تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

خدايم!
اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي از شعله هاي آن
 مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني
و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي ؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار ،
 ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايم!
مرا از خودت مران .
 تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم.


 

پس............

 

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كني
وقتي احساس بي لياقتي مي كني
وقتي احساس نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو التيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هات
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانه
و هيچكس نمي تونه درون رو ببينه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

 

وقتي به انتها مي رسي و فكر مي كني
هيچكس صدايت را نمي شنود
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

 

 خدا همیشه تو خونه ماست

ولی

این ما هستیم  که بیرون خونه قدم می زنیم 

 

 

راستی بچه ها اگه می خواین بدونید شهر من*رشت* چه خبره

برین تو این وبلاگ

http://www.yadegar-e-dust.blogfa.com

واسه آبجیمه 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 23:11 توسط داداشی |


 

زلال ترین سلام ها نثار خالقم
 
بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد . اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.
 
 
 
دلم می خواهد بر بال های باد بنشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بیکران رسم و بدان سرزمین که خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده است فرود آیم .
از هم اکنون در این سفر دور و دراز ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایندتا به سرمنزل نهایی سفر خود برسند.
اما بدین حد اکتفا نمی کنم و همچنان بالاتر می روم بدان جا میروم که دیگر ستارگان فلک را در آن راه نیست .
 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 3:42 توسط داداشی |


 

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.  
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور  که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.
 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و...
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.....
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند   پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟
.پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.
  اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که  پول قادر به خريد آن ها نيست.
 
 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***
" فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت "
 
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 3:11 توسط داداشی |


 

 

تنهایی بده .تنهایی آدم رو له می‌کنه.تنهایی یعنی وقتی دلت می‌گیره نمی‌تونی از بين این‌همه دوستات کسی را پیدا کنی که دلتنگی‌هات را بفهمه.تنهایی یعنی کشیدن آه‌های بلندی که بتونه راه نفس‌ات را باز کنند.

 

چقدر تنهایی بد و آزاردهنده است.خوشحال هم که باشی، دورت شلوغ هم که باشه اما به محض اینکه یادت میوفته کسی را نداری برای دوست داشتن، مانند توپی که بادش را خالی کرده باشند وا می‌روی . . .اینجور  موقعه هاست  که عشق به خدا  تو رو  نجات می ده از تنهایی درت میاره ، آره درست یکی مثل خودت می خوای حالا اگه نباشه چی..!؟!؟!..

  

تو زندگی ما آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل.

دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:

ورود افراو متفرقه ممنوع.

این ملک خصوصی است.

بله!

ملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تمام وسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟

دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرو ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شه شاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزدی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.

بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خودتو.

اون وقت خدا می گه:

درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدی به کجا می بری؟

خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟

یاروبروی تو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟

چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟

آیا اون پایین،باید باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرم و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟

 

بعد تو میگی:

 نه من برای تو اون پایین پایینا یه جای خوب سراغ دارم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی تو رو هم تهیه کردم.

 

عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی.

 

 اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.

ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارش هستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند شید و به راهتون ادامه به دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.

حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟

کدو م یکی..!!!

عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تز از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟

 

  

 

 

                             تقدیم به همه دوستای خوبم

                             نه که تنها نیستن بلکه عشق خدایی دارن

                                                                                 داداشی

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 11:17 توسط داداشی |


 

یک روز سوارخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد شخصی نشست و چند ساعت

 

 به جدال پروانه برای خارج شده از سوراخ کوچک ایجاد شده در

 

 پیله نگاه کرد سپس فعالیت پروانه متوقف شد و بنظر رسید تمام

 

 تلاش خودرا انجام داده و نمی تواند ادامه دهد آن شخص

 

تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله راباز کرد.

 

پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک

 

 بود آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد وچون

 

انتظار داشت که بالهای پروانه باز،گسترده و محكم

 

شوند واز بدن پروانه محافظت كنند، !هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع

 

 پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند.

 

چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بودكه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بودكه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرارداده بودتا پروانه بعد ازخروج از پيله بتونه پرواز كنه

 نكتـه در اينجاست گاهي اوقات تلاش تنها چيز نيست كه درزندگي نيازداريم اگر خداوند اجازه مي دادكه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم ، به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پـرواز كنيــــم.

 

تقدیم به آبجی رویا خانوم

 

شاداب باشید

داداشی

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 11:5 توسط داداشی |


 

سلام به همه دوستای خوبم

بخصوص به دوستای خوبم افشین معماریان و عباس علیزاده

چند وقت پیش متنی درباره اینکه با آب گرفتن سد سیون پاسارکاد به زیر آب رفته است

از سایتی برداشتم و در وبلاگ  گذاشتم بعد مدتی  دوست خوبمان افشین معماریان  کامنتی گذاشتن

که ای مطالب شایع ای بیش نیست.

ومن در جوابشان گفتم  لطفا با دلیل و مدرک به من سابت کنید که ایشان لطف کردن  و وب سایت خودشان را به من معرفی کردند

و در جای دیگر دوستشان عباس علیزاده  گفته هایشان را تائید گردند و در ادامه گفتند که جناب آقای معماریان در زمینه عکاسی و عکس خبره و اهل فن است. ایشان در تشخیص عکس اصلی و دستکاری شده فردی مطلع هستند. یقینا عکسهای حاضر در وبلاگ بنده دستکاری شده است. و خیلی حر فه ای.

من در بالا ذکر کردم و گفتم متن مورد نظر از سایت برداشته شده است.

به هر حال ممنون از دوستان خوبم که بنده را از این اشتباه آگاه ساختند

و از دوستان خوبم که این اشتباه را کرده ام  پوزش می خواهم

میگن شجاع ترین آدما کسایی هستند که به اشتباه خودشان اعتراف کنند

 

 

 

امروز خیلی خوشحالم چون از اشتباه خودم به کمک دوستانم  آگاه شدم و دیگر

اینکه دوتا دوست پیدا کردم  که میتوانم از تجربیاتشان استفاده کنم

و خیلی مهمتر اینکه پاسارگاد سالم سالم هستش

گورش کبیر آسوده بخواب که فرزندانت بیدارند

افتخار....................................................


 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 23:25 توسط داداشی |


 

بسم رب المهدی و بسم رب المنتظر
 
 
امروز این میل قشنگ از دوستان به من رسید
دیدم شبه پنچ شنبه هستش و مصادف با روز آقامون
مهدی (عج) 
 
تاآخرش بخونید خیلی جالب هستش
 
 
 
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟

گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟

گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زیباترینم.

گفت: گل سرخ را می گویی؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم.

گفت: از یاس می گویی؟

گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم.

گفت: در کدامین گلستان می روید؟

گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید.

به ناگاه دیدم پروانه,

مستانه بی قرار شده است.


بی تاب تر از من ناارامی می کند.........

از این گل و ان بوته,

سراغش را می جوید.......


گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟

گفتم به زیبایی نامش ندیدم.

گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟

به ناگاه دیدم پروانه,

توان سخن گفتن ندارد.


بالهایش به روشنی شمع می درخشید.

گویی شعله از درون,

وجودش را به التهاب دراورده بود.


توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد.......

اری....

او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........

اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب.......

 

در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم.......
 
مهدی جان.....

پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم......


مولای من......

می دانم که لحظه دیدار نزدیک است.......

اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم.......

می دانم که چیزی به پایان راه نمانده است.......

اما دیگر توان رفتن ندارم.......

می دانم که تا سپیده دم وصال

,طلوع و غروبی چند, باقی نمانده است........


اما دیگر تاب سرخی غروب را ندارم........

از این رنگ رنگ پروانه های دروغین خسته شده ام.......

از ادینه های سراب گونه ی بی وصال به ستوه امده ام........

دیگر توان رفتن ندارم.......

زودتر بیاااااااا


گل نرگس بیااااااااااا
 

 
«اللهم عجل لولیک الفرج»

«العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان»

 
نوشته شده توسط
Shiva
 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 12:11 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *