تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

سلام سلام به همه دوستای خوبم

من امروز شاد شادم می دونید چرا برای اینکه...!!

واسم یه روز بزرگی هستش آخه می دونید چیه.! تولد مه

من فردا اگه سه سالش را کم کنیم من یک ربع قرن زندگی کردم

وای یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه قد من خوشم

بچه ها کاش می دونستم کجایی هستین و می تونستم همه شما رو به تولدم دعوت میکردم

ولی همینجورشم جای همه شما سبز

من تو کافی شاپ سیلور تولدمو گرفتم اگه تونستید منت بزارید.

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 1:57 توسط داداشی |


 

بچه ها متن خیلی قشنگه تا آخرش بخونید ضرر نمی کنید.!

من درس مي خوانم

تو درس مي خواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم

تو رستوران مي روي

او گرسنه است

من به ييلاق مي روم

تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد

او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم

تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري

او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را دوست مي داري

او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد

پدر تو به مادرت عشق مي ورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم

تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري

او 6 برادر و 3 خواهر دارد

برادر من دانشگاه مي رود

خواهر تو دبيرستاني است

او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...

من عاشق شده ام

تو مي داني عشق چيست

او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است

من آن لاين هستم

تو آن لاين هستي

او بي نان است

من از سياست متنفرم

تو سياست را دوست داري

او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد

من تابستان را دوست دارم

تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري

براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند

من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم

تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي

او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد

تفريح من گوش دادن به موسيقي است

تفريح تو ديدن فيلمي است

تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است

من از زندگي ام راضي نيستم

تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي

براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب

من او را ديده ام

تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي

او براي ما حقيقتي تلخ است

او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟

اوعلت است يا معلول

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 11:7 توسط داداشی |


 

دوست يعنی كسيكه كه هم دوسش داری و هم دوستت داره

يعنی كسيكه هميشه با تو هم احساسه 

 

در لبخند و اشك تو شريكه

دوست يعنی كسيكه با نگاهش ،با حرفش ‏و باسكوتش به تو احساساي قشنگ دنيا

رو هديه ميده

 

دوست يعنی كسيكه تو رو دوست داره نه به اين خاطر كه فلان روز فلان محبت بهش

كردی نه به اين خاطر كه خوبی

و بهش خوبي كردی

فقط به اين خاطر كه

دوستت داره بدون هيچ دليلی

شايد دليلش در دايره لغات جا نميشه

 

و شايد اصلا دليلی وجود نداره

كاش بشه تواين غبار روزگار و از پشت نقابای رنگارنگ يه دوست واقعی رو پيدا كرد

دوستي که وقتی با برق نگاهش با تو حرف مي زنه آرامش تمام وجوتو در بر

می گيره دوستی که خيلی وقتا دلت ميخواد بهش بگی که چقدر دوستش داری

ولي چون فکر می کنی هيچ کلمه 

و هيچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه

از گفتنش پشيمون ميشی

دوستی که وقتی کنارشی ثانيه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها ميدن و

وقتی نيست انگار اصلا حرکت نمی کنن

دوستی که وقتی داری با ماه آسمونيت حرف می زنی

همون ماهی که هميشه ازآرزوهات براش ميگی

بهش ميگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شريکت می شد.

دوستی که بخاطر وجودش زندگی کردنو دوست داری

 

دوستی که....!!!!

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 20:32 توسط داداشی |


 

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ...

 

 روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.

همه ساکنين جزيره قايقهايشان راآماده و جزيره را ترک کردن.

وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و

گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟)

 

 ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم.

 

عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست.

 

غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.

 

غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:

(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت:

آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم.

 

عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد.

 

 

 

آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت

 

 من تو را خواهم برد.

 

 عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟

 علم پاسخ داد:

(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

 

 

((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است )) 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:13 توسط داداشی |


 

 

از این شعر روانشاد فریدون مشیری خیلی خوشم می یاد

واقعا قشنگه نمی دونم نظر شما عزیزان چی هستش

 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك.

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پـاك.

آسمان آبي و ابر سپيـد

برگ‌هـاي  سبـز  بيـد

عطر نرگس ، رقص باد

نغمهء شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست...

 

نرم نرمك ميرسد اينك بهـار

خوش بحال روزگار!

خوش بحال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز

خوش بحال دختر ميخك ؟ كه مي‌خندد به ناز!

خوش بحال جام لبريز از شراب

خوش بحال آفتـاب

 

اي دل من - گرچه در اين روزگار

جامهء رنگين نمي‌پوشي به كام

بـادهء رنگين نمي‌نوشي به جام

جامت از آن مي كه مي‌بايد تهي‌ست! ?

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 

گر نكوبي شيشهء غم را به سنگ،

هفت رنگش مي‌شود هفتـاد رنگ!

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 19:59 توسط داداشی |


 

 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار ميكرد به پدر و مادرش كه  با نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف  برادر كوچكترش  رفت.

 

صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :

 

ني ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:9 توسط داداشی |


 


 
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

« در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست » 

 


 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:22 توسط داداشی |


 

People see God every day; they just don't recognize Him.

مردم هر روز خدا را مي بينند، فقط او را تشخيص نمي دهند

Let God love others through you, and let God love you through others.

بگذار خداوند ديگران را به وسيله تو دوست بدارد و تو را به وسيله ديگران

God understands our prayers even when we can't find the words to say them.

خدا دعاي ما را مي فهمد، حتي وقتي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کنيم

When you're self-esteem is low think about being created in the image of God.

هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش يافت
فکر کنيد که خداوند شما را به صورت خودش آفريده است

We may have different holidays and different prayers, but we have the EXACT SAME God which means we are more the same than we are different.

ممکن است ما تعطيلات و دعاهاي متفاوت داشته باشيم
اما همگي دقيقا يک خداي واحد داريم
اين نشان مي دهد که شباهت هاي ما بيشتر از تفاوت هاي مان است

 

Every evening I turn my worries over to God.
He's going to be up all night anyway.

هر شب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم
او به هر حال تمام شب بيدار است

 

God is a circle whose center is everywhere and whose circumference is nowhere.

خداوند دايره ايست که مرکزش همه جاست، و محيطش هيچ کجا نيست

God gives the nuts but he does not crack them.

خدا گردو را مي دهد، اما آن را براي مان نمي شکند

Rebellion to tyrants is obedience to God.

سرپيچي از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست

God has never given us a dream without also including the power to achieve that dream.

خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد که توان تحقق بخشيدن به آن را نداشته باشيم

God has given us two hands-one to receive with and the other to give with.

We are not cisterns made for hoarding; we are channels made for sharing.

خداوند به ما دو دست داده است، يکي براي گرفتن  و ديگري  براي دادن
ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند،

ما کانال هايي هستيم براي تقسيم چيزها

If God gave you everything you asked for,
where would you put it?

اگر خداوند همه چيزهايي را که  مي خواهي به تو مي داد آنها را کجا جا مي دادي؟

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 2:8 توسط داداشی |


 

 

 
 
 
 
 
خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت بگشايم...
 
خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکهديری است دراين قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق
توپروازدهم...
 
خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگهدارم .....
 
خدايا...توخود می دانی که بدترين دردبرای يک انسان دورماندن ازحقيقت خويشتن  ورهاشدندرگرداب فراموشی وسردرگمی است...
 
پس توای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم....
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:50 توسط داداشی |


 
 
به زن بودن خود افتخار كنيد
 
 
 
 
 
1. نام هر گل زیبایی که در طبیعت است را روی شما میگذارند .
۲. هنگامی که یکم رنگ پریده یا بیمار هستید میتوانید با وسایل ارایش خود را زیبا تر کنید .
۳. تمام شاعران ایران زمین در وصف گل روی شما هزاران شعر گفته و خط و خال چشم و ابروی شما را ستوده اند .
۴. مجبور نیستید سر کار بروید وپول یک ماه کار وتلاش را گوشت و نخود و لوبیا بدهید.
۵. عمرتان بسار طولانی است .
۶. به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه کنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نکرده تا سکته نکنید .
۷. انقدر حرف برای گفتن دارید که هیچ وقت کم نمیاورید .
۸. همیشه یک عالمه دوست و رفیق ناب دارید و کم تر گرفتار رفیق نارفیق می شوید .
۹. عشق وهنر ابداع شماست .
۱۰. همیشه جوانتر از سنتان هستید و هیچکش نمیداند شما چند ساله اید .
۱۱. از نه سالگی به بلوغ عقلی وجسمی میرسید حالاحالا ها مردها باید بدوند تا به پای شما برسند .
۱۲. بهشت زیر پای شماست .
۱۳. اگر موهایتان مرتب نبود با وقتی برای مرتب کردنشان نداشتید با سر کردن یک روسری قضییه حل میشود .
۱۴. همیشه در کیفتان اینه دارید .
۱۵. همیشه تمیز وخوشبو هستید .
۱۶. همیشه یک مقدار پول برای روز مبدا دارید که کسی جز خودتان از ان خبر ندارد .
۱۷. به وزنتان اهمیت میدهید و شکمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمیشود .
۱۸. مجبور نیستید که از این خانه به آن خانه بروید و خواستگاری کنید . مثل خانمها در خانه میشینید تا اقایون با کلی منت و خواهش و التماس و گل وهدیه از شما اجازه حضور بگیرند .
۱۹. میتونید موهاتون بلند یا کوتاه کنید یا هر لباسی که دوست دارید بپوشید ( دامن یا شلوار) یا هر کفشی که دوست دارید به پا کنید از اسپرت گرفته تا کفش 10 سانتی .
۲۰. حق تقدم با شماست .
۲۱. هرگز از فرط خشم نعره نمیزنید وخون به راه نمی اندازید .
۲۲. ضعیف کش نیستید ودق و دلی چند ساله را تو خونه خالی نمی کنید .
 
و در آخر همیشه گل هستید و گل میمونید
 
 
به مرد بودن خود افتخار كنيد
 
 
 
 
1. هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي شود .
2. مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است .
3. براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد  .
4. در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد .
5. دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند .
6. جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست .
7. لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد .
8. ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد .
9. اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد .
10. رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است .
11. با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد .
12. وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد .
13. بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد .
14. مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد .
15. حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد .
16. ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد .
17. هر ساعتي دلتون بخواد ميتونيد از خونه بيرون بريد و هر ساعتي دلتون بخواد  ميتونين برگردين .
18. همكارانتان نمي‌توانند اشك شما در بياورند .
 
و در آخر روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 13:58 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *