تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

مادر! دنيای کودکی ام سرشار از طنين دل انگيز توست ، تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته ام و هميشه تو را می ستايم.

 

مادر! در ستايش دنيای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آويخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می يابم و انگيزه خلقت را از قلب پر مهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و ديدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.
ايمانم از دعای توست و خدايم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است ، از تبار فاطمه ای و گويی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس هميشه دعايم کن چراکه دعايت سرمايه فردای من است.

 

مادرم !... به پاس آنچه به من داده ای ، به ستايش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبيهايت دوستت دارم.

 

 

 تقدیم به مادر خودم وتمام مادران دنیا

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 10:42 توسط داداشی |


 

*ای خالق مهربان

*مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار ده
*تا آنجا که نفرت است... حامل عشق
*جایی که خطا کاری و بدی است ... حامل گذشت
*جایی که نادرستی است ... حامل درستی
*جایی که نا امیدی هست ... حامل امید
*جایی که نفاق هست ... حامل یکرنگی
*جایی که شک هست ... حامل یقین
*جایی که تاریکی هست ... حامل نور
*و در جاییکه غم هست ... حامل شادی باشم

 

پروردگارا:
*کمکم کن که به جای تسلی خواهی..تسلی دهم و به جای درک شدن درک کنم..زیرا که پیدا کردن در گرو گم شدن است و با بخشش دیگران خود بخشوده میشویم و در مرگ حیات جاودان پیدا می کنیم.
آمیین

 می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،

 نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،

 از آدم‌ها... از آدم‌های دور برم می‌ترسم .

 از اونایی ‌که با من می‌نشینند و برمی‌خیزند .

 از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گویند .

 از دوست‌نمایان ...

 از آن‌ که دوست می‌نماید می‌ترسم .

 از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...

 سال‌هاست که می‌ترسم.

 از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.

 به خلوتِ خالی از چشم

 می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند … 

 می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛

 عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر،

تحقیر و عقوبت شکستن دل .

شما بگید  ... شما، من مبتلای کدام عقوبتم ؟

 کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ،

 از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.

 کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !

یکی از دوستام می گفت ــ اون سال‌ها   

 - فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!

 من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم

 خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد

 مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد،

 هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست،

 همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.

 یعنی از من هم پرسیدن ؟

 یادم نمی یاد ... !

 و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.

  ......

 من می‌ترسم از این همه  دروغ ... از تزویر .

 می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب

به نصیحت و شماتت می‌گشاید.

 حتی از ...

من عینک بد بینی نزدم  و همه رو یه جور نمی بینم ولی ....

نمی دونم  چرا به هر کسی خوبی می کنی این روزا جوابتو یطور دیگه می دن.

 شا یدم  زیادی من .!

نمی دونم نمی دونم!

ذاتن من آدم نا امیدی نیستم بلکه برعکس و خیلی هم پر انرژی هستم

بگذریم نمی خوام ناله و زجه بزنم چون   خوشم نمی یاد

عادت کردم تو خودم بریزم و بعد با کلانجار رفتن با اونا دیر یا زود به جواب برسم.

 

 زندگی آنقدر هم جدی نیست. بیایید شوخی را جدی بگیریم.
در عرصه ی زندگی بَد وجود ندارد، مگر اینکه شما چیزی را بد بدانید.
جسم، گاراژی است که شما روح خود را در آن پارک کرده اید.

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 9:35 توسط داداشی |


 

می ترسم که نتوانم بزرگی و شکوه تو را با با واژه های بی مقدار نیایش هایم توصیف کنم و تو را  آنگونه که شایسته ای ثنا گویم تنها  چشم دل به لطف و احسان تو دوخته ام و از تو یاری می طلبم که کویرستان جانم را با شکوفه های استجابت خویش سبز گردانی
این دعا واسه همه دوستان خوبم..... امین

سلام

خسته نباشید

امیدوارام که همتون خوش و خرم باشید

دیروز اینجا بارونبود البته چیز عجیبی نیست اونهم تو شمال آخه یه مدتی بود که بارون نباریده بود!

من عاشق بارونم!

دیروز وقتی که هوا آخم کرده بود، بیرون با یکی از دوستان بودم  کارمو که تموم شد منم برگشتم خونه تا یه شام مجردی درست کنم و یه استراحتی بعد هم برم سر کارم (آخه من تو شرکتی که قبلان کارمی کردم صبح و کمی هم عصر ها بودم بعد از یه تاغیر کوچک شیفت کاریم عوض شد) .

بگذریم داشتم از بارونه دیروز می گفتم !

کارام و که انجام دادم شام که خوردم  و نمازم خوندم راه افتادم که برم برای شرکت ، از خونه که امدم بیرون بارون داشت همچین شرشر می بارید یه لحضه مگث کردم خواستم برم چتر بردارم که بارون خیسم نکنه!!

بعد از یه مگث گوچلویه دیگه راه افتادم تو بارون تا به شرکت برسم .

آخ چه حالی داشت 

گفم داشت می برید حالی داشت به خدا ولی اینو بگم ۲۰ قدم بر نداشته بودم که خیس خیس شده بودم .

خواستم از وصت  خیابون برم باخودم گفتم الانه که بگن !..

این بچه چقد عاشقه !... آخه به چشم بعضی از مردم امروز ما فقط عاشقا  زیر بارون راه میران .

تا به شرکت که رسیدم دیگه خودتون حدس بزنید تو این ۲۵ دقیقه راه از خونه به شرکت اونم زیر شر شر بارون که آخراش مونده به شرکت کمی کم شده بود چی به سرم امد .!.......

رسیدم شرکت لباسمو  گذاشتم جلویه گولر آخه یکی از اتاقها مون گولرش ۲۴ ساعته روشنه، بلاخره گذاشتم اونجا و خودم اومدم بیرون تا از سرمای زیاد خوشک بشه .

یادم قبل از بارون رفته بودم مقازه خرید کنم که فروشنده گفت : خدا کمی مرامشو نشون داد، از این حرفش خیلی ناراحت شدم .

سخاوت خدا بیشتر از ایناست که ما بنده هاش باید قدر بگیریم و سپاس گزار باشیم .

تو این دنیا ی بزرگی که هیچکی به فکر هیچکی نیست

 این فقط خودت هستی که میتونی به خودت کمک کنی نه که منتظر کسی باشیم  که به ما کمک کند


( هدف ، عشق به زندگی، رویا ، آرزو ، ترس ، ..... ) اینها همشون وا سه من آنگیزهای  برای  زندگی کردن است.

می خوام اینجا تموم کنم که .!

هر پلك زدن مرگ يك لحظه است و مژه ها سوگواراني سياه پوش و در ماتم قتل عام لحظه ها

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 10:31 توسط داداشی |


 

 
عاشق نبودی تو
 
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم
کاش این دم آخر اینجا نمی بودم
 
روزی که می گفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هردم زچشمانت خواندم کلامی نو
 
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که میمیرم گفتی که میدانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را
 
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
من خیلی این شعر را دوست دارام .یکی از  دوستام واسم فرستاد .
ولی میدونید چی هستش، این ازون عشقها یی نیستش که همه یا بیشتری از ما ها گرفتارش هستیم
این یه عشق دیگست؟
آخر چرا؟ چرا بعد از این خو گرفتن و دلدادگی؟ چرا دل بریدن؟ چرا رفتن؟
مگر گناه من چیست؟
 مگر گناه ما چیست؟
ما چه کردیم که سزاوار این باشیم؟
می دانم، می دانم که بهترین نبودم   ولی حداقل بدترین نبودم!
من اگر به تو خوبی نکردم  تو چرا   می خواهی به من بدی کنی؟
اگر من عشقم را به تو ارزانی نداشتم    چرا تو عشقت را از من دریغ می کنی؟
همیشه از آسمان به زمین می بارد    آیا کسی دیده است که از زمین به آسمان چیزی ببارد؟
پس ما را تنها مگذار و همیشه با ما بمان که تو بهترینی     بهترین رویای من که به حقیقت پیوستی
مگر تو نبودی که میگفتی عاشق عاشق است و معشوق اعتنایی به او نمی کند؟
پس بیا و معشوقی باش که به عاشقانش اعتنا می کند ...    تو این نظم را بشکن
 
یارب ز سر لطف و کرامت نظم کن   من شاخه بی برگ و برم باروزم کن
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 16:17 توسط داداشی |


 

سلام بچه ها

همگی خسته نباشید

موقع امتحانات هستش, دیگه جای سر خاروندنم نمی مونه میکنم همتون

تو امتحانات موفق باشین و بتونید از تعطیلات به نهو آحسن استفاده کنید.

راستی امدین شمال حتما واسم کامنت بزارید

اینارو نگفتم تا دیر آپ کردن وبم رو توجیح کنم . من توشرکتی که کار می کنم

قبلانا یه اتاق داشتم یعنی طبقه دوم بعد از این که تهویلش دادیم رفتم طبقه سوم اونجا هم

امانی بود یعنی هر وقت میگفتن باید از اونجا نقل مکان می کردم ، بچه ها هم هر وقت موقع استراحتم

بود اونجا سبز می شودن من که چیزی نمی تونستم بگم یه چیزه دیگه ام که من دوست ندارم هرگی 

به اتاقم سرک بکشه .

بلاخره فکرامو کردم و رفتم دنبال خونه, قبل از این که برم  مدیر عامل شرکت مون یه جایی رو به من

معرفی کردن،  خونه خوبی بود ولی یه کمی از محل کارم دور بود .

با خودم گفتم برم دنباله خونه شاید تونستم همین دوربر یه خونه ای دست پا کنم!

زهی خیال باطل،! یا خونه در حال ذکر بود یا اینکه میگفتن به مجردا خونه نمیدیم

خدا خونواده خانموم مدیر عامل مونو واسمون نگهداره اگه نبود چی کار با ید میکردم  نمی دونم

با این اوضا احوال..!!

دلم واسه ی دانشجو ها می سوزه که بعضی از شهر ها خوابگاه ندارند این بنده خداها 

چه میکشن.

رفتیم سر خونه خودمون الان دیگه خونه مجردی چه حالی داره دلت می یاد تنهایی

من که عاشق تنهایم  

 جمعه راس ساعت 3:57  کلا اسباب کشیم تموم شد

بعد از اینکه خونه رو جابه جا کردم یه دوشی گرفتم با خودم با خنده گفتم حلا چی کار امروز 

رو تکمیل مکنه که روز اول مجردی هستش ؟

اگه گفتین؟

آره یه نیمرو

رفتم دنبال نون و تخم مرغ تو راه گفتم یه زنگی به دوستم بزنم آخه اونم داشت اسباب کشی میکرد 

رفتم از باجه یه زنگی به مبایلش زدم  .

بعد از سلام وخسته نباشید گفت:بچه ها تو پیتزا آفتاب (جای بحالی هستش) جمع هستن بیا اونجا  

گفتم من نمی یام گفت چرا؟ گفتم حتما  فهمیدن می خوان مارو تیغ بزنن

گفت نا بابا ما چیزی نمیگیم اول غذارو می خوریم بعد میگیم.

گفتم خوب آخه امروز اولین روز  خونه مجردی هستش (یعنی خونه گرفتم و دارم گرایه میدم ،من کلا از

13 سالگی از خونه یه طورایی دور بودم ) نباید سنت شکنی کنم منظورم این بود که با ید نیمرو درست

کنم. دوستم گفت ایرادی ند اره  تو سنت شکنی کن اولین روز مجردیت پیتزا بخور (جاتون خالی) ..!!

بگذاریم سر تونو  درد نیارم!!!

ادامه دارد...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 2:44 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *