تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 
 
 
 Naghshe Vatane  Man 
 
پاسارگاد به زير آب رفت..!!؟!
 
دوستان متأسفانه خبر بدی دارم که هر ايرانی را برافروخته ميکند.سد سيوند در استان فارس در آستانهء آبگيری است.
 
با اين کار برای هميشه آرامگاه کوروش کبير به زير آب ميرود و بخش بزرگی از پاسارگاد نابود ميشود.
 
 
 
 Pershia 
 
...چه نِشسته‌اى؟؟؟!!!!!
 
«سد سيوند در استان فارس در آستانه آبگيری است که با اين کار برای هميشه آرامگاه کورش کبير نابود ميشود.»
اين خبر را يک منبع مطلع در سازمان ميراث فرهنگی اعلام کرده است.
 
( البته هم اکنون اين سد آبگيری شده و آرامگاه به زير آب رفت)
 
Aramgah Dar Zir  Ab 
 
بدبختانه آثار باستانی و پيشينهء ما که قدمتی 2500 ساله دارند انگار حفظ اين آثار برای هيچ
 
 کسی مهم نبوده است!!!   
 
 
                                               Dakhele  Aramgah
 
ای کاش حداقل به خارجيانِ بی‌تمدن(!!!)، که از داشتن چنين گنجينه‌هايی محروم‌اند، اين اجازه را می‌داديم تا در حفظ داشته‌های ما کوشا باشند و اين آثار را به ايشان افتخاری هديه می‌کرديم. چون انگار ما هيچ احتياجی به آنها نداريم..!! حداقل آبرومان حفظ ميشد.
 
 
 Aramgah Zire Ab 
 
من اگر برخيزم،
تو اگر برخيزى،
هـمه برمى‌خيزند؛
من اگر بنشينم،
تو اگر بنشينـى،
چه كسى بزخيزد؟
چه كسى با دشمن بستيزد؟
چه كسى پنجه در پنجهء هر دشمنِ دون آويزد؟!!!
Kuorshe  Kabir 
 
من که باورم نمی شه! یعنی واقعیت داره؟
من که میگم دروغه
 
میدونید چیه بچه ها ؟ اگه از اسب مون افتادیم
بیاییم از اصل مون نیفتیم
 
اگه واقعیت داشته باشه کسانی که این تراژدی
را داران از نظر من با اجنبی هیچ فرقی ندارن.
 
کورش(کبیر) آسوده بخواب که فرزندانت.....!!  
 
حلا که اینا رو می نویسم بد جور بغزم گرفته
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 20:51 توسط داداشی |


 

 

این شعر خیلی قشنگه من هر صبح باید بخونم.

داداشی آخــرِ دنيــاست، بخند 
داداشی مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند 
داداشی نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

داداشی

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 9:57 توسط داداشی |


سلام  خسته نباشید 

ممنون از اینکه به من سر می زنید باوار کنید از بس سرم کار ریخته وقت نمی کنم سری به وب بچه ها بزنم.

 های ی ی دوستانم که ما رو  از  الطا فشون قرار نمیدن .!

ای داداشی یه چیزی میگی واسه خودت،خوب اونا هم کار دارن، درس و مشق دارانببخشید..!

گذشته از این حرفا  این میل زیبا رو یکی از دوستام واسام فرستاده، به صورت عکس هستش  دیدم متن

قشنگیه گفتم دوستانم ازش بی بهره نباشن .

من این متن رو دوبار خوندم ، حس میکردم این نوشته مال منه، چون من حیوونات رو خیلی دوست دارام

تا حالا آزارم به مورچه هم نرسیده!! چون همه اونا راز خلقتی  برای خودشون داران.

با حیوانات دوست باشیم

حتی .......

سوسک

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 23:19 توسط داداشی |


 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 6:53 توسط داداشی |


 

امشب و یادتون نره همدیگه رو فراموش نکنید برای همدیگه آرزوهای قشنگ بکنیم وقتی برای دوستت آرزو می کنی مطمئن باش اونم برای تو آرزو میکنه در ضمن مریضا رو یادتون نره


الهی
نظر خود بر ما مدام کن
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
الهی
می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
الهی
قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
الهی

بر آن روز می خندم که یافته می جستم
دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم
به مردگی می زیستیم
الهی
نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل
از پیش خطر و از پس نیست راهی
بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی
الهی
اکنون چون بر من است تاوان
آفتاب صدق و صفت بر من تابان
که بشر از شرک جستن نتوان
و به نجاست نجاست شستن نتوان
الهی
تو غیب بودی و من عیب بودم
تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم
الهی

میپنداشتم که ترا شناختم
اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم
الهی
در ملکوت تو کمتر از مویم
این بیهده تا کی گویم
الهی
نه نیستم نه هستم ن بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم
الهی
همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است
الهی
بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن
 
داداشی
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 1:13 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *