
|
من اگر برخيزم،
تو اگر برخيزى،
هـمه برمىخيزند؛
من اگر بنشينم،
تو اگر بنشينـى،
چه كسى بزخيزد؟
چه كسى با دشمن بستيزد؟
چه كسى پنجه در پنجهء هر دشمنِ دون آويزد؟!!!
|
تراشه ذهن من ( داداشی )
(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))
|

|
من اگر برخيزم،
تو اگر برخيزى،
هـمه برمىخيزند؛
من اگر بنشينم،
تو اگر بنشينـى،
چه كسى بزخيزد؟
چه كسى با دشمن بستيزد؟
چه كسى پنجه در پنجهء هر دشمنِ دون آويزد؟!!!
|
این شعر خیلی قشنگه من هر صبح باید بخونم.
داداشی آخــرِ دنيــاست، بخند
داداشی مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
داداشی نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
داداشی
سلام خسته نباشید ![]()
ممنون از اینکه به من سر می زنید باوار کنید از بس سرم کار ریخته وقت نمی کنم سری به وب بچه ها بزنم.
های ی ی
دوستانم که ما رو از الطا فشون قرار نمیدن .!![]()
ای داداشی یه چیزی میگی واسه خودت،خوب اونا هم کار دارن، درس و مشق داران
ببخشید..!
گذشته از این حرفا این میل زیبا رو یکی از دوستام واسام فرستاده، به صورت عکس هستش دیدم متن
قشنگیه گفتم دوستانم ازش بی بهره نباشن .
من این متن رو دوبار خوندم ، حس میکردم این نوشته مال منه، چون من حیوونات رو خیلی دوست دارام
تا حالا آزارم به مورچه هم نرسیده!! چون همه اونا راز خلقتی برای خودشون داران.
با حیوانات دوست باشیم
حتی .......

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.