كسي كه خودش را مي يابد به عشقي بيكران كه همواره و بي واسطه از درون مي
 
جوشد و يك خصلت انسانيست دست مي يابدعشقي كه بي توقع به همه،زيبا يا زشت،اشنا و يا نا
 
اشنا،انسان و يا حيوان،و...عرضه مي شوداما متاسفانه خيلي ها از رسيدن به خود باز مي مانند
 
زيرا همه توجه شان را معطوف رسيدن به ديگري مي سازند و خوشبختي خود را در بيرون از
 
خود مي جويند و نهايتا بر گورستان شكست عشقهايشان مي گريند و خود را با خاطرات عاشقي
 
اشان مشغول مي سازند غافل از اينكه حقيقت بزرگ در سينه انها منتظر يك توجه كوچك، بيرون امدن و زاييدن است.
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 ساعت 14:45 توسط داداشی |


 

 

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین گر آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دتیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بردارم!

تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است

دلم با صد هزاران رشته با این خلق

با این مهر با این آب ماه

با این خاک، با این آب

پیوسته است

مراد از زنده ماندن امتداد خورد  و خوابم نیست

 توان دیدن دنیای ره گم کرده رنج و عذابم نیست  

هوای همنشینی با گل و سازو شرابم نیست

 

جهان رنجور و بیمار است

 

دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی زجانش برندارم ناجوانمردیست

نمی خواهم بمیرم تا مجبت را به انسانها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافروزم، بیفروزم

خرد را مهر را تا جا.دان بر تخت بنشاننم

به پیش فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردایی، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی نور است

نمی خواهم بمیرم ای خدا!

ای آسمان!

ای شب!

نمی خواهم!


 

نمی خواهم

مگر زور است؟

                                                                                                         

      Fardiyn_m@yahoo.com                                          پیروز باشید***

             

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 ساعت 0:10 توسط داداشی |


 

سر منشا شعر ناب من الله است
چون اوست كه از درد دلم آگاه است
خوش عاقبت است هرانچه خوش آغاز است
آغاز سخن هميشه بسم الله است

*****

يادم هست يادت نيست

روز پاييز ي ميلاد تو در يادم هست
روزخاکستري سرد سفر يادت نيست

ناله ي نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده هست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

يادم هست يادت نيست !
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود

پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست ؟
من به خط و خبري از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست !

عطش خشک تو بر ريگ بيابان ما سيد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟

تو که خود سوزي ي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست که مرگ با ل وپر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل
آن چنان غرق غروبي که سحر يادت نيست

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 ساعت 14:39 توسط داداشی |


 
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم

و گر به خشم روي صد هزار سال ز من

 
به عاقبت به من آيي كه منتهات منم
 
نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي
 
كه نقش بند سراپرده ي رضات منم
 
نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي
 
مرو به خشك كه درياي با صفات منم
 
نگفتمت كه تو را ره زنند و سرد كنند
 
كه آتش و طبش و گرمي هوات منم
 
نگفتمت كه صفتهاي زشت بر تو نهند

 

كه گم كني كه سرچشمه حيات منم

 
نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
 
نظام گيرد خلاق بي جهات منم

 

اگر چراغ دلي دانك راه خانه كجاست

 
وگر خدا صفتي دانك كدخدات منم 
 
 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 9:38 توسط داداشی |


                

                

  بار خدای من! تو شنونده اي قبل از اينكه من بگويم

  بار الاها تو تنهائي و نمي خواهي ديگران تنها باشن

  حتماً تنهائي سخته و تو نمي خواهي كسي تنهاباشه حتي اگر  

  به قيمت آن باشه كه تو هميشه پيش آنها بمونی

خدايا تنهايم و تو نيز تنها  و مطمئنم كه تو بايد الان در كنار من باشي و با من گريه كني

مي توانم صداي اشكهايت را از ته دلم احساس كنم ولي ميدانم تو هم بخاطر خود من سكوت مي كني

همان گونه كه من به خاطر  تو سكوت مي كنم

بار خدایا! ميدانم معجزه زماني به وقوع مي رسد كه انتظارش را ندارم ولي نمي دانم چرا الان

 منتظر معجزه هستم

بار الاها معجزه كن كه تنهايم

خدايا نگذار گريه كنم

تو صداي مرا مي شنوي و دعاهاي مرا اجابت مي كني

در اصل تو هستي و من هستم ، من هستم براي آنكه بخواهم و تو هستي تا بدهي

تو بايد به من عطا كني مگر نگفتي غير از تو كسي نيست كه عطا كند

پس تو را صدا كردم و تو بايد مرا اجابت كني

اگر  خار و ذليلم ، تو خدائي و من ديگري، آيا تو بايد قدرت بيكرانت را به من نشان بدهي و

 از من انتقام بگيري مگر من كه هستم كه تو را رد كنم يا تائيد كنم . از من به تو چه سود

 تو خدائي كن و من بندگي

در فكرت هم نخواهي ديد كه پعد از اجابت دعایم ديگر گناه نكنم

تو خدائي و من بنده

 تو نازي و من نياز

كجا جاي تو با من عوض مي شود تو بايد مرا اجابت كني تا در اين دنياي كوچك گدا و

 كوچك ديگري نشوم نیست خدای من خدائی كه باعث شود من براي رفع نياز به ديگري

 دل ببندم واي بر آن خدا

خدايا در دل من يك دنيا التماس هست و نياز  من اجابت سالها دعا و خواستن من است

 و تو ديدي كه چگونه از تو خواستم

براي من سالها گريه هست و گريه اما براي تو

براي تو تنها يك اراده است

همه چيز به يك نگاه تو و تمام من در يك نگاه تو و اكنون نگاه من به رحمت تو

براي من سالها زجر و عذاب و براي تو تنها يك جواب و يك لحظه صفا

الان كجائي ايا مي شنوي؟

اگر مي شنوي جواب بده نه الان اما از فردا هم ديرتر نكن

خدايا

بگو كي و چه زماني روی از نیازمندی برداشتم؟

بگو كي از ديگري نگاهي بود و از من روي برگرداندن؟

بگو كي تاخير كردم در حالي كه تمامم همان بود كه دادم؟

اما تو

داري و نمي دي ؟

نه من بلكه گدايان در خانه تو هم زياد هست اما تو پادشاهي

بايد عنايت كني و عطا

تو تا قيامت هم اگر بدهي تمام نمي شود

تو تعهدی دادی تا قیامت در کنار همه ما باشی

خدايا اگر ديدي كه دادم وقت آن است كه از تو طلب کنم چون هيچ ضمانتي غير از

 ضمانت تو باعث نشد كه هر چه داشتم اول به دیگری دهم و الان تو ضامن من شو

 و نگذار كه تنها بمانم

اگر خدائي پاسخ بده اما نه الان ولي از فردا ديرتر نشه!!

 

 

و اما من گريه كردم

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 18:10 توسط داداشی |


 

 

وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..

وقتي مي فهمي که دنيا با همهء قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..کني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...

 

 

اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني ..

 

 

 

 

این حرف خیلی قشنگ و پر معنی

ر عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟)

 

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده

-_-

هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

-_-

هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم

دیگر چه خواهی ؟

-_-

من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

 

 

 

برام خیلی عزیزید

دوستتون دارم

 

                                    

                                                                          sabzbashid 

                                                                     Fardiyn_m@yahoo.com

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 17:45 توسط داداشی |


 

درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:  چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

 

 وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 

 « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود

 

شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 

« با آرزوی موفقیت برای شما دوستان »(GHASEDAK) 

 

                                                                                        

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 12:59 توسط داداشی |


 

 

ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟

 

گفت به اندازه جوهر خودکارم

 

گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه

 

لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.

 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل  

غریب و بی کس تنها شد این دل 

نمی دانم چرا از ابر گریان 

نصیب ما نشد یک قطره باران 

نمیدانم چرا با من چنین کرد 

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

نمی دانم چرا سبزی خزان شد 

وجود خنده ای بر ما گران شد 

نمی دانم چرا دلها شکسته 

زمین و اسمان از هم گسسته 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 shad bashid

fardiyn_m@yahoo.com


لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 12:44 توسط داداشی |


 
 
 
نکاتی که در زیر میخوانید نکاتی بسیار ساده و سطحی هستند که اثر بسیار زیادی در ایجاد صمیمیت بین زن و مرد و در نهایت ارامش روحی دارد. از شما خواننده گرامی خواهش میکنم که قبل از اینکه قضاوت کنید این متن را تا اخر بخوانید . اینها  خلاصه نظرات یک پزشک روانشناس  است که در یک سمینار علمی  مطرح نمودند.  و بنده خلاصه انرا به حضورتان تقدیم میکنم:
زنها را درک کنید تا صمیمیت زیاد شود.تنها حسی که این موجود آسمانی را هراسان میکند . عدم درک متقابل از سوی همسرش میباشد.همانقدر که مردان از عدم شایستگی میهراسند.زنان از اینکه احساسات و عواطفشان درک نشود بیمناکند.
اگر میخواهید مردی نمونه باشید باید بدانید که:
1-   زنان باید درک شوند.نیازها و عواطف و حضور او را درک کنید.شما باید شادی و ناراحتی و سر زندگی و کسالت و همه حالات او را درک کنید .
2-   زن با صحبت کردن آرام میشود.همین که شروع به تعریف کردن میکند انگار که مسایلش به بهترین صورت حل میشود.هرگز او را از تعریف کردن و صحبت کردن باز ندارید.
3-   گوش کنید. فراوان و فراوان به حرفهایش گوش کنید. وانمود نکنید که دارید به حرف هایش گوش میکنید بلکه واقعا به  حرفهای او دقت کنید.گوش کردن به صحبتهای زن بذر صمیمیت را در دل شکننده او میکارد.هنگامیکه صحبت میکند صمیمانه و با مهر و محبت نگاهش کنید و به حرفهایش دقت کنید.
4-   راه حل ندهید.سریع پیشنهاد و راه حل ندهید.زن نمیگوید که شما مشکل را حل کنید.او میگوید چون فقط میخواهد که گفته شود.و نه اینکه به سرعت مسئله حل شود.اگر میگوید سرم درد میکند نگویید برو دکتر.بگذارید به صحبتش ادامه دهد.
5-   زن به توجه شما نیاز دارد .به او توجه کنید.به نیازهایش . به لباسهایش. به صورتش. به آرایش جدیدش.به ....به فعالیتهای روزانه اش و به صبوری و اخلاق نیکویش. به تبسم و اخم او به همه چیز ...
6-   به مهمانی که میروید بین مردم غرق نشوید و هر از گاهی به دنبال او نیز بگردید . هم توجه کنید و هم به او فضا بدهید.او کفشی جدید خریده و از شما نظر میخواهد شما به او میگویید کفش خوبی است . او میداند که کفش خوبی خریده او میخواهد بشنود که " فوق العاده است"
7-   زن مرد را مقتدر دوست دارد .مرد نباید ابراز ضعف نماید حتی اگر ضعیف باشد.دست کم نشان دهید که مقتدر هستید.با شخصیت و محترم باشید.ورزش کنید و خرابی های خانه را به سرعت اصلاح کنید.مسوولیت پذیر باشید.
8-   زن دوست دارد که به او احترام بگذارید.به او احترام بگذارید.تنها خدا میداند که احترام گذاشتن به او چقدر برایش لذتبخش است. مرد و زن در جلوی در ایستاده است . زن واقعا" لذت میبرد اگر شما به او بگویید اول شما بفرمایید. آری به همین سادگی . هرگز زن را در برابر دیگران سرزنش نکنید حتی اگر اشتباه مسلمی مرتکب شده باشد.
9-   زن به اعتبار نیاز دارد.زن را یکی از معتبرترین  فرد خانواده معرفی کنید.البته بدون لطمه زدن به شخصیت خودتان.
10-                      به همسرتان قوت قلب بدهید.به او اطمینان دهید که دوستش دارید.به زبان بیاورید و بگویید دوستت دارم . عزیزم دوستت دارم. اری همین جمله را به زبان بیاورید . نگویید این کلمه لوس است.به او بگویید خانه بدون او روح ندارد. این جملات به زن قوت قلب میدهد که او  در کانون عشق و محبت همسرش واقع شده است.
 
 
 
چند نکته به اقایان  برای حمایت عاطفی از همسرانشان
اگر میخواهید که همسرتان همواره زنی با طراوت و سرزنده و مادری سنجیده و مهربان برای فرزندتان باشد تصور نکنید که مجبورید بهای سنگینی برای حصول به این نتیجه بپردازید.فقط کافیست دقایقی را دقیقا" به حرفهای او گوش دهید.
1-   وقتی احساس میکنید  همسرتان ناراحت است منتظر حرف زدن او نمانید.اگر شما آغاز گر صحبت باشید 50 درصد ناراحتی اش را از بین برده اید.نگذارید سکوت طرفین فضای سنگینی بر خانه حاکم کند
2-   وقتی به او اجازه صحبت میدهید بدانید ناراحت شدن از اینکه او چرا ناراحت است کمکی به حل مسئله نمیکند.
3-   از قطع کردن صحبت او جلوگیری نکنید
4-   وقتی نمیدانید چه بگویید حرفی نزنید.اگر نمیتوانید حرف مثبتی بزنید و اگر به هر دلیلی نمیتوانید جانب احتیاط را نگه دارید بهتر است ساکت بمانید
5-   اگر همسرتان قصد صحبت نداشت با طرح سوال او را به صحبت وادار نمایید.
6-   احساسات او را اصلاح نکنکید . و در مقام داوری بر نیایید
7-   تا حد امکان ارامش خود را حفظ کنید .واکنش نشان ندهید. چرا که اگر برای لحظه ای کنترل خود را از دست بدهید قطعا" شما بازنده خواهید بود و البته پشیمان!
 
 
نکاتی که در بالا ذکر شد شاید در نگاه اول بسیار ساده و سطحی و بی اهمیت جلوه کند ولی باور کنید که با رعایت همین نکات ساده ( و البته بی هزینه ) بسیاری از مشکلات مربوط به نبود صمیمیت بین همسران حل میشود.
 
 موارد بالا برای آقایان است  . به همین  صورت نکاتی هم وجود دارد که خانمها باید رعایت کنند  که به رعایت انها از سوی خانمها و رعایت نکات بالا از سوی آقایان قطعا" صمیمیت در زندگی پر رنگ تر خواهد شد .آری صمیمیتی که  اگر در خانه حاکم باشد همه مشکلات  کم رنگ میشوند و حاضر نخواهید بود که انرا با دنیا عوض کنید.
مگر ما از زندگی چیزی جز صمیمیت و یکدلی و فضایی با عشق و محبت میخواهیم؟ مگر نه اینست که حتی ان کسی که بدنبال کسب ثروت است هدفش رسیدن به آرامش  است؟
نکاتی را که خانمها باید رعایت کنند  در ایمیلی با عنوان " فقط خانمها بخوانند " بعدا" براتون میفرستم . منتظر نظراتتون هستم....... به امید موفقیت و بهروزی همه شما عزیزان دوست داشتنی. دوستتان
دارم .اری دوستت دارم .ghasedak
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 ساعت 11:32 توسط داداشی |


 

من ندانستم از اول كه تو بي مهــــر ووفايي
عهد نابستن از به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن
تا به همسايه نگويد كه در خانه ي مايي

پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند
تو بزرگي و در آيينه ي كوچك ننمايي

عشق و درويشس انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا
در همه شهر دلي ماند كه ديگر بربايي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

آن نه خال است زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

تو مپندار كه سعدي ز كمندت بگريزد
چو بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384 ساعت 13:29 توسط داداشی |




هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384 ساعت 9:45 توسط داداشی |


 
 
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد.
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384 ساعت 9:32 توسط داداشی |




 
 
 
 
 
 
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
 
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
 
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
 
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
 
دل رنجور من از سينه  ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
 
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
 
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
 
و ...
 
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
 
گمگشته

 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 ساعت 21:59 توسط داداشی |


 
 
دوستی رو من نمی تونم به زبونم بيارم

آخه توو تنهاييام
، آخه توو بد حاليام

کسی با من نبوده

کسی يارم نبوده

کسی با دستای گرمش تا
حالا شونه روو موهام نزده

کسی از دوست دارم هاش تا حالا حرفی که با من
نزده

دوستی رو من نمی تونم به زبونم بيارم

آخه توو روزای سختی ، آخه توو
دشواريا

کسی حتی خبر از من نداره

کسی توو خيالشم ازم تصور نداره

کسی نيست
که تووی شبهاش از توو چشماش واسه من بارون بباره

کسی نيست که با نگاهش ، واسه من
شادی رو ارمغون بياره

کسی نيست

کسی نيست نه کسی نيست که من بتونم واژه ی دوستی رو با خنده و شادی به زبونم بيارم

کسی نيست نه کسی نيست

دوستی رو من نمی تونم به زبونم بيارم
 
 
 
سعی کنيد به دوستانتان عشق بورزيد
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 ساعت 10:37 توسط داداشی |


 

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟

از كجا، وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی.

 

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری

برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،

برو آن‌جا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

 

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه‌های همه تلخ،

با دل‌ام می‌گويد

كه دروغی تو، دروغ،

كه فريبی تو، فريب.

 

قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جايی؟

 

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دل‌ام می گريند.

                         مهدی اخوان ثالث                                    : 

( چکامه سرا و شاعر بزرگ ایران )

     

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 18:39 توسط داداشی |


 
 
 
 
 
 
 

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.

 

جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.

قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!

 

 

فرشته ها حتما می آیند

 

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟


اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟


راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟


می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.


می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...

کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.

 

 

          از طرف: عرفان نظر آهاری"

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 12:25 توسط داداشی |


 

 

..... در زندگي تجربيات زيادي وجود دارد .

 

آيا تا به حال به عمق اين مطلب فكر كرده اي كه زندگي اتفاقي است كه تنها يك بار مي افتد ؟ در اين اتفاق هميشه ترديد ، انتخاب ، شادي و پشيماني به وقوع خواهد پيوست .

 

وقتي چيزي تا به حال اتفاق نيفتاده بنابراين دليلي هم ندارد كه انسان بتواند تشخيص دهد آيا واقعا كاري كه مي خواهد انجام دهد درست است يا نه ؟

 

اين بدين مفهمو نيست كه ما اصلا نادانيم ! بلكه صرفا آگاه نيستيم . پس ترديد ضمن اتخاذ يك تصميم امري طبيعي است . مثلا زماني كه بين خريد يك ماشين يا رفتن به يك مسافرت خارج از كشور ترديد داريم ، ممكن است هيچ ندانيم كه كدام يك از اين دو به ما لذت مي دهند ! بنابراين هيچ راهي به جز تجربه وجود نخواهد داشت .... اين يك تعبير آزادانديش در مورد « خود » است .

 

اينگونه اگر فكر كنيم شايد بيشتر به عصاره لحظات اجر بنهيم ! براي هر چيز شناختي وجو خواهد داشت و بايد قبل از انتظار شاد بودن خود را بشناسيم و به لذت شادي از خود دست يابيم . براي شاد بودن و يا احساس خوشبختي كردن جان گري معتقد است كه «ويتامينهاي ده گانه عشق » لازم است :


1 – ويتامين
g1 : برخورداري از عشق و حمايت خداوند
2 – ويتامين
p1 : برخورداري از عشق و حمايت والدين
3 – ويتامين
f  : برخورداري از عشق و حمايت خانواده ، دوستان و يافتن سرگرمي
4 – ويتامين
p2 : برخورداري از عشق و حمايت هم فكران و افراد ديگري كه اهدافي مشابه با شما دارند
5 – ويتامين
s : برخورداري از عشق و حمايت خويش
6 -  ويتامين
r : برخورداري از عشق و حمايت دردروابط صميمانه ،‌شراكت و روابط عاشقانه
7 - ويتامين
d : برخورداري از عشق و حمايت نسبت به شخصي كه به ما وابسته است
8 – ويتامن  
c: بخشش متقابل به دنياي خويش
9 – ويتامين
w  : بخشش متقابل به دنيا
10 – ويتامين
g 2 : عبادت در برابر خداوند
 
او اعتقاد دارد كه ضروريست همواره مراقب باشيم كه هيچ كدام از اين مخازن خالي نشود و هميشه مراقب باشيم كه تازماني كه نيازمند هر ويتامين نشديم لزوما ويتامين خاصي به ما شايد نخاوهد داد .

 

مثلا اگر صرفا به ويتامن r برسيم تا مدتي كه اشباع شويم زندگي ما بهشت خواهد بود اما وقتي نياز رفع شد در مورد ساير ويتامينها احساس تهي بودن مي كنيم !

 

مثلا وقتي كسي از محبوب يا همسر خود قهر كرده است ممكن است رفتن به سينما با دوستان خودش باعث شود شب كه به خانه باز مي گردد احساس كند كه در كنار همسرش احساس خوبي دارد گرچه قبل ازبيرون رفتم با او مشاجره نموده است . اين بيانگر اين مسئله است كه مخزن او از ويتامين f خالي شده بود !

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 12:15 توسط داداشی |


 


 
 
 
 
 
 
یادمه اولین روز ، گونه هامو تر کردید
وقتی دیدید دیوونم ، حرفامو باور کردید
 
خیالتون راحت شد ، که بی شما می میرم
محبتو از اون وقت ، کمتر و کمتر کردید
 
گفته بودید با منید ، حتی اگه  نباشم
کلاغ خبر می آورد ، شب و با کی سر کردید
 
شما دوسم نداشتید ، از چشماتون می بارید
نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید
 
از هر جا می گذشتید ، گل به پاتون می ریختم
شما به جاش تو قلبم ، هزار تا خنجر کردید
 
عزیز بودید فراوون ، زجرم دادید چه آسون
وجودتونو با زجر ، واسم عزیز تر کردید
 
چه روزایی که شونم ، پناه اشکاتون شد
رو زانو های خستم ،  خستگی رو در کردید
 
انگار خوشی نمی خواست ، من مزشو بفهمم
یه روز که گل می دادم ، نداده پر پر کردید
 
چیزی نبود تا اون روز ، آروم بودید و خوشبخت
تموم این کارا رو ، اون روز آخر کردید
 
پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست
واسه ضریح آقا ، نذر کبوتر کردید
 
حق با شماست ، من کجا ، شما کجا و تقدیر
میوهً خوشبختی رو ، همیشه نوبر کردید
 
من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته
این اولین باره که شما باهام قهر کردید
 
همون کلاغه می گفت ، یه جا شما رو دیده
انگشت رو تو دست یه کس بهتر کردید
 
من که پسش ندادم ، دادم به همسایه تون
گفتم دیگه درست نیست ، شما ما رو پر کردید
 
یه چیزی می نویسم ، خدا منو ببخشه
اگه یه وقت بهم خورد ، منتظرم ، برگردید.........

 
 
 
 



 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 10:50 توسط داداشی |


 

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
اسپنوزا

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 10:44 توسط داداشی |


 

 

خدايي كه مي رقصد

 

خداي كهنه بسيار عبوس بود ، به همين دليل دنیا مريض احوال ماند .

نيچه آمد و مرگ خداي كهنه را اعلام كرد . چه خوب شد كه اين كار را كرد . اما زمان خداي زنده و تازه هنوز نرسيده است . به همين دليل جهان دچار بحران ارزش هاي انساني شده ، به همين دليل بحران هويت مطرح شده است . خداي ارزش هاي كهنه مدت هاست كه مرده . از زماني كه نيچه مرگ او را اعلام كرد ، صد و اندي سال مي گذرد .

سالكان ما بايد اعلام كنند كه خدا زنده است ! زمانه قرائت كهنه از او گذشته و قرائت تازه اي در راه است . پس از شبي دل آزار در تاريخ بشر ، خورشيد خداوندي ، طلوع تازه اي دارد . بي تريد ، كهنه پرستاني كه به  شب خو كرده اند ، تاب سپيده دم را ندارند و سد مي شوند . خداي آنها عبوس بود ، خداي تازه خندان است ، خداي خنده است ، خداي وجد و سرور است . خداي آنها به خنده هاي انسان حسادت مي ورزيد .

در تورات آمده : "من خدايي حسود هستم." خداي تازه حسود نيست ، بلكه خدايي است رحيم و رحمان و عاشق و معشوق ؛ خدايي است عشق آفرين ؛ اصلا خود عشق است . عشق او ، همه ي عشق هاي ديگر را در بر مي گيرد ، از عشق زميني تا نيايش آسماني . ايده ي خداي كهنه ، ضد زندگي بود ؛ خداي تازه حيات آفرين است . در ايده ي تازه ، خدا نام ديگر زندگي است ؛ شور زندگي است .

ما بايد ايده ي خداي تازه را در زمين بسط دهيم . اين ايده بايد به دنيا بيايد : سالكان اين حلقه ، زهدان اين ايده ي تازه اند . اين وظيفه اي خطير است ؛ انجام اين وظيفه ي شور انگيز ، بسيار مغتنم است . همواره به ياد داشته باش دين عبوس نيست ، دين شاد و سرخوش است ؛ دين بيشتر به آوازي مي ماند تا به قياسي منطقي . دين صراط است ، صراطي كه به خود منتهي مي شود ، در راه بودن هدف است ، نه به مقصد رسيدن . ديندار به دونده ي ماراتن شباهت ندارد كه رو به سوي مقصدي دارد ، ديندار به رقصنده اي مي ماند كه جايي نمي رود ، اما در هر حركت خود دنيايي از معنا و زيبايي مي آفريند . خدايي كه مي رقصد . رقصي كه نيايش است .

خداوند خلاقيت ناب است . او را آفريننده خواندن كفايت نميكند ؛ گويي او زماني آفريده است و اكنون از آفرينش دست كشيده است . مانند ساعت سازي كه ساعت ديواري اش را كوك كرده ، اكنون با فراغ بال لميده ، به حركت عقربه ها و رفت و آمد پاندول آن نگاه مي كند . خداوند ، خلاقيت ناب است . عالم ، مدام خلق مي شود . اين كه مي گويند او در شش روز جهان را آفريده است ، معنا ندارد . او هنوز هم مدام و لحظه به لحظه ، جهان را مي آفريند . در واقع ، آفريننده ، بدون آفرينش مدام ، آفريننده نيست . او شخص نيست . نيروي عظيم و جوشان و پرفيض آفريدن است . او ، نفس آفرينش است .

بنابراين ، اگر كسي واقعا خدا را بشناسد ، به نحوي شگفت انگيز خلاق مي شود . او دست به هر كاري بزند ، اصالت و ارزشي هنري در كارش هست ، زيرا خاستگاه كارهاي او خداي خلاق است . انرژي كارهاي او از فراسو مي آيد . اگر او آوازي بخواند ، در آواز او كيفيتي ويژه و استثنايي به گوش مي رسد . آواز او ، آواز صرف نيست ، آواز او تپش هاي قلب او را نيز در خود دارد . قلب او ، نه در سينه ، بلكه در آواز او مي تپد . او در آواز خويش نفس مي كشد ، آواز او نفس اوست . آواز او ، جان اوست . اگر او نقاشي مي كند ، نقاشي او ، نقاشي صرف نيست . او كسي نيست كه فقط به تكنيك كار احاطه دارد . او همه وجودش را در نقاشي اش مي ريزد ؛ همه ي وجود او رنگ مي شود و بر بوم مي نشيند .

كسي كه گل باغ خدا را بوييده ، رايحه ي خلاقيت را با خود دارد . مرد خدا شيوه ي ديگري براي زندگي   نمي شناسد ، مگر شيوه ي زندگي خلاقانه را . مرد خدا ، واله و حيران زيبايي هاي عالم است . مرد خدا ، بحر بيكران آفرينش هنري است . مرد خدا ، بي سحاب مي بارد . مرد خدا ، مي داند ، اما فقيه كتاب نيست . مرد خدا ، فراسوي كفر و دين است و از مرتبه خطا و صواب گذشته است . زندگي براي او چيزي نيست ، مگر آفرينش مدام . او بدين سان به خداوندي تخلق مي جويد كه در هر آن ، مشغول آفريدن است . منظور من از آفرينندگي ، آن نيست كه او لزوما بايد نقاش و يا موسيقي دان و يا شاعر باشد ، بلكه آن است كه در همه ي كارها بهره اي از اصالت ، معنا ، خلاقيت و الهام وجود دارد . او در تمامي كارهاي خود عنصري را از فراسو و امر متعالي وارد مي كند .

قرن هاست كه دين در محاق عدم آفرينش گري افتاده . از راهبان توقعي نمي رفته كه چيزي بيافرينند؛ بالعكس ، از آنها توقع داشته اند كه خلاق نباشند . خلاقيت و غوطه خوردن در شور و شعر و شعور ، در شان آنها نبوده است . آنها هر چه مرده تر ، محترم تر و آقاتر !

ما هنوز زندگي را محترم نشمرده ايم ، ما هنوز آدمهاي زنده را محترم نشمرده ايم . ما تقديس گران مرگ بوده ايم . آيين هاي ما هم چيزي جز گريز از زندگي نبوده اند ؛ آنها به تمامي ، اعتزال بوده اند ؛ ستايش گران زبوني و ترس .

حلقه سلوك ما ، با گريز و خمودگي بيگانه است ، سخت كوشي و گرفتن آب از سنگ ، مرام ماست . ما از دنيا رو نمي گردانيم ، بلكه به استقبال دنيا مي رويم . كسي كه قدم در راه پرماجراي سلوك مي گذارد، تب و تاب خلاقانه زيستن را انتخاب كرده است . او همچون جوي آب و مانند  كهكشان و با سيمايي چو آيينه بي رنگ و بي غبار ، مستانه به گريبان مرغزار زندگي مي رود . او بايد خود را بيان كند و به ثبت برساند ، زيرا اگر خود را تماما بيان نكند ، زندگي را به طور كامل تجربه نكرده است . راه ديگري براي تجربه زندگي وجود ندارد : براي تجربه ناب زندگي يك راه وجود دارد و آن هم بيان خلاقانه زندگي است . هيچ چيز را نبايد مضايقه كرد و براي خود نگه داشت . همه چيز را بايد با خود برداشت و بي تاب و تندو تيز و جگر سوز و بي قرار ، برد و به درياي زندگي ريخت . خلاقيت ، يعني هر زمان از كهنه گذشتن و به تازه رسيدن . وقتي خود را دريغ نمي كني وقتي مستانه و بي قرار ، به هيچ حساب و كتابي و بي هيچ چشمداشت ، خود را به دل درياي زندگي مي ريزي ، درياي زندگي نيز آغوش خود را به رويت مي گشايد و گوهر يگانگي و وصال به دامانت مي گذارد . اين گونه است كه حقيقت ناب زندگي تو تحقق مي يابد .

زندگي به آدمهاي گريزان و منزوي تعلق ندارد ، زندگي از آن آدمهاي خلاق و ماجراجوست . زندگي ، شعله زاد است همچون سمند . زندگي از آن كسي نيست كه از زندگي مي ترسد ، بلكه از آن كسي است كه به آن عشق مي ورزد و براي عشق خود ، خطر نيز مي كند . بنابراين ، كسي كه به زندگي عشق مي ورزد ، دوست دارد گردنبندي از جنس زيبايي بر گردن معشوق خويش بياويزد و بدين سان زندگي را زيباتر و سرشار تر به تماشا بنشيند و به تماشا بگذارد . 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 9:57 توسط داداشی |


 

گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نميرسد.

اما اگر هر يک از آنها را برای چند بار در روز بخوانيد اثر عميقي در روح شما خواهد داشت.

هر گفتار براي يک روز است .يکي از روزهاي زندگي شما که با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمير ناخود آگاه شما خيلی زيبا تر خواهد شد .

در هر حالي که هستيد به خصوص پيش از خواب يکی از گفتار ها را تکرار کنيد .ابتدا با صداي بلند و کم کم به شکل زمزمه .

آري به همين سادگي...

  

1. راز  عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

 

2. راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

 با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

 

 

3. راز عشق در این است که

 به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

 

 

4. راز عشق در این است که

 هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

 لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

 

 

5. راز عشق در این است که

 رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

 بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

 غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

 مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

 

 

6. راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

 مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

 نیت باشد ،نه نیشدار .

 

 

7. راز عشق در این است که

 حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

 

 

8. راز عشق در این است که

 مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،

 و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .

با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص

عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .

قلبت را آرام کن .

تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها

 را آنگونه که هستند ، در یابی .

 

 

9. راز عشق در این است که

 طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

 می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

 بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

 است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

 

10. راز عشق در این است که

 در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

 

 

11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،

 سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود

 تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .

اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن

 صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

 

 

12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،

 زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،

مثل آن است که

 پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی

و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

 

 

13. راز عشق دراین است که

 از یکدیگر انتظارات  بیجا نداشته باشید ،

زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است

ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن

که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند

 نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .

 

 

14. راز عشق در این است که

 حس تملک را از خود دور کنی .

در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .

شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور  آفتاب

 استفاده کند.

 

 

15. راز عشق در این است که

 شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی

 حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود .

همه چیز را همان طور که هست بپذیر ،

تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :

 نقاط قوت را تقویت کن ،

و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح .

هرگز سعی نکن با سوزاندن ،

جلوی خونریزی زخم را بگیری .

 

 

16. راز عشق در این است که

 هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که

طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است .

در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده

از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی .

 

 

17. راز عشق در این است که

 وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت

برای بیان آن فکر نکنی ،

بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی .

اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن

 تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .

 

 

18. راز عشق در آرامش است ، زیرا

 آرامش باعث تکامل عشق می شود .

عشق ، هوای نفس و احساست شدید نیست .

عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی

 است خداوندگار آرامش کامل است

 

 

19. راز عشق در این است که

 در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ،

تا همواره علی رغم همه اشتباهات ،

تشنه رسیدن به کمال باشید ،

 چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ،

سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

 

 

20. راز عشق در این است که

 محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی

میان دو انسان شود

سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است

بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد .

 

 

21. راز عشق در این است که

 به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت

 نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست .

هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود

 و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ،

خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند .

عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار

 میکند ،نه در لذت جویی .

 

 

22. راز عشق در مراعات حال دیگری است .

هر قدر که  ملاحظه حال دیگران را می کنی ،

کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .

 

  

23. راز عشق در این است که

 جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی .

جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که

 از دیگری دریافت می کنی .

این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .

 

 

24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است .

نگذار که روزمرگی ها

مثل سیم های کوک نشده ساز ،

نغمه زندگی عاشقانه تان را

به نوایی غم انگیز تبدیل کند .

 

 

25. راز عشق در این است که

 در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها

 باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید .

لازم نیست برای سرگرم شدن حتما

از محرکات خارجی استفاده کنید .

قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید

 تا بتوانید خودتان باشید .

 

 

26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید .

مایع عشقتان را طوری نگه دارید

 که بتوانید گودالهایی

 را که زندگی پیش پایتان میگذارد ،پر کنی.

 

 

27. راز عشق در این است که

 به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید

و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .

 

 

28. راز عشق در استواری است .

در فصول مختلف زندگی ،

 عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،

مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،

که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو

ر آن گردش کنند.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 0:43 توسط داداشی |


من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم .
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ...
"شاعري ديدم
هنگام خطاب
به گل سوسن مي گفت : شما"
شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست .
نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .
نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .
كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي .
ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ...
"چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند .
نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" .
صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .
هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد .
صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" .
... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند" .
انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك افتادم" .
نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .
نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 0:33 توسط داداشی |


 

·   فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.

·   اشتباهاتت را بپذير.

·   حداقل سالي يک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.

·   براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير.

·   شکست را به راحتي بپذير و وقتي پيروز شدي فخرفروشي نکن.

·   عادت کن هميشه حتي زماني که ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.

·   وقتي با کار سختي رو به رو شدي به خودت تلقين کن که ؛ شکست غيرممکن است.

·   سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.

·   کوچکترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان.

·   آرام صحبت کن اما در فکر کردن سريع باش.

·   مشکلات را ؛ به عنوان نوعي مبارزه طلبي در نظر بگير.

·   اعتماد به نفس داشته باش و خود را کوچک مشمار.

·   براي داشتن يک روز خوب ، به فردا فکر نکن.

·   هرچند وقت يکبار يک عادت ناپسند خود را ترک کن.

·   به خاطر داشته باش که هميشه حق انتخاب با توست.

·   ديگران را تحسين کن و از شادي آنها لذت ببر.

·   آرام باش و از زمان حال لذت ببر. زيرا بقيه عمرت را براي ادامه زندگي در اختيار داري.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 ساعت 0:28 توسط داداشی |


 

عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد

وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد

شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد

رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد

خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد

خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد

تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد

ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد

استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد

اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد

تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد

حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از  برهنگي خود شرمسار نيستم

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 22:12 توسط داداشی |


  
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اب و يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان.
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به رسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين‏مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران، ايرانيان بودند.
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند.
آيا ميدانيد : كلمه‏شاهراه ‏از‏راهي‏كه كورش‏کبير‏بين‏سارد‏‏پايتخت كارون‏و‏پاسارگاد‏احداث كرد‏گرفته‏شده‏است‏.
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش‏پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت وبراي ابراز محبت به بابلي‏ها به خداي آنان احترام ‏گذاشت و‏در‏همان‏معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي‏اثبات حسن‏نيت‏خودبه آنان تاج‏گذاري كرد.
آيا ميدانيد : اولين‏هنرستان‏فني‏وحرفه‏اي درايران توسط كورش‏كبير در شوش‏جهت تعليم‏فن‏و‏هنر‏ساخته شد.
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد برای جلوگيری از تهاجم اقوام شمالی ساخت، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذرخواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ،  با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي‏احترامي به آنان ننمود.
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد.
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش‏‏بعد‏از‏تصرف‏بابل25 هزار‏ يهودي‏ برده‏ را‏ كه‏ در‏آن‏ شهر ‏بر‏زير‏ يوق‏ بردگي ‏شاه‏بابل‏بودند‏آزاد‏كرد.
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين‏بار پرسپوليس به‏دستور داريوش‏كبير به صورت‏ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ‏آسيا شبيه‏سازي شده باشد كه فقط ماكت‏كاخ پرسپوليس3 سال‏طول كشيد و کل‏ساخت کاخ ۶۵ سال‏به طول انجاميد‏.
آيا ميدانيد : داريــوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استــادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگــران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نيز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك –سازمان اطلاعات – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از امپراطوری ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
 
*** داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. ***
ياد آنان گرامی . شايد ما ذره‏اي ميهن ‏پرستي را از آنان بياموزيم.
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 17:35 توسط داداشی |


 

 


 

علي اسفندياري (نيما يوشيج) در 21 آبان 1276 به دنيا آمد و بعدها پايه‌گذار شعر نو در ايران شد. وي بعد از 64 سال زندگي بر اثر بيماري ذات‌الريه درگذشت.
 
 
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يكنفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي‌خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد
باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون
مي‌كند زين آبها بيرون
گاه سر، گه پا.
آي آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،
ميزند فرياد و امّيد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!
موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش
ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:
- «آي آدمها»…
و صداي باد هر دم دلگزاتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور و نزديك
باز در گوش اين نداها:
«- آي آدمها
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 13:14 توسط داداشی |


 

 فرار رسيدن 25 شوال سالروز شهادت مظلومانه ششمين گوهر
 
امامت و هشتمين اختر تابناك عصمت، حضرت امام جعفر
 
صادق عليه أفضل الصلاة و السلام را محضر فرزند
 
بزرگوارشان حضرت بقية الله الاعظم (روحي لتراب مقدمهي فداه)،
 
مقام عظماي ولايت حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (مد ظله)
 
 و همه شما عاشقان و دل سوختگان خاندان عصمت و
 
طهارت تسليت و تعزيت عرض مي نمائيم.
 
التماس دعا
 
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384 ساعت 11:48 توسط داداشی |


 

 

 چقدر ساده  و زيباست  آرميدن  تو

و کودکانه  به  دنبال من دويدن  تو

 عجيب نيست اگربرصليب عيسي هم

 دوباره زنده شود از دمي دميدن تو

 شراب من! کسي انگار  گفت  بنشينم 

به انتظار چهل روز تا  رسيدن  تو

 براي من که به خوابي عميق محتاجم 

 شبيه آب ضروريست سر کشيدن تو