تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer

 

اگر به سراغ من می آیی نرم و آهسته بیا

 

حتي در آسمان تيره و ابري هم مي توان ستاره پيدا کرد . حتي از درياي خروشان  و توفاني هم مي شود ماهي گرفت. اگر آب نيست وآفتاب بي رمق است ، مي توان حتي گل ودرخت را در حافظه کاشت و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت . تنها بايد به چشمهايمان بياموزيم که زيباييها را جستجو کنند، به گوشهايمان ياد بدهيم که زمزمه هاي مهرباني را بشنوند، به قلبهايمان هشدار دهيم که جز براي محبت  وعشق نتپند.مي توان حتي براي پژمرده شدن گلي ، غنچه اي و ساقه اي نازک و کوچک هم  دلسوزاند. بيا که به خوابهايمان رنگ نقره اي بپاشيم و هر شب در آسمان تيره وابري به دنبال ستاره هاي روشن بگرديم .بيا که غمهاي بزرگمان را به دست باد بسپاريم و شاديهاي کوچکمان را پر و بال دهيم . هنوز مي توان به پنجه هاي يخ زده ي گربه ها در کوچه هاي برفي..،  دلسوزانه ؛ مي شود به لطيفه هاي نه چندان با مزه خنديد. بيا که خنديدن را از ياد نبريم .بيا که شاديهاي کوچکمان را با هر دو دست محکم نگه داريم تا باد آنها را با خود نبرد.

 Click kon Plz

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 13:9 توسط داداشی |


 

یا فا طمه زهرا (س)

 

 

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ساعت 12:10 توسط داداشی |


  

محرم وصفر هست که اسلام را زنده نگه داشته است.

 

باز این چه شورش است که در خلق آدم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خواسته تا عرش اعظم است


آنگاه که ندای امام حسین (ع) که فرمودند:
 اما من مغیث یغیثنا لوجه الله ... آیا کسی هست که به خاطر خدا ما را یاری کند و ...
به گوش می رسید چنان استغاثه امام در او اثر گذاشت که خود را از صف لشکریان دشمن جدا کرده و به قصد خیمه های امام حسین (ع) حرکت کرد.
یکی از لشکریان وقتی دلیل ناراحتی حر را از او سؤال کرد، گفت: خود را در بین بهشت و دوزخ می بینم و هیچ چیز بجای بهشت نخواهم گرفت و ناگاه مرکب خود را به طرف لشکر امام (ع) حرکت داد و در حالی که دست بر سر نهاده و از خداوند پوزش می طلبد از اینکه دل اهل بیت را به درد آورده بود، خود را به خیمه حضرت رسانید و عرض کرد که من پشیمانم از این کار که راه را بر شما بستم و شما را به این سرزمین پر بلا کشانیدم.من باور نمی کردم که دشمن اینگونه با تو رفتارنماید و گرنه چنین نمی کردم و ... آیا عذر مرا می پذیری و توبه مرا به درگاه خدا قبول می بینی؟
 امام (ع) فرمود: آری! توبه ات پذیرفته است و خداوند تو را مورد رحمت خود قرار دهد و در اینحال حر اجازه میدان رفتن خواست و امام اجازه فرمودند. حر بار دیگر اجازه خواست که از زنان و دختران اهل بیت عذرخواهی کند. امام (ع) اجازه دادند و حر به پشت خیمه ها رفته و اظهار پشیمانی کرد و گفت:
 مرا ببخشید اگر دل شما را به لرزه آوردم ... فردای قیامت مبادا در نزد حضرت زهرا (س) از من شکایت نمایید.حر اهل حرم را به شیون و ناله واداشت و حر آنچنان تحت تأثیر قرار گرفت که از اسب پیاده شد و لطمه به صورت می زد و خاک بر سر می ریخت و می گفت: کاش دستم بریده شده بود و زبانم لال که چنین برخوردی ... ولی بعضی از اهل حرم او را دلداری می دادند. بالاخره جنگی شجاعانه کرد و نهایت پس از تحمل ضربات فراوان روی زمین افتاد.
امام (ع) بسوی او شتافتند و فرمودند: درود بر تو، تو آزادی همانطور که مادرت تو را حر نامید.
 
آجر تان با سیده الشهدا (ع )

 

 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 ساعت 9:23 توسط داداشی |


 

                                                    

پله پله ، ملاقات خدا می روم

 

قيمت يه روز باروني چنده؟
يه بعد از ظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟
حاضري براي بو کردن يه بنفشه ي وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟
پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟ چرا وقتي رعد و برق مي ياداز زير درخت فرار مي کني؟
مي ترسي برقش بگيردت؟ اصلا مي دوني بارون چرا زمين رو با قطراتش خيس خيس مي کنه؟
چرا وقتي نم نم بارون مي زنه چترتو با خودت مي بري؟مگه همين تو نيستي که عاشق قدم زدن

زير باروني؟هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودشو
روي سرما گريه مي کنه؟اون قدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه؟هيچ وقت
از ابرا تشکر کردي؟
هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي که چرا ذره ذره ي وجودشو انرژي مي کنه و به موجودات 
مي بخشه؟...به نظر تو ماهانه مي گيره يا قراردادي کار ميکنه؟
چرا نيلوفر صبح باز ميشه و ظهر بسته؟بابت اين کارش حقوق مي گيره؟
چرا فيش پول بارون ماهانه نمي ياد؟چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟
مي دونستي قشنگترين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي کنار يه رودخونه گوش
کني؟قيمت بليتشم دل تومنه!

********************

همين تويي که خودتو به آب و آتيش مي زني تا يه تابلوي آفتابگردون خدا تومني بخري...آره
همين تو!!! مي دونستي زيباترين تابلوي آفتابگردون تو طبيعت چه جلوه اي داره؟
تو که قيمت همه چيزو با پول مي سنجي تا حالا شده از خدا بپرسي قيمت يه چشم سالم چنده؟يه
 دست سالم چنده؟چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟خيلي خنده داره نه؟
اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي ازهمين داراييها رو ازت بگيرن زمين و زمان رو به
باد ناسزا مي گيري...چي خيال کردي؟پشت قبالت که ننوشتن...
نه عزيز خيال کردي...اينا همه لطفه،همه نعمته....
اينو بدون که اگه يه روز فهميدي قيمت يه ليتر بارونو يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟اگه
فهميدي چقدر بايد بابت مکالمه ي روزانمون با خدا پول بديم؟يا چند تومن بديم تا يه کاست از
صداي بلبل ظبط کنيم و بعد از اون تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم اون وقته که مي فهمي چرا
داريم توي اين دنيا وول مي خوريم

 

******************************

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 ساعت 15:18 توسط داداشی |


 
 
               
 
 
مهر بانی که دوستم داشت وهمه چیزم بود. دیگر پذیرایم نیست . ای کاش یکبار میگفت میپذیرمت به امتحان بعدی آ ماده باش .فقط آ رزو داشتم که یکبار بگوید.  قبولت خواهم کرد. آه که چقدر سنگدل بوده تا این حد هم با ور نداشتم بیرحم باشد.من چه قدر با اشتیاق تمام درس مهر و وفارا  می خواندم. آن گاهیکه به خوانشم گوش میداد از من راضی بود. در بغلم می گرفت نوا زشم میکرد. می بوسید ومهرش را از من دریغ نداشت. با  اشتیاق شعر میسرودم. پرو گراف املا ئیکه از من به خوانش می گرفت تحسینم می کرد.. آرزو داشتم تا درس مهر و وفا را ازدل وجان در مکتب عشق به سبق بنشینم ..   یکباره ازمن روی بر تافت . از جان ودل دوستش دارم : گریستم،  زاری کردم، تقاضا کردم . به پایش افتادم . دستم را گرفت و ازمکتب مهر وفابیرونم کرد. اشک سرد وآه گرمم را ندید.بعد ها هم که ازو خواستم بگوید گنا هم چیست جز بیمهری پا سخ برایم نداشت .. اندوه ناک دوباره دفتر چه مهر و کتاب عشق را از بکس   سینه ام کشیده ورق زدم.  ورق هارا  در بین انگشتانم مچاله نموده وزیر دندان هایم گاز گرفتم. کتاب مهر و وفارا  که با خون دل نوشته بودم. زیر پایم له کردم.اما  بکس را که خاستم با لگد بزنم ودورش اندازم تسمهء وصل شده در آن به رشته های قلبم  تنیده بودن هر قدر کوشیدم و کش کر دم بیشتر قلبم را می آ زرد. حالت عجیب و صحنهء تما شا ئی بود. باران اشک هایم اوراق پاره شدهء مشق هایم را می شستند . طنین نفس ها یم با ورقهای  کتاب  و کاغذ پاره ها آ میخته بودند.  طو فان قهر و خشم محبوبم من ورقها و آر وزو هایم را در منجلاب بی تفا وتی ها بر در ودیوار جانم به شدت می کوبید. چشمانم با ریزش اشکها خطوط بر هم زدهء این سطور را به خوانش می گرفتن.  تراژیدی شکست عشق  رادست قهار طبیعت در خود می فشرد . خدا از آسمان بر این صحنهء رقت بار که خود آ فریده بود  قاه قاه می خندید.  حق داشت به خندد .زیرا او ر قیبش را که من به پرستش گر فته بودم. با حیله ونیرنگ قناعت دا ده بود.   شیطان مات و متحیر بود. گاهی برمن وگه بر خدا مینگریست. . دیدم دربین این همه سیل اشک وتوفان تنها قلم رنگش هنوز تمام نشده وآ سیب ندیده است. زانوان خسته ام را که در بغل گرفته بودم از آ غوش رها کرده قلم را از خون قلبم رنگ کردم.  خوا هان آنم تا مشق های پاره شده ام را دوباره بنویسم. وکتاب زندگی برباد رفته ام را یکبار دیگر ورق بزنم.
چه کسی برایم خواهد گفت که: مشق محبت را ننویس،کتاب عشق را نخوان.وپر تو تابناک محبت را به تماشا منشین.!  
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 1:25 توسط داداشی |


هو
 
 
 
 
اي كاش
اين كلبه  ساده بر لب رود
يك روز محل  كار من بود
اي كاش
اعلام كنم حضور خود را      بر قله كوه و  دامن دشت
هر روز  درست ساعت  هشت
اي  كاش تمام كارمندان
بودند پرندگان خوشخوان
با  نامه ابرها به  منقار
اي  كاش
مي  شد همه وقت رفت و گل چيد
بر طبق مقررات  خنديد
اي  كاش       بدون بخشنامه
مي خواندم و چرخ مي  زدم من
با موج و نسيم
اي  كاش
پرونده  من كه باز  مي شد
مي  ريخت از آن گل و ترانه
 
سبز باشید
 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 19:34 توسط داداشی |


 

 

هر  كجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره ،  فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي  غربت؟
 
من نمي  دانم كه  چرا مي  گويند 
 اسب حيوان نجيبي   است و كبوتر زيباست
و  چرا در قفس هيچكسي كركس  نيست
گل شبدر چه كم از لاله قرمز  دارد
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
 
چترها را بايد بست
زير باران بايد  رفت
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را ، زير باران بايد ديد
عشق  را ، زير  باران بايد  جست
...... .. .. .... ..... ...
زير باران بايد بازي  كرد
 
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
كفشها را بكند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود
 
ساده باشيم
ساده  باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
 
كار ما نيست شناسايي " راز" گل  سرخ
كار ما شايد اين  است
كه در" افسون" گل  سرخ شناور باشيم
 
كار ما شايد اين است
كه ميان گل  نيلوفر  و قرن
پي آواز حقيقت بدويم
 
 
از   سهراب سپهري
 
 
 
 
روزی زیبایی و زشتی  در ساحل دریای به هم رسیدند آن دو به هم گفتند:
بیا دردریا شنا کنیم
برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را ÷وشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز، مردان و زنان ، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن  دارد، او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد.
 
از کتاب باغ پیامبر و سرگردان
نوشته جبران خلیل جبران
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 ساعت 19:24 توسط داداشی |


 

نیرو و خودباوری در نهاد همه ماست،

ولی بیمناکیم و توانایی هایی را که به ما اعطا شده، به کار نمی گیریم،
 
تا زندگی را از رکورد روزمره گی کسالت بار وابسته به پیشه ها و
 
رابطه ها،رها کنیم.
 
از داوری دیگران در هراسیم،
 
شهامت آن را نداریم تا از لاک همیشگی سر برون آوریم.
 
نیرو و خودباوری را می توان با مهربانی بزرگوارانه نشان داد.
 
حقایقی که به نرمی بر زبان جاری می شوند،
 
بس فراتر از دفاع پرخاشگرانه ، ما را پیش می رانند.
 
با خود صادق باش...
 
با شهامت دیگر گونه ای باش و جسورانه پیش آی تا بگویی:
 
"من هستم و ... خواهم بود"
 
و سپس آن باش که می گویی،
 
به یاد داشته باش،
 
که هماره آرام و با وقار، عاشقانه گام برداری.
 
از آنچه دیگران می خواهند باشی، خود را رها کن،
 
و از زندان آنچه با خود بیگانه ات کرده بگریز.
 
نیروی پر شکوه عشق ورزی را در خود پیدا کن و به کارش گیر.
 
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 16:46 توسط داداشی |


 

 

يه قصه ... يه قصه درسه ...

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره.

خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت .

يه پوست نازک بود رو دلش .

يه روز آدم عاشق دريا شد .

اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا.

پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا .

موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش .

آدم دوباره آدم شد .

ولی امان از دس اين آدم .

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .

دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل .

باز نه دلی موند و نه آدمی .

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد .

يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش .

ولی مگه اين آدم , آدم می شد .

اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد .

همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون .

دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .

نه ديگه ... خدا گف ... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه .

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود.

خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه ... بسه .

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل ... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده .

چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده .

دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد ... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد .

و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد .

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد .

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخ .

آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .

تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که .

خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف .

يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد .

ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته ... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد .

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند .

آخ .. اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد .

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد .

دلش واسه آدم سوخت .

استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل .

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد .

چرخيد و چرخيد .

آسمون رعد زد و برق زد

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن .

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته .

با چشای سياه مثه شب آسمون

با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم .

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد

هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد .

فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .

همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود .

نه ... خيلی بيشتر .

پاشد و فرشته رو نيگا کرد .

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .

خواس دلشو دربياره و بده به فرشته .

ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد .

بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند .

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .

سينشو چسبوند به سينه آدم .

خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش .

آدم فرشته رو بغل کرد .

دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم .

فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد .

آدم با چشاش می خنديد .

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست .

آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد .

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد .

خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم .

خوش به حال آدم و فرشتش .

امید وارام که خوشتون اومده باشه. 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 19:0 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *