تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

در باور چشمان زما ن طر د شديم
هر گونه که او بهانه مي کرد شديم
در کوچه زندگي چه شبها گشتيم
نا خواسته بيگانه ول گرد شديم
تابوت غرور شانه هاي ما شد
با اين همه زغم باز خونسرد شديم
آيينه عجب شکست وقتي فهميديم
پائيز نيامده است ما زرد شديم

 

من 22 بهار بيشتر نديدم ولي هرکي منو ميبينه ميگه  ۲۵/۲۶سالت هست

يه نگاهي به خودم مي ندازم و بعد مي گم  نه .!

ميگه دروغ ميگي ؟

آخه دروغم چيه؟

ميگه آخه قيافت مي خوره به.............

ه.ه.ه.

مي خوام ازون نامردي..................

ولکن بي خيال.!..

تا ۱۷/۱۸ سالگي يه دوراني واسه خودم داشتم

شاد شاد

نه که آلان نباشم 

آلانم بچه شادي هستم و خيلي هم پر انرژي

ولي.................

مگه مي زارن آدم يه کمي خودش و تخليه کنه و از جوونيش استفاده کنه.

من يه خسلتي دارم!

دلم اون قدر واسه خودم نمي سوزه که واسه ديگران دل مي سوزونم

نمي دونم  خوبه يا بد

ولي نتيجه شو خيلي کم ديدم

هم مالي و هم معنوي

...............................

خيلي از دوستام از  من سوال ميکنن ؟

از عشق ؟ دوستي ؟خدا .......... و خيلي چيزاي ديگه

منم تا جايي که بتونم راهنما يشون ميکنم و از تجربياتم بهشون ميگم.

خيلي دوست دارام از خودم بيشتر بنويسم .

خيلي تو دارام٬ يعني همشو تو خودم ميريزم   .

ولي بعد از اين تو وب مينويسم

تا شايد کمي سبک بشم

شعر بالا  رو يکي از دوستام  سروده خيلي جالب

هر وقت مي خونم مي بينم که شرح حال خودمو به شعر در آورده.

ادامه داره...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 4:56 توسط داداشی |


 

و اما شب قدری كه قٌران بر پيامبر نازل شد

و باز هم من ميتاوانم در باره شب قدر بنويسم ؟

 

انا نزلنا ه فی لياه القدر*و ما ادريك ما ليله القدر *ليله القدر خير من الف شهر *تنزل الملائكه و الروح فيها به اذن ربهم من كل امر * سلام هي حتي مطلع الفجر**

ما اين قرآن عظيم الشان را در شب قدر نازل كرديم *و چه تورا به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد *شب قدر ( به مقام و مرتبه )از هزار ماه بهتر و بالاتر است * در اين شب فرشتگان و روح (جبرئيل ) به اذن خدا ( بر امام عصر ) از هر فرمان نازل گرداند*اين شب رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه**

خوب وقتی خداومند بزرگ در باره شب قدر اينچنين ميفرمايد نه . من نميتوانم در باره اين شب سخنی بگم اما ..

اما دوستان من فرشتگان بر زمين نازل شده اند در اين شب عزيز پس بالهايشان را رها نكنيم . اگر حرفی با خدا داريم به آنها كه نامه برهای خداوندی اند بدهيم تا بر او برسانند . نامه های زندگی . نامه هايی كه حكايت از دل سوخته و شكسته مان دارند . دلهايی که از ظلم و جور و بی عدالتی به تنگ آمده . از انسانهايی بگوييم که  پشت پا زدن به هدف خلقت خود  راه عصيان در پيش گرفته اند و آزادی را ميدزدند . عدالت را چپاول ميكنند . مظلوميت را كشتار . از رنج مسلمانان در گوشه و كنار جهان بگوييم و از اهانت های مكرر به پيامبرمان از خنده های فاتحانی بگوييم كه بس شوم و نفرت انگيز اند .از خودمان بگوييم و از خواسته هايمان . و از قولهايمان ...

از اينكه انسانها حرمت نگه نميدارند و ديگر مرزی باقی نمانده ميان دوستی و دشمنی  .

از عاشقانی كه پر پر ميشوند و از عشق

و اين فقط اشاره هایی بود.........

 

یا حق

        <<التماس دعا>>

                      همیشه دلا تون خدایی باشهامین

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385 ساعت 22:24 توسط داداشی |


 

بچه ها از امشب شب قدر ، این شب توصیف نشدنی شروع میشه 

میدونید یعنی چی؟

آره.!.....

بچه ها..

هفده روز از رمضون گذشت
هفده روز از بهترين روزهای سال
بهترين فرصت توبه!
کدوممون توی اين هفده روز يه بار آقا رو دعا کرديم؟
کدوممون گفتيم خدايا مهدی مارو زودتر برسون؟
کدوم چشما آماده شدن واسه ديدن آقا؟
کدوم زبون وقت افطار دعای فرج رو خونده؟
خوش بحال اون چشمی که آماده ديدن جمال بي مثال مهدی فاطمه است
خوش بحال اونيکه آقا اين هفده روزشو تائيد کرده و مهر تائيد زده

اگه اين روزها رو از دست بديم وای به حال ما
بياين يه بار هم که شده قبل از افطار و
خوردن غذا دعای فرج رو بخونيم بعد
بياين به خاطر آقا همديگه رو دعا کنيم

یا مهدی


تو روايتها هست که اگه چهل تا مومن واسه يه
چيزي دعا کنن امکان نداره مستجاب نشه
يعنی هنوز چهل تا مومن پيدا نشده که ظهور آقا رو از خدا بخواد؟
وای برما
ما چطوری ميتونيم بگيم شيعه هستيم
 

یا مهدی فاطمه (س)


الا که راز خدائی خداکند که بيائی
تو نور غيب نمائی خدا کند که بيائی
دمی که بی تو بر آيد خدا کند که نيايد
الاکه هستی مائی خدا کند که بيائی
 

التماس

داداشی
 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 10:14 توسط داداشی |


 

می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی ؟

اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم می یام تا ببینمت.

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

ولی مدتی که گذشت خوابش برد.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :

ای دل غافل یار آمد وما در خواب بودیم .

و افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید :

چرا اینقدر ناراحتی؟

و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :

این که عالیه !

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول این که :

خواب بودی وبیدارت نکرده !

و به طورحتم به خودش گفته :

اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟

و دلیل دوم اینکه :

وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت :

نه!

اون می خواسته بگه :

تو عاشق نیستی!

اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!

تو رو چه به عاشقی؟

بهتره بری گردو بازی کنی!

این متن خیلی وقت بود که به ایمیل من اومده بود.

تو چند تا از وبلاگها این داستان رو خوندم.!

ما چقدر راحت فرستا مونو از دست می دیم.

و وقتهای با ارزش خودمون رو تلف می کنیم!

یا بهتر بگم این وقتها چطور ما رو تلف میکنند .

آره عزیز دلم باید حواسمون رو جمع کنیم .

نکنه خوابمون ببره !

نکنه فرصتها رو از دست بدیم.

نکنه وقتی بیدار بشیم که دیگه کار از کار گذشته باشه !

و باید بدونیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنیه.

و از اون لحظه های ناب ، بهترین استفاده رو ببریم.

پس بیا از همین الان شروع کنیم.

 

...تا بعد

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت 6:33 توسط داداشی |


 

يه روز حضرت يونس داشت قدم مي زد که ناگهان يه عقربي رو در حال راه رفتن ديد چون کاري نداشت عقرب رو دنبال کرد, راوي تعريف مي کنه عقرب بعد از يه مدتي راه رفتن به نهر آبي رسيد يک غورباغه رو ديد و روي غورباغه پريد و غورباغه شروع به شنا کردن کرد ,حضرت يونس هم که با اسب امده بود سواراسب شد و غورباغه رو دنبال کرد بعد از مدتي غورباغه وارد خشکي شد و عقرب از رويه فورباغه پايين امد وبه به سمت جواني رفت که زير سايه درخت خوابيده بود و يک افعي به سمتش نزديک مي شد که اون رو نيش بزنه عقرب به سمت افعي رفت وافعي رو نيش زد وکشت و بعد سوار غورباغه شد و رفت.حضرت يونس که از ديدن اين اتفاق سخت شگفت زده شده بود.حضرت مي خواست بدونه که اين جوان کيه که خداوند جون اون رو از مرگ نجات داد, جوان رو از خواب بيدار کرد و داستان رو تعريف کرد در هين صحبت کردن ناگهان متوجه بويه بد دهان جوان شد که بوي مشروب ميداد.
 
داستان همينجا تموم ميشه با اين داستان مي خواستم  بگم که خداوند چغدر بزرگ و مهربونه که حتي به فکر بنده گناهکارشه و هيچوقت بنده هاشو تنها نمي ذاره حتي اونايي که روشونو از خدا برميگردونن.
 
پ .ن) بچه ها تو این ماه رمضونی هواستونو جمع کنید
و یادتون باشه که واسه چی دارین روزه میگیرین
و گشنگی تشنگی رو تحمل میکنید؟..
 
نماز طاعات شما مورد قبول حق
بچه ها  موقع  نماز ، افطار ، سحری
واسه همه کنید
چون همه ما محتاج به دعا داریم
پس
<<<:::التماس دعا:::>>>
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 11:20 توسط داداشی |


 

(*؟*) بهتر زندگي كنيم.!!!!!


راز زندگی ، زیستن در آن است.

زندگی ما از میلیونها لحظه تشکیل شده است، که این لحظات در راه های مختلفی صرف میشود.
بخشی از آن ، صرف جست و جوی عشق، صلح وهماهنگی و مابقی آن صرف زنده ماندن ما می شود .
اما هیچ لحظه ای بزرگتر و بهتر از زمانی نیست که زندگی را با همه شادیها و غمهایش کشف کنیم.
هر روز یک امکان جدید است، و زندگی کردن یک روز در یک زمان، ما را قادر میسازد که کاملا از زندگی لذت ببریم و آن را به طور کامل زندگی کنیم .
 
 
من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
من ديديم قلبی عشق گدايی ميكرد!
شايد گلی پژمرده باشد
شايد ...
لذتی بود در تبسم
لذتی بود در استشمام بهار
لذتی بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتی بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتی بود در درك سياهی شب
لذتی بود در هم صحبتی شقايق
لذتی هست ... آری ، لذتی
عابرهای خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم برای ناله ی ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
برای استواری سپيدار ، برای آواز رود
دلم براي زندگی تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوی عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسی در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد...!!!!!!!!

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 11:8 توسط داداشی |


 

ای پروردگارم مرا به پرده کشی خود بپوشان و بگذر از سرزنش من به کرامت آبرویت !


اگر امروز دیگری غیر از تو  به گناهم مطلع می شد آن را مرتکب نمی شدم و اگر می ترسیدم از تعجیل کیفر خو داری می کردم نه برای اینکه تو سبک ترین بینندگانی و یا بی مقدارترین آگاهانی برمن! بلکه برای آنکه پروردگارا بهترین پرده پوشان و نیکوترین حکمفرمایان و بزرگوارترین بزرگواران عالمی
 
ای کریم به کرمت مرا دریاب و به رحمت خود مرا خلاص کن !
 
ای نیکوکار و ای خوش کردار ، ای نعمت بخش و ای فضیلت دهنده !
 
در نجات از عقابت ، بر کردارهایمان تکیه نمی کنیم بلکه به فضلت بر ما ، تکیه می کنیم ، زیرا تو اهل تقوی و سزاوار آمرزشی!
 
مفاتیح الجنان>>>فرازی از دعای ابو حمزه ثمالی*
*ابو حمزه ثمالی روایت کرده که حضرت امام زین العابدین علیه السلام در ماه رمضان بیشتر از شب را نماز می کردو چون سحر می شد این دعاء را می خواند
 
 
           ** فرا رسیدن ماه با برکت رمضان را بر همه شما عزیزان مبار ک باد **
 

         پ.ن) دوستای گلم میگننمیدونم چرا شما دوست دارید پاییزو ، من زرد شدن برگها مدرسه رفتن بچه هاو شادی و هیاهوی اونا بعد از مرخص شدن مدرسه ،

        چطوری بگم واسه من خیلی جزابه خیلی حتی از فصلهای دیگه ام جزاب تره من خدا رو از شروع پائیز تا اتمام تابستون حس میکنم.

      پ.ن)این جوجو فقط بلد مارو  به .....................فروشه اره من متولد یه ماه دیگم، خردادم نیستم  اگه تو ارشیو وبلاگ برین روز تولدم  نوشتم 

           *من گفتم یه تولد دیگه قابل توجه آبجی گلمجوجو


 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 14:36 توسط داداشی |


 
تنهايي سخت است? هميشه سخت بوده? براي خدا هم سخت بود. ولي او خدا بود? و آفريد و آفريد تا گمشده‌اش را يافت و به انسان انس گرفت ...
چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن
ولي در گوشه اي آرام نشستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
چه دردي است ..
پاييز زود تر از اون كه فكرشو مي كردم رسيد ، خيلي قشنگه مگه نه ؟؟؟
خوش به حال بچه مدرسه ای ها، من که بهشون حسودیم میشه آخه می دونید چیه؟من عاشق پاییزم.!

یه تولد دیگه! دوستام که من و خوب می شناسن  امروز  روز اول پاییز رو به من تبریک میگن

کسی نیست امروز  به من تبریک بگهتولد پاییزیم مبارک

امید وارم سال تحصیلی خوبی داشته باشین و پر بار

                      

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 6:16 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *