تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 


 



 

واقعه غدير حادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود.
 
غدير تنها نام يك سرزمين نيست.

 

غدير يك تفكر است،

 
نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند.
غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامت است.
 
در پناه حضرت دوست..
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 ساعت 15:18 توسط داداشی |


 
ای کاش اهمیت تو نگاه تو باشه نه چیزی که برآن مینگری
 

قلب سازيست آسماني، بايد نحوه‌ي نواختن آنرا آموخت.

اگر ندانيم چگونه ساز دل بنوازيم، زندگي را به قصه‌اي غمبار تبديل كرده‌ايم. زيرا نغمه‌هايي كه در دل داريم هرگز مترنم نمي‌شود و در گور خواهند خفت. اين تراژديست .

تنها تراژدي جدي زندگي آنست كه حقيقت به عرصه پا نگذارد ، با همه‌ي رنگ‌ها و نماها و نغمه‌هايي كه در سينه داريم به گل نشسته ايم ، عطر خوش انفاس مسيحايي را به دست باد صبا نسپارده و در آفاق و انفس نپراكنده‌ايم .

اين است تراژدي زندگي و به ندرت كسي را مي‌توان يافت كه زندگي تراژيك نداشته باشد .

 

                                 Sad Eyes

 
 
Where do the 'good times' disappear,
When they have come and gone...
Replaced with new friends, not by choice,
But 'cause something went wrong?
 
My new friends may bring with them,
Some words that make me smile,
Still I feel melancholy,
For what was once 'our' style.
 
I think about Times passage,
About a promise gone,
Are friendships not forever?
Meant not to last for long?
 
At end of each new day now,
Without a word from you...
I try to cover up the hurt,
Pretend that I'm not blue.
 
I try to go on with my life,
Accept you're not a part,
But sad eyes are the mirror of,
The ache that fills my heart.
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 16:30 توسط داداشی |


 

 

 

On New Year's Day

and the whole year through,

I hope the kindness

you've given to others

returns many times to you

May hope, love, and warmth

be in your heart's possessing,

and may the New Year

bring you and yours

many blessings

Happy New Year

 
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384 ساعت 11:29 توسط داداشی |


 

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…
باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود…قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند… 
اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم دی 1384 ساعت 12:11 توسط داداشی |


         

ميلاد باسعادت حضرت عيسي بن مريم سلام الله عليه را به مسيحيان جهان بويژه هموطنان مسيحي تبريك و تهنيت عرض ميكند.با اين اميد كه وحدت و همدلي ومسالمت پيروان اديان الهي بيانگر خلق انساني همه آدميان باشد.Ghasedak

    

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 22:32 توسط داداشی |


 

عشق به ديگري ضرورت نيست حادثه است .

عشق به وطن ضرورت است نه حادثه .

عشق، تركيبي است از ضرورت و حادثه .

عشق ، تنها تعلق است .

عشق ،دل مضطرب نمي خواهد .

عشق ،وابستگي ست . انحلال كامل فرديت است در جمع .

عشق ،مجموع تخيلات يك بيمار نيست .

عشق ، يعني پويش ناب دائمي .

عشق ، به سراغ خستگان روح نمي آيد.

عشق خطرناك است نه عا شق .

عشق حذف كامل فاصله را درخواست مي كند .

عشق محصول ترس از تنها ماندن نيست .

عشق فرزند اضطراب نيست .

عشق داروي توانمند جان است .

عشق به ديگري ابزاري ست براي زيبا و زيبا تر ساختن زندگي .

عشق شكستن و پاره كردن حريم ممنوعيت هاي ناموجه است .

عشق اوج آزادي فردي ست براي آنكس كه خواهان شريف ترين آزادي هاست.

عشق نوع عميق و متعالي اخلاق است كه به جنگ با شبه اخلاق و اخلاقيات بازاري مي رود.

و عشق ...

آری همه چیز است

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 21:17 توسط داداشی |


 

سلام

 

به عزيزترينم

 

به او که آرزومند چشمانش هستم

 

و امروز باز براي تو مي نويسم

 

امروزدلتنگ توام دلتنگ چشمان زيبايت

 

دلتنگ نگاهت وپشيمانم

 

پشيمان ازروزهاي زيبايي که کنار تو بودم و...

 

و نتوانستم به چشمانت عشق بورزم

 

پشيمان ازآن روز...

 

آن روزآخر...

 

آن روزخواستم بگويم

 

که دوستت دارم

 

خواستم...

 

ولي آن روزهيچ نکردم

 

هيچ نگفتم

 

وهمچنان ازنگاه به چشمانت گريزان بودم...

 

آن روزهيچ نکردم

 

هيچ نگفتم

 

و به جاي گريه تنها خنديدم

 

خنديدم به روزهاي زيباي با تو بودن

 

به گرماي دستان مهربانت و به برق چشمانت

 

آن روزهيچ نکردم هيچ نگفتم

 

روزهاي بعد نيزهيچ نگفتم

 

و تنها گريستم

 

گريستم به روزهايي که بي تو مي آيند و مي روند

 

به دستاني که ديگر گرمابخش دستانم نيست

 

به

 

 نگاهي که ديگرآرامش بخش خستگي هايم نيست

 

آن روز هيچ نکردم

 

هيچ نگفتم

 

امروز نيزکاري نمي کنم

 

چيزي نمي گويم

 

امروز چيزي نمي توانم بگويم

 

و تنها مي گريم

 

و تنها به انتظارت مي مانم

 

به انتظار آمدنت

 

و يا شايد آمدنم

 

و به انتظار چشمانت مي مانم تا ابد...

 

امروز چيزي نمي توانم بگويم جز اينکه

 

   دوستت دارم

هر شب ستاره دنباله داری

 

 

به خانه ات می فرستم

 

هر روز شبدر چهار برگی

 

 

در کفشهايت می گذارم

 

هر لحظه برايت دعا می کنم

 

تا زمانی ايمانی بياوری

 

که هيچ آرزويی محال نيست.......

 

 

زندگی را بايد عاقلانه آغاز کرد تا بتوان عاشقانه زيست


Fardiyn_m@yahoo.com       Sabz  Bashid  Va  Pirooz 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 20:26 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *