*ای خالق مهربان
*مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار ده
*تا آنجا که نفرت است... حامل عشق
*جایی که خطا کاری و بدی است ... حامل گذشت
*جایی که نادرستی است ... حامل درستی
*جایی که نا امیدی هست ... حامل امید
*جایی که نفاق هست ... حامل یکرنگی
*جایی که شک هست ... حامل یقین
*جایی که تاریکی هست ... حامل نور
*و در جاییکه غم هست ... حامل شادی باشم
پروردگارا:
*کمکم کن که به جای تسلی خواهی..تسلی دهم و به جای درک شدن درک کنم..زیرا که پیدا کردن در گرو گم شدن است و با بخشش دیگران خود بخشوده میشویم و در مرگ حیات جاودان پیدا می کنیم.
آمیین
میترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شبهای بیمهتاب و زوزهی گرگ ،
از آدمها... از آدمهای دور برم میترسم .
از اونایی که با من مینشینند و برمیخیزند .
از آنکه هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم میگویند .
از دوستنمایان ...
از آن که دوست مینماید میترسم .
از همانانکه ــ به قول فروغ ــ مرا میبوسند و طناب دار مرا میبافند ...
سالهاست که میترسم.
از آدمها میترسم و میگریزم به خلوت.
به خلوتِ خالی از چشم
میگریزم و میترسم از چشمهایی که خلوتم را میپایند …
میگویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر،
تحقیر و عقوبت شکستن دل .
شما بگید ... شما، من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پیامبری میزیستم ،
از ترسهایم میپرسیدم و از عقوبتکشیدنم.
کاش ناگاه از جایی الهامم میشد که این درد که میکشم از کجاست !
یکی از دوستام می گفت ــ اون سالها
- فکر کن حالا ! حتماً گناهی کردهای، توبه کن از گناهانت!
من فکر میکردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
خدای من مثل خدای آنها سختگیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد
مادرم همیشه میگوید : هر چه به ما میرسد،
هر چه به ما میدهند، هرچه که میگویند سرنوشت ماست،
همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیدهاند و بلهاش را گرفتهاند.
یعنی از من هم پرسیدن ؟
یادم نمی یاد ... !
و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش.
......
من میترسم از این همه دروغ ... از تزویر .
میترسم از متنعّم بیدرد که نفَس از گرما میآورد و لب
به نصیحت و شماتت میگشاید.
حتی از ...
من عینک بد بینی نزدم و همه رو یه جور نمی بینم ولی ....
نمی دونم چرا به هر کسی خوبی می کنی این روزا جوابتو یطور دیگه می دن.
شا یدم زیادی من .!
نمی دونم نمی دونم!
ذاتن من آدم نا امیدی نیستم بلکه برعکس و خیلی هم پر انرژی هستم
بگذریم نمی خوام ناله و زجه بزنم چون خوشم نمی یاد
عادت کردم تو خودم بریزم و بعد با کلانجار رفتن با اونا دیر یا زود به جواب برسم.
زندگی آنقدر هم جدی نیست. بیایید شوخی را جدی بگیریم.
در عرصه ی زندگی بَد وجود ندارد، مگر اینکه شما چیزی را بد بدانید.
جسم، گاراژی است که شما روح خود را در آن پارک کرده اید.