تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
    

  از شنبه تا حالا داره یه سره بارون می یاد نمی دونم چی می خواهد سره رشت بیاد؟!

  اونش دیگه با خداست.!!

  قطع بشو هم نیست!

 دو روزه مثل موش آبکشیده از شرکت می رم خونه...

 خدایا تکلیف ما رو روشن کن یا سیل بیا همه مارو جمع کن یا اینکه  یه بلایی که در خور ماست بر ما  نازل فرما

 شاید با خودتون بگین این عکسهای پایین به نوشته های بالا چی ربط داره؟!

  اونش به خودم مربوطه

 الان میگم.

  همتون خوب می دونید که من بچه دهاتیم از نوشته هام معلومه اونوقتا (دوران جاهلیت) موقعه ای که مدرسه میرفتم بعد از برگشت مدرسه از اتاقم تکون نمیخوردم بهترین فرست برای دیدن کارتون بود هر چی این مامان بنده خدا میگفت داداشی برو فلان کارو بکن(مثلاً نون بگیر) ..

مامان بارونه .... خیس میشم

بچه برو به بابات کمک کن.... بابا نمی بینی داره سیل می یاد.!!! فردا هم  امتحان مهم دارم اگه سرما بخورم کی می ره جای من امتهان بده...آره جونه عـ..................

حا لا این کله بی ساحبم از تلویزیون بیرون نمی یاد.... آخرش آگه گفتین چی میشه ؟!!!

یکــــ :بعد از مدتی (البته ببخشیدا جسارت نشه دور از شما چهار چشم میشم)اونم با شماره بالا

دومــ : امتهاناتو گند میزنم ............

سومـ : یه تنبیهه حسابی جاتون بسیار خالی ................

 ولی گذشته از همه اینا واقعاً یاد اون روزا بخیر ... چه زود گذشت!!!

دوتا سوال دیگه میخوام بکنم و بعدشم  این فکمُ  ِببندمُ  ِبرم.

یکـ : نمی دونم چرا وقتی بلا سرم چتر میگیرم اینگاری دارن همه به من فحش میدن؟! زمین و زمان

دومـ : این عکسهای پایین همچین بی ربطم نیستن خوب نگاه  کنید؟!!!

 * شاید بعذی از دوستان نمی تونن ببینن و مشکلی واسشون پیش بیاد من برای محکم کاری عکسهارو توی یه فایل زیپ اون پایین واسه  دانلود گذاشتم.

 اولی" فکرکنم آنِت هستش دومی" هنا دختری در مزرعه سومی" هاکلبرفین چهارمی" جاکی و جیل پنچمی "مارکو پلو ششمی" نِل هفتمی" خانواده دکتر ارنس هشتمی" پرین نهمین" که پارتی بازی کردم وبزرگ گذاشتم جودی ابوت(بابا لنگدراز ).

 پ.ن دوران جاهلیت منظورم مدرسه نبود

پ.ن اینا کارتونهای مرد علاقه من بودن

پ.ن مثل اینکه راست راستکی یه بلا یی میخواد سر ما بیاد  این بارون هینجوری داره یه بند می یاد       مامان

من می خواهم زنده بمانم....بودن یا نبودن مسئله فعلاً اینست که بارون بند نمی یاد.......

 

annette

hana

 

Huckleberry  Finn

jacki___jil 

 

marcopolo

 

Nell

khanevadeye_dr__ernest

 

perrine

 

dll002

 

    دانلود کارتون فایل زیپ.

       

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 ساعت 5:39 توسط داداشی |


 

از همه دوستان ممنون و از نظرت قشنگشون متشکرم

می دونید چیه ؟

دوستان میگن نمی ترسی !!!!

واقعاً ترس داره؟ کیه که می ترسه ؟!

کیه که از چیزی که اعتقاد  داره  بترسه؟

واقعاً دوستان از شما می خواهم بپرسم  چیزای غیر قابل هضمی نوشتم

فکر نکنم.دوستای دیگم تائید کردن البته همه تائید کردن ولی بعذی از دوستان گفتن خوب فکر کن!

من به چیزایی که نوشته بودم  با اعتقاد راسخ نوشتم  .

هر چند (البته معذرت می خواهم ) این دوره کم رنگ نشون میده ولی!

ولی!! فکر نمی کنید که اگه ما اینارو رعایت بکنیم  چه می شه ؟!

به قول دوستان گفتنی گلستان میشه...

من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشكی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست
يكدست بی صداست
من ، دست من ، كمک زدست شما ، می كند طلب.
فرياد من ، شكسته اگردر گلو ، وگر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد می زنم
فرياد می زنم

اینو واسه کامنت یکی از دوستان گذاشته بودم  شعری از مرحوم استاد نیما یوشیچ

خیلی دوست دارم درباره این موضوع یعنی ( اصول زندگی من ) و همه ما ها صحبت کنم

حیف و صد حیف این دقایق مارو خیلی راحت تلف می کنند و در این خیال که ما وقت هارو تلف میکنی !

داره میگذره !!

و درآخر می خواهم اینطور تموم کنم که !!

همه ما در زندگی یه اصول و ارزشهایی رو رعایت میکنیم ولی کمی سستی درٍش انجام میدیم .

بیاییم باور کنیم که همه ما می تونیم!!

سخت نیست!!

خودمون رو باور کنیم!!!

آن چیزی که در باورما هست درسته...

شک نکنیم..

پ.ن اعتقاد به تنهایی از دانش برتره

پ.ن  دوستای خوب من شما فکر می کنید اعتقاد از کجا می یاد

      چه طوری حاصل میشه؟؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 10:51 توسط داداشی |


 

  

هرگز به خاطر منفعت خودم و خیلی چیزای دیگه.

ایمانم و صداقتمو نمی فروشم.اصولم را فراموش نمی کنم و به آنها وفادارم!

هیچ مانعی نیستش.مصلحت فریبی زیاد هم نیست.

ترس و کوتاهی بی معنی هستش.جایی که اصولت را آفریده ای و این اصول تو جونت

ریشه کرده.جایی که زندگی ،برای همین اصول هستش.جایی که پدیده های زندگی

بهترین یاد آور این اصول اند.

من با اصولم زندگی می کنم و همین اصول،به زندگی ام امید و روحی تازه می ده..

  

اصول زندگی من:

1-عشق

عشق،محبت.چقدر زیبامیشه اگر زندگی و ارتباط انسان ها بر اساس عشق و محبت

باشه.تو عشق همه چیز هستش.گذشت،ایثار،دوست داشتن،صمیمیت، راستی و...عشق زنده گی می ده.

 

 

2- راستی

چه آرامشیه.چه حس پاک و دلنشینیه.جایی که چیزی برای پنهان کردن نداری.جایی که آزادانه زندگی می کنی و از آزادی و رهایی لذت می بری...

 

 

3- صلح

همزیستی مسالمت آمیز.همه مشکلات با حسن نیت طرح میشه.جنگی تو کار نیست.دشمنی نیست.همه دوست و برادرند.در صلح هر مشکلی قابل حله.در صلح عشق هم می توانه به درستی نقش آفرینی کنه.........

 

 

4-آزادی و رهایی

همه آزادن.هر کسی آزاده و اونجوری که دوست داره باید زندگی کنه...!زیبایی در همین آزادیه.ولی در این آزادی حقوق دیگران نباید زیر پاگذاشته بشه.

 

 

5-گفت و گو

گفت و گو خیلی مفیده.هر مشکلی با گفت و گو قابل حله.گفت و گو یعنی روشنی نقاط تاریک.گفت و گو باید بر اساس محبت و حسن نیت باشه. و نه غیر....

 

 

6-کثرت گرایی

پذیرش عقاید مختلف.هر کسی دنیایی داره  و تو  اون دنیا زندگی می کنه .بهتره به عقاید همدیگه احترام بذاریم.با همه با احترام و محبت برخورد کنیم و انعطاف پذیر باشیم.مغرور نباشیم.روی افکار خودمون پافشاری نکنیم و بدونیم که ممکنه در اشتباه باشیم.

 

 

7-گذشت

چه زیباست بخشش و گذشت.چه زیباست اگر انسان برای اعمال قدرت،به جای نفرت و دشمنی وخشونت،گذشت کنه.و در گذشت، قدرت را تجربه کند و لذت ببره.

 

 

8-تجربه گرایی

تجربه و رها زیستن چقدر قشنگه... هر مشکلی یا سوالی باید با تجربه شخصی حل بشه.هر چیزی رو باید تجربه کنیم تا به درک درستش برسیم.

 

 اینا اون چیزای هستن که من تو زندگیم رعایت میکنم و جزء اصول زندگی من هستن و به اونا پای

 بندم در خیلی از مواقع  بر سر همین اصول و ارزش ام ضرر کردم

 ولی هیچ وقت به اونها پشت پا نزدم.

 

آخه میدونین چیه؟

دیگه رنگ باختن !!!

کمرنگ شدن جاشونو به یه چیزایه دیگه دادن!!

غُرنمیزنم ، شما بهتر ازمن میدونید واقعیتی هستش!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 6:42 توسط داداشی |


 

اول از همه اینکه می خوام از  آبجی جوجو که تو وبلاگش مارو شرمندهکرد تشکر کنم.

و بعدش اینکه چند وقت پیش مطلبی به دستم رسید خیلی بحال یه چیزی که واقعاْ

 رعایتش کنیم باور کنید که جواب میده من که دارم  اجراش میکنم

شما هم اینکار را انجام دهید (میگن حرف گوش کردن آدبه)

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

 شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

 شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید،به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است .

اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است.

من مطمئن هستم که از ۱۰۰ نفر ما حداقل چه پولدار و چه بی پولش،چه جوان جه پیرش۸۰٪  تا ۹۰٪  شون به این درد مبطلا هستن پس چرا اینقدر خودمون را به عزاب بیندازیم.!

کابوس، وحشت، استرس،حرص خوردن

بیایم لیوان آب را زمین بذاریم!!

وبا خیالی آسوده شب سر بر بالین بگذاریم و فردایی بهتر آغاز کنیم.

روزهای خوبی را از دادار مهربان برای شما خوبان آرزومندم.

تا بعد...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 16:26 توسط داداشی |


 

بنام او که وجودش صفاست* عهدش وفاست* محبتش کیمیاست
ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان
ای مخاطب درد آشنای دردهای نگفتنی
اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده!
ای محبوب جاودانی
اگر نبود عطر حضور تودر تعفن این لاشه های مردارچگونه تاب میآوردیم
و اگر نبود گرمای دستهای تو در این سرمای بی کسی چگونه سرمی کردیم

نام؟
-آدم
فرزندِ؟
-من را نه مادری نه پدر.بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
محل سکونت؟
-زمین خاک
چه بر گرده نهاده ای؟
-امانت است
قدت؟
-روزی چنان بلند که همسایه خدا٬ولی حالا به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
-حوای خوب وپاک
روز تولدت؟
-درروز جمعه ای ٬به گمانم که روز عشق
رنگت؟
- فقط سیاه
چشمت؟
-رنگی به رنگ بارش باران
وزنت؟
-نه آن چنان سبک که پرم درهوای دوست٬نه آن چنان وزین که نشینم براین زمین.
جنست؟
-نیمی مرازخاک٬نیم دگر خدا
شغلت؟
-درکار کشت امیدم٬به روی خاک
شاکیِ تو؟
-خدا
نام وکیل؟
-آن هم فقط خدا
جرمت؟
-یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
-همین!!!!!!!!!!!
حکمت؟
-تبعید در زمین
همدست در گناه؟
-حوای آشنا
ترسیده ای؟
-کمی
برای چه؟
-که شوم اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
-بلی
که؟
-گاهی فقط خدا
گلایه ای داری ؟
-دیگر گلایه نه٬ولی.....
ولی چه؟
-حکمی چنین٬آن هم به یک گناه؟
دلتنگ گشته ای؟
-زیاد
برای که؟
-تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
-بلی
چه؟
-دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
-بلی
چه کس؟
-تنها کسم خدا
درآخرین دفاع؟
-آنقدر میخوانمش که دعا هایم را برآورده کند   
=========================================

 پ.ن :

قبلا اوضاع طوری بود که وقتی از دانشمندان می پرسیدند:" آیا به خدا اعتقاد داری؟"

آنان می گفتند:" نه، من دانشمندم." امروز اگر از دانشمندی بپرسی:" آیا به خدا اعتقاد داری؟"

می گوید:" البته، من دانشمند هستم."

وین دایر

 

پ.ن : اینجور موقعها که از خدا مینویسم بدونید که اون روز صبرم خدای بودش

 

تا بعد...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 15:49 توسط داداشی |


 

 

نمی دونم این روزا چیم شده!!!!!!!!

اصلاْ حا ل حوصله ندارم.!

اونقدر الاکی خندیدم دیگه از خودم بدم اومده

دلیلش و نمی دونم! یا شایدم میدونم و خودمو زدم به اون راه.!

تنها بازمانده يک کشتی شکسته به جزيره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياری رسانی از نظر مي گذارند، اما کسی نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که براي جستجوی غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: " خدايا چطور راضی شدی با من چنين کاري کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شديم.

وقتی که اوضاع خراب می شه، نااميد شدن آسونه . ولی ما نبايد دلمون را ببازيم..........
چون حتی در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان هستش.
پس به ياد داشته باشیم ، در زندگی اگر کلبه مان سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به نشون میده.

پ.ن یهو به خودتون نگین چه آدم بی انرژی!

پ.ن زندگی مثل پيانو هستش ، دكمه های سياه برای غم ها و دكمه های سفيد برای شادی ها . اما زمانی ميتوان آهنگ زيبايی بنوازیم كه دكمه های سفيد و سياه را با هم فشار دهی .

پ.ن من عاشق پیانو هستم .

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 16:43 توسط داداشی |


 

دیروز  سالگرد مرگ کورش کبیر مردی که ۲۵۳۴ سال پیش به انسان بودن آدما احترام گذاشت .

پدر ایران زمین روحت شاد و یادت کرامی باد

 

می خوام به این مناسبت از مردی بزرگ صحبت کنم

 

                               میرزا کوچک چنگلی

 

توی جنگل يك شكارچی آمده بود با مو و ابروی بور و سبيل زرد شده از دود سيگار. به پشتش كوله بزرگی آويزان كرده بود و پاچه های شلوارش را توی جوراب زده بود. كفش های ميخ دارش را روی خاك جنگل های گيلان می گذاشت و روی فراز و نشيبِ تپه ها حركت می كرد. توی چهره اش نگاه عجيبی بود كه وقتی سربالايی ها نفسش را می گرفت كمی به عصبانيت می زد و وقتی نسيم ِبه هنگام، عرق مرطوب روی پوستش را خنك می كرد كمی بدجنس نشان می داد. قصد داشت وقتی به بالای تپه مقابلش برسد دوربين بگرداند. شير ايرانی چشم شكارچی روس را گرفته بود...

 

نزديكی های غروب كه شد آسمان ناگهان غرّيد و اولين باران پاييزی كه انگار می خواست بغض جمع شده تابستان را يكباره گريه كند شروع به باريدن كرد. باران سيل آسا انگار حالا حالا ها خيال آرامش نداشت. شكارچی روس به زير چادر خزيد. زير لب غر می زد. مجبور شده بود اجاق كوچكش را توی چادر بياورد تا كمی غذا بخورد. پرنده ای از روی درختی كه انگار خيلی بلند بود جيغ كشيد و پرواز كرد، گروه گوزن ها از روی شيب پايين دويد، نور صاعقه كور كننده ای ديده شد و بعد غرشش گوش را آزار داد، رود كوچكی كه آن حوالی بود آب را لمبر می زد و می برد كه ناگهان غرّش شير ايرانی هياهوی جنگل را ساكت كرد. شكارچی روس دست به تفنگ برد و در حاليكه قلبش تند تند می زد چشم های گشاد شده اش را بست...

***

صبح دل انگيز جنگل گيلان گرچه پاييزی بود اما باران شب قبل لطافت را به برگ های آفتاب خورده بازگردانده بود. شكارچی كيسه توتونش را باز كرد توتون را ميان كاغذ سيگار ريخت، آنگاه دو انگشت اشاره را ميان كاغذ برد و با دو شستش كاغذ را دور توتون پيچيد و و وقتی به انتها رسيد كاغذ را با زبان خيس كرد و چسباند. كبريت را به پاشنه كفش يُقُر اش كشيد و نوك زبانه آتش را به سيگار گرفت. نفس عميقی كشيد و دود غليظ را به ميان جنگل فرستاد. عطر حس نشده ای به مشام جنگل رسيد...

از مسكو كه محل فرمانداری بی رحمانه رومانف های تزاری بود تا گيلان كه ((خاكِ نداشته)) ی قاجار ها محسوب می شد راه زيادی بود. شكارچی اين همه راه را آمده بود تا شايد شكار كردن شيری از شير های ايرانی نصيبش شود. شير هايی كه وصفشان را زياد شنيده بود و مي دانست كه تعداد زيادی از آنها باقی نمانده است. پرسان پرسان خودش را به محلی رسانده بود كه گفته می شد شير ايرانی بارها در آنجا ديده شده است... و حالا جانش را گذاشته بود كف دستش و آماده نبرد بود و می دانست كه شير ايرانی هم دليرانه تا پای جان خواهد جنگيد...امروز روز شكار است...

شكارچی چشم ها را بست تا جهت وزش باد را حس كند. باد از شمال می آمد و او بايد برای آن كه باد بوی بدنش را به سمت شير نبرد رو به باد حركت می كرد. از طرفی صبح رد پای شير را ديده بود كه به سمت شرق می رفت. بنابراين به سمت شمال حركت كرد تا با تغيير جهت احتمالي وزش باد شير را دور بزند. در نهايت آرامش حركت می كرد. صبح زود پس از بيدار شدن، لوله تفنگ هايش را تميز كرده بود و تفنگ سبك تر را به دست گرفته بود تا در صورت ديدن شير از فاصله دور با سرعت عمل بيشتری شليك كند. آرام و قوز كرده قدم بر می داشت و روی پنجه راه می رفت. هر از چند گاهی دود سيگارش رابه ميان غبار صبحگاهی می فرستاد. صدای ديشب ِشير نزديك بود. اميدوار بود تا با حدود دو ساعت راه پيمايی با او رو به رو شود.

***

هيزم شكن پير كه تازه از كلبه اش بيرون آمد بود تبر به دست راهی شده بود به سمت كوره ذغال. صورت دود گرفته اش را به سمت خورشيد گرفت و با نفس عميق انبوه هوای جنگل را به درون سينه اش كشيد. به سمت كوره كه می رفت شكمش را می خاراند. ناگهان صدای پای نا آشنايی شنيد. به گوشه ای خزيد و منتظر ماند. دقايقی بعد شكارچی كه آرام راهش را ادامه می داد ظاهر شد. هيزم شكن بيرون آمد و تبرش را به تكه چوبی كوبيد. شكارچی شگفت زده برگشت.

- های... كی هستی تو؟... چی می خوای؟

شكارچی با فارسی دست و پا شكسته ای گفت: روسم... تو كی هستی؟

- من هيزم شكنم... چكار داری اينجا؟... مگر خودت مملكت نداری؟ آمدی شكار شير كنی بی غيرت؟...

شكارچی كه درست نمی فهميد گفت: آها... شير... شير ايرانی!

- گور پدرت خنديده ای...شكار كردن شير ايرانی كار تو نيست... طعمه اش می شوی... می كشدت... شير ايرانی نگهبان ايران است...

شكارچی سگرمه هايش درهم شده بود و حوصله داد و بيداد هيزم شكن را نداشت. دستش را به سمت او پرتاب كرد و به تهديد لوله تفنگ را سمتش گرفت... هيزم شكن دوباره داد زد: برو گمشو با آن سبيل بی قواره ات...

شكارچی عصبانی بود. حضور هر آدمی به جز خودش در آن محدوده به معنی عدم حضور شير بود. اعصابش از دست هيزم شكن خورد شده بود. راه افتاد و كمی جلوتر روی زمين دراز كشيد. خُنكی زمين باران خورده تن عرق كرده اش را خنك می كرد... چشم ها را بست... چشم ها را بست... چشم ها را بست... و ناگهان غرّش شير بيدارش كرد. از جا پريد و به سمت نزديك ترين درخت رفت و از آن بالا رفت. حسابی ترسيده بود. به اعصابش كه مسلط شد از درخت پايين آمد. می دانست كه شير سالم هيچ گاه به انسان حمله نمی كند. كمی جلوتر دوباره به رد پای شير رسيد...

***

دوباره رو به باد حركت می كرد. احساس می كرد به شير نزديك تر شده است. در اطرافش صدای جنبنده ای به گوش نمی رسيد. اين علامت اميدوار كننده ای بود. نزديك های غروب كه شد تصميم گرفت توقف كند. تعقيب ِ بيش از اين در تاريكی می توانست خطرناك باشد. شب تاريك فرا رسيد. زمان آن است كه هر دو بخوابند. شكارچی روس از روی ترس بالای درخت می خوابد و شير ايرانی پر ابهت تر از هميشه به مامن خويش در دل جنگل می خزد...

***

شكارچی كه از هياهوی ديشب پشه ها خوب نخوابيده بود آفتاب نزده برخواست و از درخت پايين آمد. باران نيامده است و رد پای شير كماكان پابرجاست. با قدم های شمرده پيش می رفت و تفنگش را آماده نگه می داشت...

از شيب تپه كه پايين می رفت روی تپه مقابل جنبش علف ها را ديد و در كسری از ثانيه بدن طلايی شير ايرانی به چشمش خورد. دوربين كشيد و بلافاصله نشانه رفت. تمركز كرد و ماشه را كشيد. با صدای گلوله انبوه پرنده ها به هوا پريدند و جنبش علف ها شديد شد. شكارچی به سمت دامنه تپه مقابل دويد... علائم خون روی زمين پديدار بود... شروع به دنبال كردن شير كرد و اين بار هزار برابر بيشتر مراقب بود... چون شير زخمی می توانست هر لحظه به او حمله كند.

رد خون را گرفته بود و می رفت. هر لحظه دلهره اش بيشتر می شد. احساس خوشايندی نداشت. از بين درخت های تو در تو راه می رفت. سنگ بزرگی كمی جلوتر بود كه بعد از آن، مسير سرازير می شد. بايد سنگ را دور می زد. با گذر از سنگ چنان يكه ای خورد كه انگار قلبش می خواست بايستد. شير ايرانی رو در رويش ايستاده بود و در حالی كه از گوشه يال طلايی رنگش خون می چكيد چشم در چشم او دوخته بود. سر تفنگ رو به زمين بود و نمي شد شليك كرد. شكارچي مي دانست هر حركت اضافی با كشته شدنش همراه خواهد بود. پس نمی بايست چشم از چشم شير بر می داشت. در همان حال سعی كرد بسيار آرام سر لوله تفنگ را بالا بياورد و به سمت شير برگرداند. عرق از سر و رويش جاری شده بود. نگاه ها قطع نمي شد. جرات پلك زدن نداشت. سر تفنگ با حركت هايش در مدت طولانيی به سمت شير برگشت. اميدوار بود تيرش به هدف بخورد اما چون با چشم مگسك را نمی ديد هيچ اطمينانی نداشت. تصميم آخر را گرفت و ... ماشه را چكاند...

گلوله مغز شير ايرانی را شكافت و او را نقش بر زمين كرد. ديگر از آن نگاه پر ابهت خبري نبود. شكارچی از پشت روی زمين ولو شد...

***

ميرزا كوچك... پسر ميرزا بزرگ... رهبر نهضت جنگل در زمان مشروطیت، پس از پايمردی فراوان در مقابل روس ها به حيله و نيرنگ اجنبی و خودفروشی بيگانه كشته شد...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 0:11 توسط داداشی |


 

واسه من Mail  زیاد می یاد حد عقل  ۳۰۰ تا ۴۰۰ در روز  بین همه اینا بعضی هاشون خیلی قشنگ هستن و من هم گل چین میکنم

واینم یکی از اوناست 

اینو بی دلیل ننوشتم  شاید از کامنت قبلیم  متوجه بشین.!

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پختيك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم دارهفقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت

دست مادر

واینو تقدیم میکنم به آیدا خانوم و نینی کوچولو هم نام خودم

امید وارم که حال نینی کوچولو خوب شده باشه

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 11:6 توسط داداشی |


 

ادامه........

می خواستم از خودم بنویسم از اونجایی که وقتی درس رو گذاشتم کناررفتم دنبال کار تا سر بار خانوادام نباشم.

تا چشمم تو جیب بابام ناباشه .

روز اول که با عموم رفتم سر کار ماه رمضون بود خوب یادمه با نیسان بار می رفتیم از میدان تر بار میوه سبزی میگرفتیم و بعد می رفتیم بازارهای اطراف.

*روز اول خوب یادمه عموم منو تو یکی ازاین بازارها تنها گذاشت باوار نمیکردم روزاولم بود فکر کردم شوخی میکنه ولی راست راستکی رفت،من موندمو با یه نیسان بارو وبی تجربگی  آخه بچه ای که از خونه به مدرسه، فوقش نونوایی، یهو اینجوری، ولی کم نیاوردم از دورواریهام  یاد گرفتم باید چیکار کنم   اونا داد میزدن  هی .. سیب قرمز، سیبزمینی طارم...... ولی من ساکت یه کوشه ای وایساده بودم .

یکی از اونا گفت تو چرا چیزی نمیگی ؟ خودموزدم به اون راه که آره چیزی نشنیدم .

 بلاخره تا ظهر که عموم برگرده و من برم نماز بخونم  اونقدر کار کرده بودم که عموم اعتراض نکنه تا شبم خوب فروش کردم .خلاصه کنم یک هفته با اونا بیشتر نموندم  با اینکه عموم بودش ولی به زحمتش نمی آرزید که از ۶صبح سحر خورده نماز خونده بری سر کار تا بعد از افطار ساعت ۹ شب روزی۲۰۰۰ تومان اونم که هرروز کم می شد، اومدم بیرون.

*تاکسی تلفنی خلاصه ۳سال اونجا بودم  یه افت خیز اونجاداشتیم ولی اکثریت معلم بودن بد نشد در طول این سالها خوب تجربه کسب کردم اطلاعات عمومیم خوب شده بود.

 من بچه کشاورز هستم و چون داشتم به خدمت سربازیم نزدیک می شد بایستی یه فکری واسه خودم میکردم .

اونم این بود که در هین اینکه سر کار بودم  از بابام خواستم کمکم کنه و  نیم هکتار مزرعه واسم بگیره  تا با فروش محصول خدمت سربازیمو تموم کنم وبابام مامانم تو دردسر نیفتن ،بلاخره با کمک مامان و بابا آبجی های گلمکه خیلی مخلص شون هستم( آمنه و زهرا ) که بعد تونستم خیلی کوچولو زحمتشونو جبران کنم از شون تشکر کردم .

بعد از اینکه محصول رو بالا آوردم  یادمه قیمت خیلی پایین بود مجبور شدم یه ۶ماهی سبر کنم تا دم عید شاید فرجی بشه بلاخره یه تکونی خورد منم تونستم بفروشم

خوب ازینجارو خوب بخونید(ممنون)

یه کمی خرج خونه کردم باقی شو می خواستم بزارم بانک.

تاکسی تلفنی بودم به من پیشنهاد دادن تا ۳ماه دیگه که میری خدمت پولت را بزار بانک فرداش که میخواستم برم بانک یکی از دوستام که همونجا با اون رفیق شده بودم وان هم از نوع خانوادگی بر گشت و گفت بابام  یه جایی مبلغی بدهکار هستش داره نزول میده خوب شما بودید چی کار میکردید؟

یه جوون که مریضی کم خونی داشت خدا سر هیچکی نیاره ( دیگه خودتون میدونید چی دردی هستش) منم پول و بهش دادم  بعدش تاءکید کردم سر ۳ماه پس بده گفت باشه بجان فلان و فلانکسم  حتماً ، بلاخره بعد از اون تو خونوادشون بیشتر  احترام می ذاشتن بخصوص باباشون که خیلی هم مریض بود .

داداشی

الکلی تبریز

بگذریم ۳ماه که شد خدمت سربازیم شروع شد ازشون پولمو خواستم گفتن فعلان توی دست بالمون نیست گفتم چشم ولی با این حال از کسی پول نگرفتم.

ادامه...

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 14:11 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *