در باور چشمان زما ن طر د شديم
هر گونه که او بهانه مي کرد شديم
در کوچه زندگي چه شبها گشتيم
نا خواسته بيگانه ول گرد شديم
تابوت غرور شانه هاي ما شد
با اين همه زغم باز خونسرد شديم
آيينه عجب شکست وقتي فهميديم
پائيز نيامده است ما زرد شديم
من 22 بهار بيشتر نديدم ولي هرکي منو ميبينه ميگه ۲۵/۲۶سالت هست
يه نگاهي به خودم مي ندازم و بعد مي گم نه .!
ميگه دروغ ميگي ؟
آخه دروغم چيه؟
ميگه آخه قيافت مي خوره به.............
ه.ه.ه.
مي خوام ازون نامردي..................
ولکن بي خيال.!..
تا ۱۷/۱۸ سالگي يه دوراني واسه خودم داشتم
شاد شاد![]()
نه که آلان نباشم
آلانم بچه شادي هستم و خيلي هم پر انرژي
ولي.................
مگه مي زارن آدم يه کمي خودش و تخليه کنه و از جوونيش استفاده کنه.
من يه خسلتي دارم! ![]()
دلم اون قدر واسه خودم نمي سوزه که واسه ديگران دل مي سوزونم
نمي دونم خوبه يا بد
ولي نتيجه شو خيلي کم ديدم
هم مالي و هم معنوي
...............................
خيلي از دوستام از من سوال ميکنن ؟
از عشق ؟ دوستي ؟خدا .......... و خيلي چيزاي ديگه
منم تا جايي که بتونم راهنما يشون ميکنم و از تجربياتم بهشون ميگم.
خيلي دوست دارام از خودم بيشتر بنويسم .
خيلي تو دارام٬ يعني همشو تو خودم ميريزم .
ولي بعد از اين تو وب مينويسم
تا شايد کمي سبک بشم
شعر بالا رو يکي از دوستام سروده خيلي جالب
هر وقت مي خونم مي بينم که شرح حال خودمو به شعر در آورده.
ادامه داره...



