تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

تبریك به دانشمند زن ایرانی

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در پیامی به دكتر طاهره صفار زاده , انتخاب وی را به عنوان برجسته ترین دانشمند زن جهان اسلام تبریك گفت.
صفار هرندی دراین پیام افزود: موجب غرور و افتخار هر ایرانی مسلمان است كه این سرزمین اندیشه خیز و دانش پرور در دامان خود بانوی مسلمانی را پرورده است.
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، همچنین این موفقیت افتخار آفرین را كه موجب غرور ملت ایران و به ویژه زنان پاكدامن و اندیشمند ایرانی، به جامعه اسلامی تبریك و تهنیت گفته است.
طاهره صفار زاده شاعر سال‌ها‌ی انقلاب، دفاع مقدس و مترجم قرآن كریم است، كه به نقد و بررسی شعر نو می‌پردازد و ترجمه قرآن كریم به زبان انگلیسی را در كارنامه خود دارد.

 

(( پوپک گلدره پس از هشت ماه کما، در گذشت ))

 

پوپک گلدره، بازيگر سينما و تلويزيون، پس از هشت ماه کما، ساعت 18 بعد از ظهر دیروز درگذشت.
یکی از اقوام این بازیگر سینما در گفت و گو با خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری «انتخاب»، گفت: متاسفانه وی پس از هشت ماه مقاوت در برابر مرگ، دار فانی را وداع گفت.
وی گفت: این روزها حال پوپک نرمال بود و در بیشتر اوقات چشمانش باز بود.
وی اضافه کرد: ان شالله به زودی پيكر «پوپك گلدره» در بهشت زهرا به خاك سپرده مي‌شود
به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، گلدره شهريورماه سال گذشته درجاده شمال دچار حادثه رانندگي شد و در بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان مهر تهران بستري شده بود.
«پوپک گلدره» فعاليت هنري خود را با بازي در تئاتر «پل »آغاز كرد و فيلم‌هاي «موج مرده»، «سيندرلا»، «آخر بازي» و «روياي زمين» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «نرگس»، «روح مهربان» و «دنياي شيرين دريا» را در کارنامه خود ثبت کرده بود.

برای شادی این عزیز از دست رفته همه با هم   کنیم.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 13:1 توسط داداشی |


 

 

انسانها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند با یک سبد در جلو و یک

سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم و در سبد پشتی

عیبهای خود را نگه می داریم. به همین دلیل در طول روز چشمان خود رابر

 صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین

زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند تمامی

عیوب او را می بینیم. بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم

بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما به همین شیو می اندیشد.

 

  

پائولو کوئیلو

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 21:21 توسط داداشی |


 

باید زندگی کرد....!

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست

يكنفر همدم و همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم، همگي همسفريم

تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود

در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه

زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

 Ghasedag

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 14:14 توسط داداشی |


 

.... عضوي را كه همنوع من نياز دارد چرا با خود به گور برم تا بپوسد .... باشد تا خداوندگار نيز از اين حقير راضي گردد ... قطعا با اين كار بيش از ديگران به خودمان كمك كرده ايم..... واقعا در اين دنيا چقدر به ديگران كمك كرده ايم و حال ميخواهيم اين كالبد فاني را هم از آنها دريغ كنيم تا خوراك مور و ملخ شود ؟؟؟؟ و آيا عمل بزرگي را انجام داده ايم اگر چنين كنيم؟؟؟ فراموش نكنيم كه شايد پيش از ديگران خود نيازمند ديگران شويم!!! پس ببخش تا روز نياز به تو ببخشند. به ياد مولايم حسين (ع) كه در كربلا با او چه ها كه نكردند

 

 
قلبم را به تو امانت خواهم داد هرچند در هنگام سپردن به تو خود حضور ندارم مي روم مي روم به دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به آنجا آماده كرده اي من نمي ميرم من زنده ام من زنده ام چون تو نفس مي كشي مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط بخاطر روز تولد دوباره تو . . . اي غريبه تولدت مبارك

 

 
 
يه بار تو تلوزيون ديدم يه مادري سرشو گذاشته بود رو سينيه يكي ديگه و صدايه قلب پسرشو ميشنيد.... خيلي قشنگه.انقدر كه ادم حاضره وقتي كه زندهس يكيرو اينطوري به زندگي برگردونه. چه برسه به اينكه مرده باشه.

 

 
 
از ميان چيز هاي بسيار زيبا يي كه خداي مهربان به ما داده و ما قدر انها را شايد ندانيم وهنوز نداشتن ان را باور نداشته باشيم... بگذار نفر بعدي كسي باشد كه در نداشتن ان عمري را درحسرت پشت سر گذارده وهنوز اميد به خدا و شادي را از دست نداده.

 

 
مرگم اگر تولد دیگری باشد، چه باک! چه باک،که قلب من در سینه ی انسانیت می تپد و ریه ام از شمیم زندگی پر و خالی میشود. چه باک اگر در حوالی دنیا قدم نزنم آن زمان که در تو زنده باشم!

 

 
 
خدا خدا خدا ميدونه ما بنده هاش چي كار مي كنيم اهدا عضوم تنها كاري كه مي تونم در برابر اين همه حوبي خدا در حقم انجاو بدم واسه اشرف مخلوقاتش... 

 

 
الهام:
امروز با دستاي خودم فرم كسي رو پر كردم كه تمام زندگيمه ,كسي كه همه ي وجودمه,كسي كه حتي فكر نبودنش نابودم ميكنه,كسي كه مثل بارون,صداقت ابر,عشق اسمون زيباست... دستام ميلرزيد,اشكام بي اراده ميريخت,قدرت اينو نداشتم كه دكمه پذيرفته شدن فرم رو فشار بدم..اما به ناچار اينكارو كردم اونوقت بود كه با تمام وجودم بهش افتخار كردم امير خوبم به همان خدايي كه تو را افريد سوگند كه تا هميشه در سحر عشق تو باقي خواهم ماند....... 

 

يادبودي از هدا :

خداوندا!تو سرچشمه عشقي.ذره اي از عشقي را كه به من دادي شايد با اين عمل به تو بازگردانم. اه كه چه حس غريب اما زيبائست.تصور اينكه با اعضه من تني جون مي گيره بهم نيرو ميده.فقط مي گم كاش به پدر و مادرم خيلي سخت نگذره.كاش يه روزي بشه كه كمكي باشم. با ارزوي شفاي همه بيماران. بدرود .

 ***

استفاده از اعضاى ميّت براى پيوند به بدن شخص ديگر، اگر با اذن ميّت در دوران حياتش و يا   با اذن اولياى او بعد از مردنش باشد و يا نجات جان نفس محترمى‏ وابسته به آن باشد، اشكال ندارد و وصيّت به اين مطالب هم مانعى ندارد، مگر در اعضايى كه برداشتن آنها از بدن ميّت، موجب صدق عنوان مثله باشد و يا عرفاً هتك حرمت ميّت محسوب شود 

منبع            http://www.iran-ehda.com

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 13:4 توسط داداشی |


 
  توقف کینه
    مطلقا ممنوع!!!!
 
همسفرم میشی؟آره با توام.با خود خودت.
کجا میرم؟یه سر میرم به مکان عشق، یه سفر رویایی به جایی که فقط جای پاکی هاست.همون جا که بلرزه، می تونه زندگیتو بلرزونه.وقتی بسوزه میتونه آتیشت بزنه، وقتی بگیره می تونه دلیل مبهم باریدن بی اختیار چشمات مثه ابر بهار شه.اون جا که اگه بشکنه ، آه ناخواستش میتونه قدرت سحر و جادو بگیره.اون جا که مهرش افسون میکنه.همون جا که اگه از عمقش چیزی رو از خدا بخوای، اگه خیرت، تو اون خواسته باشه ،استجابتش رد خور نداره.
اون جا که یه وقتا یی فقط تو هستی وخدا ، سکوت و انعکاس زمزمه های دعا و همه چشم امیدت به خونه خداست اون جا که گاهی عیارصمیمیت با خدا اون قدر بالاست که قیمت نداره.
این جا همون مکان عشقه.
جای باشکوه ترین و زیباترین احساسات.باید عشق از خود، بی خودت کنه.
جای بزرگنمایی قضاوت های ناعادلانه و گیر دادن به اندیشه های منفی نیست.
یادت نره خونه دلت، مکان عشقه.
این جا مهربون ترین عضو وجودته.جایی که فقط متعلق به عزیزترین هاست.
اگه تو هم مثل من می خوای سبک شی ، اگه می خوای طعم شیرین پروازو خودت بچشی بیا همین حالا با من همسفر شو.
چشماتو ببند فقط اراده کن.از خودت شروع کن تا آخرین کسی که همیشه محال بتونی ببخشیش.
یادت باشه محال بی معنیه، قبول دارم ممکنه خیلی آسون نباشه، حتی اگه معتقدی سخته، میگم عیب نداره.
بذار یه سختی به سختی های زندگیت اضافه بشه، ولی در عوض رنگ زندگیت عوض میشه.
عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.
عشق عطری داره که همه رو مست می کنه ، حیف نیست که تو جاش اون قدر بمونه که بی مصرف و بی خاصیت بشه.
و عشق همون جادوی است که راهش همیشه بازه.قدرتش نا محدود وعمیق و نفوذش معجزه میکنه و اگه خالص باشه، هیچی جلودارش نیست چون کل موانع رو تو چشم بهم زدنی ذوب میکنه.بیا نذاریم از گذشت لحظه ها ، افسوس و سرزنش از دست دادنش باقی بمونه.به هیچ قیمتی اجازه ندیم نصیب ما از گذر لحظه ها پشیمونی و بی خبری باشه.
بیا گذشته های دردناک و رها کنیم.این جوری امروز قطعا یه روز دیگه هست.امروز دیروز نیست امروز شروع تازه باقی زندگی ماست...............................
 
به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن!!!!!!!!!!!!!!
 
از دوست خوبم مهرداد ممنون هستم که این متن را برای من فرستاد.
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت 11:48 توسط داداشی |


 

 

از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟

گورخر به جاي جواب دادن پرسيد.

تو خوبي فقط عادت‌هاي بد داري، يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟

ساكتي بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كني، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت مي‌شي؟

ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده‌اي و بعضي روزها خوشحالي؟

لباس‌هات تميزن فقط پيراهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟

و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت.

 

نتيجه اخلاقي: ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چيزي نمي‌پرسم.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 11:9 توسط داداشی |


 

جز خدا  هيچ كس نبود.آن كه  نميداند،بداند وآن كه  نخوانده است ،بخواند كه روزی  روزگاري چوپانی بود كه هر روز  گله اش را مي برد به چرا وشب بر  مي گشت به ولايت خودش.

  يك روز كه گله را برده بود به  صحرا،بعد از آن كه خوب گله را  چراند و  سير كرد ،آنها را جمع كرد زير  سايه درختي وني هفت بندش را در  آورد و  بنا كرد به يك حالت سوزناكي ،ني  زدن.  همين طور كه داشت ني مي زد  وبراي  دل خودش غنا مي كرد،يك  دفعه يك ماري از پشت درخت بيرون  آمد به اين درازي.(به اين  درازي:واحد  اندازه گيري طول در زمان قديم  بوده است:معادل هشت متر وسي  سانت،  حالا يك چيزي كمتر يا بيشتر).  باري،مار همينطور آمد وآمد تا  پيش چوپان.بعد سرش را بلند كرد  وبا لحن  دوستانه اي خطاب به  چوپان گفت: ((سلام مشدي!))

 چوپان  با بي حالي سرش را بلند كرد  وگفت:وعليك سلام.اگر آمده اي  مرا نيش بزني بهتر است به خودت  زحمت ندهي،چون در اين دوره  وزمانه كسي كه پيتزا و همبرگر  ودود و سرب معلق در هوا را خورده باشد،هيچ نيش وزهري در  او كارگر نيست.علاوه بر اين من  ،هم چپق مي كشم هم نيش زبان  عيالم را تحمل  مي كنم .بنا براين بيخود به  خودت زحمت نده و از همان راهي  كه آمده اي برگرد.

 مار گفت:اي آدميزاد،بدان و  آگاه باش كه من، پادشاه تمام  مارهاي جهانم و  نامم((سلطان مار))است.آن زمان كه  قارون با گنج ها ودارايي اش به  زير خاك رفت،من پانصد ساله  بودم ورفتم بر سر گنج او نشستم  تا  كسي نتواند به آن دست پيدا  كند.حالا كه ديگر پير شده ام و  دندانهايم ريخته،ديگر  علاقه اي به آن گنج ندارم.آمده  ام در اين بيابان تا اگر كسي  بتواند به سؤالهايم جواب  بدهد،آن گنج را دودستي تقديمش  كنم و خودم بروم به كار وزندگي  ام برسم.  چوپان گفت:باشد،بپرس.  مار گفت:سؤال اول اين است كه آن  چيست كه وجود خارجي ندارد ولي  دست وپا و دهان دارد؟  چوپان گفت:آن،استكبار جهاني  است!كه وجود خارجي ندارد ولي  دستش از آستين بعضي ها بيرون مي  ايد وپايش به برخي مناطق باز  ميشود ولي در  عين حال ،خيلي ضعيف است وهر كسي  با قدرت و بنيه اي ميتواند مشت  محكم بر دهانش بزند!!!  مار گفت:آفرين.و اما سؤال دوم  اين كه آن چيست كه پايه و اساسش  قوي است ولي خودش ضعيف است.  چوپان گفت:آن،مستضعفان هستند  كه خودشان وضع خوبي ندارند ولي  بنيادشان خيلي قرص و محكم است.  مار گفت:مرحبا.سؤال سوم اين كه  بيچاره ترين موجود جهان،كدام  است؟  چوپان گفت:مرغ است كه هم در عزا  سرش را مي برند و هم در عروسي.  مار گفت:احسنت.سؤال چهارم اين  كه آن چيست كه اولش قند بود،بعد  شكر شد و عاقبت عسل مي شود؟  چوپان گفت:آن،زبان فارسي است  كه در دوره خواجه حافظ،جزو  اقلام صادراتي به بنگاله مي  رفت ودر دوره مرحوم  جمالزاده،شكر شد و با سعي و  تلاش فرهنگستان زبان و ادب  فارسي تا چند صباح ديگر عسل  ميشود.  مار گفت:((مرسي!حالا سؤال پنجم و  آن، اين كه...))    *هشت سال بعد:  

 مار گفت:((زهازه!اما سؤال هجده  هزار و پانصد و سي و يكم...))    

 

   *   *   *

   ما از اين داستان نتيجه مي  گيريم كه آدم نبايد هيچ وقت به  سؤالات يك مار دراز جواب بدهد  چون مارهاي دراز،معمولا خيلي سؤال مي كنند!!!     

 

قصه ما به سر رسيد کلاغه به  خونه اش نرسيد

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 ساعت 19:15 توسط داداشی |


 

امروز، امروز است.
امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت  نشو،حتما دارند با تو قایم باشک بازی می کنند، پس با آنها بازی کن.
اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد، ولی نبارید،مطمئن باش الهه باران می خواهد تو شکوه باران را باور کنی،پس باورش کن.
امروز امروز است.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی ، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد،پس بخندو عاشق باش.
امروز هرچه قدر دلها را شاد کنی ، به قیمت بلیط اتوبوس اضافه نمی شود،پس شادی بخش باش.
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسیژن روبه رو نمی شود ، پس از اعماق وجودت نفس بکش
.
امروز امروز است.
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.
او منتظر توست.
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین گفتن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت است.

 
امروز امروز است، امروز جاودانه است و امروز زیباترین روز دنیاست.
 
the day was a year at first ,when children ran the garden
روزها به اندازه یک سال است ، وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی.
the day shrank down to a month, when the boys play ball
روزها به اندازه یک ماه می شوند ، وقتی که پسر بچه ای هستی و توپ بازی می کنی .
the day was a week then after , when young men walked in the garden
روزها به اندازه یک هفته می شوند ، وقتی که مرد جوانی هستی و در یک باغ قدم میزنی.
 the day was itself a day , when love grew tall
روزها به اندازه یک روز خواهند شد ، وقتی که عاشق می شوی.
the day shrank down to an hour , when old man limped in the garden
روزها به اندازه یک ساعت می شوند ، وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی.
the day will last forever , when it is nothing at all
روزها به پوچی سپری می شوند ، وقتی که هیچ چیز در بین نیست.
  Ghasedak
 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 20:4 توسط داداشی |


 

بیا در یک شب آرام و مهتابی
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد با ر قلبی را شکستیم
بیا یک بار هم احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا که گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
 
خدایا من در کلبه فقیرانه خود
!چیزی دارم که تو در عرش کبریایی نداری
چرا که من چون تویی دارم
!وتو چون خودی نداری
 
 
Ghasedak
 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 19:49 توسط داداشی |



 
فرارسیدن سالروز وفات نبی اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) را به تمام مسلمانان جهان به خصوص شیعیان تسلیت میگویم . امید به انکه همواره بتوانیم از پیروان راستین پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) باشیم.

 

ghasedak

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385 ساعت 14:9 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *