

تراشه ذهن من ( داداشی )
(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))
|


با سلام
یه کلیپ خیلی خیلی باحال که به ( e-mil )ام اومده رو
واسه شما گذاشتم حتما ببیند.
اینم اون کلیپ جالب و دیدینی با پاور پوینت Download
قاصدک برای همه دوستانش آرزوی موفقیت می کند.
( دنیا به کا م تون باشد )![]()
ديروز همه چيز بي رنگ بود
نگاه ها جور ديگري بود
حرف ها طور ديگري بود
محبت ؛ عشق ؛ عا طفه معني اش را از دست داده بود
زيبايي فصول را احساس نمي کردم
اميد در وجودم کمرنگ شده بود
کسي را باور نداشتم به کسي اعتماد نداشتم
اما امروز با تمام وجودم تمامي زيبايي ها را حس مي کنم
شکوفايي و شادابي بهار آواز پرندگان را ؛
گرماي پر حرارت تابستان را
رنگ هاي شاد برگهاي پاييزي
خش خش برگها زير پاهايم
گويي با من حرف مي زنن
با تمام وجودم احساس مي کنم
و زيبايي هاي فصل زمستان که منتظرم
با اولين بارش برف روي زمين
روي برفها راه بروم
و به سکوت اين فصل گوش بدهم
در آن روز يک آدم برفي براي خودم خواهم ساخت
و آدم برفي را همراز و هم صحبت خودم قرار خواهم داد
بدونه هيچ اعتراضي
درد دل هاي تمام روزهاي بي کسي ام را برايش
خواهم گفت
و تا موقعي که دوام دوستي ما از بين نرود
آن را براي خودم ؛ خوده خودم نگه مي دارم
و مي دانم با تمام شدن اين دوستي
روزهاي خوشه منم به پايان خواهد رسيد
با ذوب شدن آدم برفيم تمامي رازها و حرفها يم
نيز با او در خاک مدفون خواهم شد
وکسي رازم را نخواهد دانست
و من به زندگي ام ادامه خواهم داد
و تلاش مي کنم تا زنده بمانم
و منتظر خواهم شد تا لحظه اي فرا رسد
که دوباره به زندگي بر گردم
با تشکر
شاد موفق و سلامت باشین
Ghasedak![]()
![]()
![]()
| ||||
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ای نا جور بر لباس هستی
و صدای همواره نا موزونش خراشی بود بر صورت.
با صدایش نه گلی میشگفت و نه لبخندی برلبی می نشست. او خودش را دو ست نداشت و بودنش
را .
کلاغ از همه گله داشت ، فکر میکرد در دایره قسمت نا زیبای تنها ، قسمت اوست.
غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و با لهایش را می بست تا دیگر
آواز نخواند
خدا گفت: با صدایت فرشته ها به وجد می آیند ، سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند.
بخوان برای من ، این منم که که دوستت دارام سیاهیت را و خواندنت را .
و کلاغ این بار عشقانه ترین آوازش را خواند و جهان زیبا شد.










با سلامزماني كه انسان جوان است موجودي است بسيار صادق اما در عين حال نادان و احساسي.اگردوست بدارد صادقانه عشق مي ورزد و تمام وقت و وجودش را صرف عشقي مي كند كه درمقابلش قرار مي گيرد و در مقابل انتظار دارد به او نيز اينچنين عشق ورزيده شود اما چنين نميشود،بنابراين يك حس شكست كامل به او دست مي دهد مثل كسي كه خانه اي بسازد اماناگهان بايك زلزله يا حادثه اي مشابه همه انچه ساخته شده،كامل يا غير كامل،فرو بريزد تنها با اين تفاوتكه براي عاشق ما انچه در هم مي ريزد يك مجموعه خيالي زيبا در ذهن اوست.ذهن يك جوان عاشق زشتي دنياي بيرون را كه با زيبايي همراه است نمي بيند بنا براين صادقانه وعاشقانه دنيايي شيرين و زيبا با اجرهاي خيالي در درون مي سازد و انگاه براي بقاي اين دنيايخيالي مي خواهد همه چيز و همه كس در بيرون به گونه اي رفتار كنند كه نظم خيالات او به همنخورد اما واقعيت در بيرون از ذهن بسيار متحرك،بسيار متغير و بسيار ازادتر و مستقلتر از انچيزي است كه ذهن يك جوان بتواند حتي تصورش را هم بكند.پذيرفتن اين واقعيت كه دنياي بيرون خيلي قوي و در عين حال مستقل از ذهن انسان است بسياردردناك است زيرا درك اين حقيقت اصلا خوشايند دنياي خيالي و پر از مهر و وفاي يك جوان نيستاما از طرفي گريز از اين حقيقت تنها موجب درد و رنج بيشتري خواهد شد زيرا جوان با عدم قبولان باز دنياهاي خيالي مي سازد و باز شاهد ريزش اين دنياها با كمترين تكاني از بيرون مي شود ونهايتا جوان مانند يك رنج كشيده نا اميدانه در گوشه اي كز مي كند غافل از اين كه خالق اصليتمامي اين نوع رنجها خود او بوده است نه كسي ديگر.....درك اين حقيقت باعث مي شود كه جوانبه مرور پوسته ذهني و خيالي خود را بشكافد و متواضعتر و قانعتر از گذشته به حقيقت اطراف اقرار كند و در عين حال به نوعي بلوغ عقلي دست پيدا كند.هر انساني تنهاست اما جوان در ابتداي زندگي اش اين را درك ويا قبول نمي كند بنا براين برايفرار و درهم شكستن تنهايي اش در گير عشقهاي پيوسته و مكرر مي گردد و اين كار را به صورتنا خود اگاه انجام مي دهد و هر بار كه شكست مي خورد با تنهايي دردناك انساني خود روبرو ميشود اما به خاطر رنج اور بودن اين حقيقت بزرگ، از ته دل مي گريد و حتي گاها خود را مي كشدچون نمي داند هميشه تنهاست خود را به تنهايي محكوم مي كند وچون نمي داند دنياي بيرونلزومي ندارد بر طبق خيالات او عمل كند ان را به بي وفايي متهم مي كند......انسان تا زماني كه باتنهايي خودش كنار نيايد نمي تواند واقع بين و در عين حال دوست خوبي براي خود و ديگران باشدبنابراين هم خود وهم ديگران را رنج مي دهد واين كار را هم به خاطر هيچ انجام ميدهد اما متوجهنيست ...كسي كه از تنها يي اش مي گريزد ديگران را دوست خواهد داشت تا تنها يي اش را پر سازند و اين محبت وابسته و بسيار خطرناك است چه براي خود شخص و چه براي ديگران** نكته اصلي* در عشق و يا عشقها پيدا كردن خود است نه خواستن و گرفتن ديگري،انساني كهعاشق مي شود صرفنظر از شكست و يا پيروزي بايد بتواند خودش را پيدا كند،انسان بارها و بارهاعاشق مي شود و شكست مي خورد تا اينكه كاملا خودش را مي يابد و انگاه ديگر عاشق نميشود زيرا كسي كه خودش را مي يابد به عشقي بيكران كه همواره و بي واسطه از درون ميجوشد و يك خصلت انسانيست دست مي يابدعشقي كه بي توقع به همه،زيبا يا زشت،اشنا و يا نااشنا،انسان و يا حيوان،و...عرضه مي شوداما متاسفانه خيلي ها از رسيدن به خود باز مي مانندزيرا همه توجه شان را معطوف رسيدن به ديگري مي سازند و خوشبختي خود را در بيرون ازخود مي جويند و نهايتا بر گورستان شكست عشقهايشان مي گريند و خود را با خاطرات عاشقياشان مشغول مي سازند غافل از اينكه حقيقت بزرگ در سينه انها منتظر يك توجه كوچك، بيرون امدن و زاييدن است.
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین گر آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دتیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است
دلم با صد هزاران رشته با این خلق
با این مهر با این آب ماه
با این خاک، با این آب
پیوسته است
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و سازو شرابم نیست
جهان رنجور و بیمار است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی زجانش برندارم ناجوانمردیست
نمی خواهم بمیرم تا مجبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافروزم، بیفروزم
خرد را مهر را تا جا.دان بر تخت بنشاننم
به پیش فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی، چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی نور است
نمی خواهم بمیرم ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم!
نمی خواهم
مگر زور است؟
سر منشا شعر ناب من الله است
چون اوست كه از درد دلم آگاه است
خوش عاقبت است هرانچه خوش آغاز است
آغاز سخن هميشه بسم الله است
*****
يادم هست يادت نيست
روز پاييز ي ميلاد تو در يادم هست
روزخاکستري سرد سفر يادت نيست
ناله ي نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده هست
نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست !
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست ؟
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
يادم هست يادت نيست !
عطش خشک تو بر ريگ بيابان ما سيد
کوزه اي دادمت اي تشنه مگر يادت نيست؟
تو که خود سوزي ي هر شب پره را مي فهمي
باورم نيست که مرگ با ل وپر يادت نيست
تو به دل ريختگان چشم نداري بي دل
آن چنان غرق غروبي که سحر يادت نيست

بار خدای من! تو شنونده اي قبل از اينكه من بگويم
بار الاها تو تنهائي و نمي خواهي ديگران تنها باشن
حتماً تنهائي سخته و تو نمي خواهي كسي تنهاباشه حتي اگر
به قيمت آن باشه كه تو هميشه پيش آنها بمونی
خدايا تنهايم و تو نيز تنها و مطمئنم كه تو بايد الان در كنار من باشي و با من گريه كني
مي توانم صداي اشكهايت را از ته دلم احساس كنم ولي ميدانم تو هم بخاطر خود من سكوت مي كني
همان گونه كه من به خاطر تو سكوت مي كنم
بار خدایا! ميدانم معجزه زماني به وقوع مي رسد كه انتظارش را ندارم ولي نمي دانم چرا الان
منتظر معجزه هستم
بار الاها معجزه كن كه تنهايم
خدايا نگذار گريه كنم
تو صداي مرا مي شنوي و دعاهاي مرا اجابت مي كني
در اصل تو هستي و من هستم ، من هستم براي آنكه بخواهم و تو هستي تا بدهي
تو بايد به من عطا كني مگر نگفتي غير از تو كسي نيست كه عطا كند
پس تو را صدا كردم و تو بايد مرا اجابت كني
اگر خار و ذليلم ، تو خدائي و من ديگري، آيا تو بايد قدرت بيكرانت را به من نشان بدهي و
از من انتقام بگيري مگر من كه هستم كه تو را رد كنم يا تائيد كنم . از من به تو چه سود
تو خدائي كن و من بندگي
در فكرت هم نخواهي ديد كه پعد از اجابت دعایم ديگر گناه نكنم
تو خدائي و من بنده
تو نازي و من نياز
كجا جاي تو با من عوض مي شود تو بايد مرا اجابت كني تا در اين دنياي كوچك گدا و
كوچك ديگري نشوم نیست خدای من خدائی كه باعث شود من براي رفع نياز به ديگري
دل ببندم واي بر آن خدا
خدايا در دل من يك دنيا التماس هست و نياز من اجابت سالها دعا و خواستن من است
و تو ديدي كه چگونه از تو خواستم
براي من سالها گريه هست و گريه اما براي تو
براي تو تنها يك اراده است
همه چيز به يك نگاه تو و تمام من در يك نگاه تو و اكنون نگاه من به رحمت تو
براي من سالها زجر و عذاب و براي تو تنها يك جواب و يك لحظه صفا
الان كجائي ايا مي شنوي؟
اگر مي شنوي جواب بده نه الان اما از فردا هم ديرتر نكن
خدايا
بگو كي و چه زماني روی از نیازمندی برداشتم؟
بگو كي از ديگري نگاهي بود و از من روي برگرداندن؟
بگو كي تاخير كردم در حالي كه تمامم همان بود كه دادم؟
اما تو
داري و نمي دي ؟
نه من بلكه گدايان در خانه تو هم زياد هست اما تو پادشاهي
بايد عنايت كني و عطا
تو تا قيامت هم اگر بدهي تمام نمي شود
تو تعهدی دادی تا قیامت در کنار همه ما باشی
خدايا اگر ديدي كه دادم وقت آن است كه از تو طلب کنم چون هيچ ضمانتي غير از
ضمانت تو باعث نشد كه هر چه داشتم اول به دیگری دهم و الان تو ضامن من شو
و نگذار كه تنها بمانم
اگر خدائي پاسخ بده اما نه الان ولي از فردا ديرتر نشه!!
و اما من گريه كردم
وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..
وقتي مي فهمي که دنيا با همهء قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..کني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...
اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني ..
این حرف خیلی قشنگ و پر معنی
ر عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟)
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده
-_-
هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
-_-
هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای
مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
-_-
من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
برام خیلی عزیزید
دوستتون دارم
sabzbashid
درويشی قصه زير را تعريف می کرد:
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود
شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
ازش پرسیدم چه قدر منو دوست داری؟
گفت به اندازه جوهر خودکارم
گفتم: خیلی نامردیچون جوهر خودکارت یه روز تموم میشه
لبخند زد وگفت؟خودکار من اصلا جوهر نداره.
نمی دانم چرا رسوا شد این دل
غریب و بی کس تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان
نصیب ما نشد یک قطره باران
نمیدانم چرا با من چنین کرد
دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد
وجود خنده ای بر ما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته
زمین و اسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
shad bashid
من ندانستم از اول كه تو بي مهــــر ووفايي
عهد نابستن از به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي
شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن
تا به همسايه نگويد كه در خانه ي مايي
پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند
تو بزرگي و در آيينه ي كوچك ننمايي
عشق و درويشس انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي
روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا
در همه شهر دلي ماند كه ديگر بربايي
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
آن نه خال است زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي
تو مپندار كه سعدي ز كمندت بگريزد
چو بدانست كه در بند تو خوشتر ز رهايي
|
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود |
|
نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم
به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم
وگر دل را به صد خواري رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد ، دل آزاري که من دارم
به خاک من نيفتد ، سايه سرو بلند او
ببين کوتاهي بخت نگون ساري که من دارم
گهي خاري کشم از پا ، گهي دستي زنم بر سر
به کوي دلفريبان ، اين بود کاري که من دارم
دل رنجور من از سينه ، هر دم مي رود سويي
زبستر ميگريزد طفل بيماري که من دارم
زپند همنشين ، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم مي کند آخر ، پرستاري که من دارم
رهي ، آن مه به سوي من به چشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف ، خريداري که من دارم
و ...
طريق عشق پر آشوب و فتنه است
بيفتد آنکه درين راه با شتاب رود ! ! !
گمگشته
|
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس،
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!
در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟
مهدی اخوان ثالث :
( چکامه سرا و شاعر بزرگ ایران )

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.
جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.
قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!

فرشته ها حتما می آیند
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.
از طرف: عرفان نظر آهاری"
..... در زندگي تجربيات زيادي وجود دارد .
آيا تا به حال به عمق اين مطلب فكر كرده اي كه زندگي اتفاقي است كه تنها يك بار مي افتد ؟ در اين اتفاق هميشه ترديد ، انتخاب ، شادي و پشيماني به وقوع خواهد پيوست .
وقتي چيزي تا به حال اتفاق نيفتاده بنابراين دليلي هم ندارد كه انسان بتواند تشخيص دهد آيا واقعا كاري كه مي خواهد انجام دهد درست است يا نه ؟
اين بدين مفهمو نيست كه ما اصلا نادانيم ! بلكه صرفا آگاه نيستيم . پس ترديد ضمن اتخاذ يك تصميم امري طبيعي است . مثلا زماني كه بين خريد يك ماشين يا رفتن به يك مسافرت خارج از كشور ترديد داريم ، ممكن است هيچ ندانيم كه كدام يك از اين دو به ما لذت مي دهند ! بنابراين هيچ راهي به جز تجربه وجود نخواهد داشت .... اين يك تعبير آزادانديش در مورد « خود » است .
اينگونه اگر فكر كنيم شايد بيشتر به عصاره لحظات اجر بنهيم ! براي هر چيز شناختي وجو خواهد داشت و بايد قبل از انتظار شاد بودن خود را بشناسيم و به لذت شادي از خود دست يابيم . براي شاد بودن و يا احساس خوشبختي كردن جان گري معتقد است كه «ويتامينهاي ده گانه عشق » لازم است :
1 – ويتامين g1 : برخورداري از عشق و حمايت خداوند
2 – ويتامين p1 : برخورداري از عشق و حمايت والدين
3 – ويتامين f : برخورداري از عشق و حمايت خانواده ، دوستان و يافتن سرگرمي
4 – ويتامين p2 : برخورداري از عشق و حمايت هم فكران و افراد ديگري كه اهدافي مشابه با شما دارند
5 – ويتامين s : برخورداري از عشق و حمايت خويش
6 - ويتامين r : برخورداري از عشق و حمايت دردروابط صميمانه ،شراكت و روابط عاشقانه
7 - ويتامين d : برخورداري از عشق و حمايت نسبت به شخصي كه به ما وابسته است
8 – ويتامن c: بخشش متقابل به دنياي خويش
9 – ويتامين w : بخشش متقابل به دنيا
10 – ويتامين g 2 : عبادت در برابر خداوند
او اعتقاد دارد كه ضروريست همواره مراقب باشيم كه هيچ كدام از اين مخازن خالي نشود و هميشه مراقب باشيم كه تازماني كه نيازمند هر ويتامين نشديم لزوما ويتامين خاصي به ما شايد نخاوهد داد .
مثلا اگر صرفا به ويتامن r برسيم تا مدتي كه اشباع شويم زندگي ما بهشت خواهد بود اما وقتي نياز رفع شد در مورد ساير ويتامينها احساس تهي بودن مي كنيم !
مثلا وقتي كسي از محبوب يا همسر خود قهر كرده است ممكن است رفتن به سينما با دوستان خودش باعث شود شب كه به خانه باز مي گردد احساس كند كه در كنار همسرش احساس خوبي دارد گرچه قبل ازبيرون رفتم با او مشاجره نموده است . اين بيانگر اين مسئله است كه مخزن او از ويتامين f خالي شده بود !
|
یادمه اولین روز ، گونه هامو تر کردید
وقتی دیدید دیوونم ، حرفامو باور کردید
خیالتون راحت شد ، که بی شما می میرم
محبتو از اون وقت ، کمتر و کمتر کردید
گفته بودید با منید ، حتی اگه نباشم
کلاغ خبر می آورد ، شب و با کی سر کردید
شما دوسم نداشتید ، از چشماتون می بارید
نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید
از هر جا می گذشتید ، گل به پاتون می ریختم
شما به جاش تو قلبم ، هزار تا خنجر کردید
عزیز بودید فراوون ، زجرم دادید چه آسون
وجودتونو با زجر ، واسم عزیز تر کردید
چه روزایی که شونم ، پناه اشکاتون شد
رو زانو های خستم ، خستگی رو در کردید
انگار خوشی نمی خواست ، من مزشو بفهمم
یه روز که گل می دادم ، نداده پر پر کردید
چیزی نبود تا اون روز ، آروم بودید و خوشبخت
تموم این کارا رو ، اون روز آخر کردید
پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست
واسه ضریح آقا ، نذر کبوتر کردید
حق با شماست ، من کجا ، شما کجا و تقدیر
میوهً خوشبختی رو ، همیشه نوبر کردید
من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته
این اولین باره که شما باهام قهر کردید
همون کلاغه می گفت ، یه جا شما رو دیده
انگشت رو تو دست یه کس بهتر کردید
من که پسش ندادم ، دادم به همسایه تون
گفتم دیگه درست نیست ، شما ما رو پر کردید
یه چیزی می نویسم ، خدا منو ببخشه
اگه یه وقت بهم خورد ، منتظرم ، برگردید.........
![]() ![]() ![]() |
به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
اسپنوزا
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد
خدايي كه مي رقصد
خداي كهنه بسيار عبوس بود ، به همين دليل دنیا مريض احوال ماند .
نيچه آمد و مرگ خداي كهنه را اعلام كرد . چه خوب شد كه اين كار را كرد . اما زمان خداي زنده و تازه هنوز نرسيده است . به همين دليل جهان دچار بحران ارزش هاي انساني شده ، به همين دليل بحران هويت مطرح شده است . خداي ارزش هاي كهنه مدت هاست كه مرده . از زماني كه نيچه مرگ او را اعلام كرد ، صد و اندي سال مي گذرد .
سالكان ما بايد اعلام كنند كه خدا زنده است ! زمانه قرائت كهنه از او گذشته و قرائت تازه اي در راه است . پس از شبي دل آزار در تاريخ بشر ، خورشيد خداوندي ، طلوع تازه اي دارد . بي تريد ، كهنه پرستاني كه به شب خو كرده اند ، تاب سپيده دم را ندارند و سد مي شوند . خداي آنها عبوس بود ، خداي تازه خندان است ، خداي خنده است ، خداي وجد و سرور است . خداي آنها به خنده هاي انسان حسادت مي ورزيد .
در تورات آمده : "من خدايي حسود هستم." خداي تازه حسود نيست ، بلكه خدايي است رحيم و رحمان و عاشق و معشوق ؛ خدايي است عشق آفرين ؛ اصلا خود عشق است . عشق او ، همه ي عشق هاي ديگر را در بر مي گيرد ، از عشق زميني تا نيايش آسماني . ايده ي خداي كهنه ، ضد زندگي بود ؛ خداي تازه حيات آفرين است . در ايده ي تازه ، خدا نام ديگر زندگي است ؛ شور زندگي است .
ما بايد ايده ي خداي تازه را در زمين بسط دهيم . اين ايده بايد به دنيا بيايد : سالكان اين حلقه ، زهدان اين ايده ي تازه اند . اين وظيفه اي خطير است ؛ انجام اين وظيفه ي شور انگيز ، بسيار مغتنم است . همواره به ياد داشته باش دين عبوس نيست ، دين شاد و سرخوش است ؛ دين بيشتر به آوازي مي ماند تا به قياسي منطقي . دين صراط است ، صراطي كه به خود منتهي مي شود ، در راه بودن هدف است ، نه به مقصد رسيدن . ديندار به دونده ي ماراتن شباهت ندارد كه رو به سوي مقصدي دارد ، ديندار به رقصنده اي مي ماند كه جايي نمي رود ، اما در هر حركت خود دنيايي از معنا و زيبايي مي آفريند . خدايي كه مي رقصد . رقصي كه نيايش است .
خداوند خلاقيت ناب است . او را آفريننده خواندن كفايت نميكند ؛ گويي او زماني آفريده است و اكنون از آفرينش دست كشيده است . مانند ساعت سازي كه ساعت ديواري اش را كوك كرده ، اكنون با فراغ بال لميده ، به حركت عقربه ها و رفت و آمد پاندول آن نگاه مي كند . خداوند ، خلاقيت ناب است . عالم ، مدام خلق مي شود . اين كه مي گويند او در شش روز جهان را آفريده است ، معنا ندارد . او هنوز هم مدام و لحظه به لحظه ، جهان را مي آفريند . در واقع ، آفريننده ، بدون آفرينش مدام ، آفريننده نيست . او شخص نيست . نيروي عظيم و جوشان و پرفيض آفريدن است . او ، نفس آفرينش است .
بنابراين ، اگر كسي واقعا خدا را بشناسد ، به نحوي شگفت انگيز خلاق مي شود . او دست به هر كاري بزند ، اصالت و ارزشي هنري در كارش هست ، زيرا خاستگاه كارهاي او خداي خلاق است . انرژي كارهاي او از فراسو مي آيد . اگر او آوازي بخواند ، در آواز او كيفيتي ويژه و استثنايي به گوش مي رسد . آواز او ، آواز صرف نيست ، آواز او تپش هاي قلب او را نيز در خود دارد . قلب او ، نه در سينه ، بلكه در آواز او مي تپد . او در آواز خويش نفس مي كشد ، آواز او نفس اوست . آواز او ، جان اوست . اگر او نقاشي مي كند ، نقاشي او ، نقاشي صرف نيست . او كسي نيست كه فقط به تكنيك كار احاطه دارد . او همه وجودش را در نقاشي اش مي ريزد ؛ همه ي وجود او رنگ مي شود و بر بوم مي نشيند .
كسي كه گل باغ خدا را بوييده ، رايحه ي خلاقيت را با خود دارد . مرد خدا شيوه ي ديگري براي زندگي نمي شناسد ، مگر شيوه ي زندگي خلاقانه را . مرد خدا ، واله و حيران زيبايي هاي عالم است . مرد خدا ، بحر بيكران آفرينش هنري است . مرد خدا ، بي سحاب مي بارد . مرد خدا ، مي داند ، اما فقيه كتاب نيست . مرد خدا ، فراسوي كفر و دين است و از مرتبه خطا و صواب گذشته است . زندگي براي او چيزي نيست ، مگر آفرينش مدام . او بدين سان به خداوندي تخلق مي جويد كه در هر آن ، مشغول آفريدن است . منظور من از آفرينندگي ، آن نيست كه او لزوما بايد نقاش و يا موسيقي دان و يا شاعر باشد ، بلكه آن است كه در همه ي كارها بهره اي از اصالت ، معنا ، خلاقيت و الهام وجود دارد . او در تمامي كارهاي خود عنصري را از فراسو و امر متعالي وارد مي كند .
قرن هاست كه دين در محاق عدم آفرينش گري افتاده . از راهبان توقعي نمي رفته كه چيزي بيافرينند؛ بالعكس ، از آنها توقع داشته اند كه خلاق نباشند . خلاقيت و غوطه خوردن در شور و شعر و شعور ، در شان آنها نبوده است . آنها هر چه مرده تر ، محترم تر و آقاتر !
ما هنوز زندگي را محترم نشمرده ايم ، ما هنوز آدمهاي زنده را محترم نشمرده ايم . ما تقديس گران مرگ بوده ايم . آيين هاي ما هم چيزي جز گريز از زندگي نبوده اند ؛ آنها به تمامي ، اعتزال بوده اند ؛ ستايش گران زبوني و ترس .
حلقه سلوك ما ، با گريز و خمودگي بيگانه است ، سخت كوشي و گرفتن آب از سنگ ، مرام ماست . ما از دنيا رو نمي گردانيم ، بلكه به استقبال دنيا مي رويم . كسي كه قدم در راه پرماجراي سلوك مي گذارد، تب و تاب خلاقانه زيستن را انتخاب كرده است . او همچون جوي آب و مانند كهكشان و با سيمايي چو آيينه بي رنگ و بي غبار ، مستانه به گريبان مرغزار زندگي مي رود . او بايد خود را بيان كند و به ثبت برساند ، زيرا اگر خود را تماما بيان نكند ، زندگي را به طور كامل تجربه نكرده است . راه ديگري براي تجربه زندگي وجود ندارد : براي تجربه ناب زندگي يك راه وجود دارد و آن هم بيان خلاقانه زندگي است . هيچ چيز را نبايد مضايقه كرد و براي خود نگه داشت . همه چيز را بايد با خود برداشت و بي تاب و تندو تيز و جگر سوز و بي قرار ، برد و به درياي زندگي ريخت . خلاقيت ، يعني هر زمان از كهنه گذشتن و به تازه رسيدن . وقتي خود را دريغ نمي كني وقتي مستانه و بي قرار ، به هيچ حساب و كتابي و بي هيچ چشمداشت ، خود را به دل درياي زندگي مي ريزي ، درياي زندگي نيز آغوش خود را به رويت مي گشايد و گوهر يگانگي و وصال به دامانت مي گذارد . اين گونه است كه حقيقت ناب زندگي تو تحقق مي يابد .
زندگي به آدمهاي گريزان و منزوي تعلق ندارد ، زندگي از آن آدمهاي خلاق و ماجراجوست . زندگي ، شعله زاد است همچون سمند . زندگي از آن كسي نيست كه از زندگي مي ترسد ، بلكه از آن كسي است كه به آن عشق مي ورزد و براي عشق خود ، خطر نيز مي كند . بنابراين ، كسي كه به زندگي عشق مي ورزد ، دوست دارد گردنبندي از جنس زيبايي بر گردن معشوق خويش بياويزد و بدين سان زندگي را زيباتر و سرشار تر به تماشا بنشيند و به تماشا بگذارد .
گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نميرسد.
اما اگر هر يک از آنها را برای چند بار در روز بخوانيد اثر عميقي در روح شما خواهد داشت.
هر گفتار براي يک روز است .يکي از روزهاي زندگي شما که با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمير ناخود آگاه شما خيلی زيبا تر خواهد شد .
در هر حالي که هستيد به خصوص پيش از خواب يکی از گفتار ها را تکرار کنيد .ابتدا با صداي بلند و کم کم به شکل زمزمه .
آري به همين سادگي...
1. راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
3. راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .
4. راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند ،
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی محبت .
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.
5. راز عشق در این است که
رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .
بذر علاقه ها و عقیده های تازه را
بکار که زیبایی بروید .
ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا
غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .
برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن
مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .
6. راز عشق در خوش مشربی است .
شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن
مراقب شوخی هایت هم باش .
شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن
نیت باشد ،نه نیشدار .
7. راز عشق در این است که
حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .
آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
کوچک و زود گذر نیست ؟
8. راز عشق در این است که
مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،
و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .
با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص
عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .
قلبت را آرام کن .
تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها
را آنگونه که هستند ، در یابی .
9. راز عشق در این است که
طرف مقابلت را تحسین کنی .
هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را
می داند ،از تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت
بگویی : دوستت دارم .
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر
است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .
10. راز عشق در این است که
در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .
کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .
11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است
برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،
سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود
تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .
اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن
صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .
12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،
زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،
مثل آن است که
پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی
و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.
13. راز عشق دراین است که
از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ،
زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است
ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن
که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند
نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .
14. راز عشق در این است که
حس تملک را از خود دور کنی .
در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .
شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .
گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب
استفاده کند.
15. راز عشق در این است که
شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی
حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود .
همه چیز را همان طور که هست بپذیر ،
تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :
نقاط قوت را تقویت کن ،
و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح .
هرگز سعی نکن با سوزاندن ،
جلوی خونریزی زخم را بگیری .
16. راز عشق در این است که
هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که
طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است .
در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده
از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی .
17. راز عشق در این است که
وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت
برای بیان آن فکر نکنی ،
بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی .
اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن
تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .
18. راز عشق در آرامش است ، زیرا
آرامش باعث تکامل عشق می شود .
عشق ، هوای نفس و احساست شدید نیست .
عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی
است خداوندگار آرامش کامل است
19. راز عشق در این است که
در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ،
تا همواره علی رغم همه اشتباهات ،
تشنه رسیدن به کمال باشید ،
چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ،
سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .
20. راز عشق در این است که
محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی
میان دو انسان شود
سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است
بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد .
21. راز عشق در این است که
به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت
نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست .
هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود
و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ،
خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند .
عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار
میکند ،نه در لذت جویی .
22. راز عشق در مراعات حال دیگری است .
هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی ،
کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .
23. راز عشق در این است که
جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی .
جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که
از دیگری دریافت می کنی .
این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .
24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است .
نگذار که روزمرگی ها
مثل سیم های کوک نشده ساز ،
نغمه زندگی عاشقانه تان را
به نوایی غم انگیز تبدیل کند .
25. راز عشق در این است که
در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها
باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید .
لازم نیست برای سرگرم شدن حتما
از محرکات خارجی استفاده کنید .
قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید
تا بتوانید خودتان باشید .
26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید .
مایع عشقتان را طوری نگه دارید
که بتوانید گودالهایی
را که زندگی پیش پایتان میگذارد ،پر کنی.
27. راز عشق در این است که
به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید
و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .
28. راز عشق در استواری است .
در فصول مختلف زندگی ،
عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،
مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر
و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،
که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو
ر آن گردش کنند.
من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم .
حرفي از جنس زمان نشنيدم .
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ...
"شاعري ديدم
هنگام خطاب
به گل سوسن مي گفت : شما"
شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه" آشناست .
نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .
نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .
كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي .
ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ...
"چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند .
نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" .
صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .
هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد .
صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" .
... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند" .
انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك افتادم" .
نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .
نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .
· فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.
· اشتباهاتت را بپذير.
· حداقل سالي يک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
· براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير.
· شکست را به راحتي بپذير و وقتي پيروز شدي فخرفروشي نکن.
· عادت کن هميشه حتي زماني که ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.
· وقتي با کار سختي رو به رو شدي به خودت تلقين کن که ؛ شکست غيرممکن است.
· سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.
· کوچکترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان.
· آرام صحبت کن اما در فکر کردن سريع باش.
· مشکلات را ؛ به عنوان نوعي مبارزه طلبي در نظر بگير.
· اعتماد به نفس داشته باش و خود را کوچک مشمار.
· براي داشتن يک روز خوب ، به فردا فکر نکن.
· هرچند وقت يکبار يک عادت ناپسند خود را ترک کن.
· به خاطر داشته باش که هميشه حق انتخاب با توست.
· ديگران را تحسين کن و از شادي آنها لذت ببر.
· آرام باش و از زمان حال لذت ببر. زيرا بقيه عمرت را براي ادامه زندگي در اختيار داري.
عفاف گفت :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد
وقاحت گفت :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد
شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد
رذيلت گفت : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد
خدعه گفت : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد
خيانت گفت : تاج امانت بر سر من بگذاريد
تزوير گفت : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد
ظلم و ستم گفت : گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد
استبداد گفت : صورت آزادي را بر چهره من نقش کنيد
اختلال گفت : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد
تکبر گفت : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد
حق در اين هنگام قدبرافراشت و گفت : مرا برهنه بگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از برهنگي خود شرمسار نيستم




