دیروز سالگرد مرگ کورش کبیر مردی که ۲۵۳۴ سال پیش به انسان بودن آدما احترام گذاشت .
پدر ایران زمین روحت شاد و یادت کرامی باد
می خوام به این مناسبت از مردی بزرگ صحبت کنم

توی جنگل يك شكارچی آمده بود با مو و ابروی بور و سبيل زرد شده از دود سيگار. به پشتش كوله بزرگی آويزان كرده بود و پاچه های شلوارش را توی جوراب زده بود. كفش های ميخ دارش را روی خاك جنگل های گيلان می گذاشت و روی فراز و نشيبِ تپه ها حركت می كرد. توی چهره اش نگاه عجيبی بود كه وقتی سربالايی ها نفسش را می گرفت كمی به عصبانيت می زد و وقتی نسيم ِبه هنگام، عرق مرطوب روی پوستش را خنك می كرد كمی بدجنس نشان می داد. قصد داشت وقتی به بالای تپه مقابلش برسد دوربين بگرداند. شير ايرانی چشم شكارچی روس را گرفته بود...
نزديكی های غروب كه شد آسمان ناگهان غرّيد و اولين باران پاييزی كه انگار می خواست بغض جمع شده تابستان را يكباره گريه كند شروع به باريدن كرد. باران سيل آسا انگار حالا حالا ها خيال آرامش نداشت. شكارچی روس به زير چادر خزيد. زير لب غر می زد. مجبور شده بود اجاق كوچكش را توی چادر بياورد تا كمی غذا بخورد. پرنده ای از روی درختی كه انگار خيلی بلند بود جيغ كشيد و پرواز كرد، گروه گوزن ها از روی شيب پايين دويد، نور صاعقه كور كننده ای ديده شد و بعد غرشش گوش را آزار داد، رود كوچكی كه آن حوالی بود آب را لمبر می زد و می برد كه ناگهان غرّش شير ايرانی هياهوی جنگل را ساكت كرد. شكارچی روس دست به تفنگ برد و در حاليكه قلبش تند تند می زد چشم های گشاد شده اش را بست...
***
صبح دل انگيز جنگل گيلان گرچه پاييزی بود اما باران شب قبل لطافت را به برگ های آفتاب خورده بازگردانده بود. شكارچی كيسه توتونش را باز كرد توتون را ميان كاغذ سيگار ريخت، آنگاه دو انگشت اشاره را ميان كاغذ برد و با دو شستش كاغذ را دور توتون پيچيد و و وقتی به انتها رسيد كاغذ را با زبان خيس كرد و چسباند. كبريت را به پاشنه كفش يُقُر اش كشيد و نوك زبانه آتش را به سيگار گرفت. نفس عميقی كشيد و دود غليظ را به ميان جنگل فرستاد. عطر حس نشده ای به مشام جنگل رسيد...
از مسكو كه محل فرمانداری بی رحمانه رومانف های تزاری بود تا گيلان كه ((خاكِ نداشته)) ی قاجار ها محسوب می شد راه زيادی بود. شكارچی اين همه راه را آمده بود تا شايد شكار كردن شيری از شير های ايرانی نصيبش شود. شير هايی كه وصفشان را زياد شنيده بود و مي دانست كه تعداد زيادی از آنها باقی نمانده است. پرسان پرسان خودش را به محلی رسانده بود كه گفته می شد شير ايرانی بارها در آنجا ديده شده است... و حالا جانش را گذاشته بود كف دستش و آماده نبرد بود و می دانست كه شير ايرانی هم دليرانه تا پای جان خواهد جنگيد...امروز روز شكار است...
شكارچی چشم ها را بست تا جهت وزش باد را حس كند. باد از شمال می آمد و او بايد برای آن كه باد بوی بدنش را به سمت شير نبرد رو به باد حركت می كرد. از طرفی صبح رد پای شير را ديده بود كه به سمت شرق می رفت. بنابراين به سمت شمال حركت كرد تا با تغيير جهت احتمالي وزش باد شير را دور بزند. در نهايت آرامش حركت می كرد. صبح زود پس از بيدار شدن، لوله تفنگ هايش را تميز كرده بود و تفنگ سبك تر را به دست گرفته بود تا در صورت ديدن شير از فاصله دور با سرعت عمل بيشتری شليك كند. آرام و قوز كرده قدم بر می داشت و روی پنجه راه می رفت. هر از چند گاهی دود سيگارش رابه ميان غبار صبحگاهی می فرستاد. صدای ديشب ِشير نزديك بود. اميدوار بود تا با حدود دو ساعت راه پيمايی با او رو به رو شود.
***
هيزم شكن پير كه تازه از كلبه اش بيرون آمد بود تبر به دست راهی شده بود به سمت كوره ذغال. صورت دود گرفته اش را به سمت خورشيد گرفت و با نفس عميق انبوه هوای جنگل را به درون سينه اش كشيد. به سمت كوره كه می رفت شكمش را می خاراند. ناگهان صدای پای نا آشنايی شنيد. به گوشه ای خزيد و منتظر ماند. دقايقی بعد شكارچی كه آرام راهش را ادامه می داد ظاهر شد. هيزم شكن بيرون آمد و تبرش را به تكه چوبی كوبيد. شكارچی شگفت زده برگشت.
- های... كی هستی تو؟... چی می خوای؟
شكارچی با فارسی دست و پا شكسته ای گفت: روسم... تو كی هستی؟
- من هيزم شكنم... چكار داری اينجا؟... مگر خودت مملكت نداری؟ آمدی شكار شير كنی بی غيرت؟...
شكارچی كه درست نمی فهميد گفت: آها... شير... شير ايرانی!
- گور پدرت خنديده ای...شكار كردن شير ايرانی كار تو نيست... طعمه اش می شوی... می كشدت... شير ايرانی نگهبان ايران است...
شكارچی سگرمه هايش درهم شده بود و حوصله داد و بيداد هيزم شكن را نداشت. دستش را به سمت او پرتاب كرد و به تهديد لوله تفنگ را سمتش گرفت... هيزم شكن دوباره داد زد: برو گمشو با آن سبيل بی قواره ات...
شكارچی عصبانی بود. حضور هر آدمی به جز خودش در آن محدوده به معنی عدم حضور شير بود. اعصابش از دست هيزم شكن خورد شده بود. راه افتاد و كمی جلوتر روی زمين دراز كشيد. خُنكی زمين باران خورده تن عرق كرده اش را خنك می كرد... چشم ها را بست... چشم ها را بست... چشم ها را بست... و ناگهان غرّش شير بيدارش كرد. از جا پريد و به سمت نزديك ترين درخت رفت و از آن بالا رفت. حسابی ترسيده بود. به اعصابش كه مسلط شد از درخت پايين آمد. می دانست كه شير سالم هيچ گاه به انسان حمله نمی كند. كمی جلوتر دوباره به رد پای شير رسيد...
***
دوباره رو به باد حركت می كرد. احساس می كرد به شير نزديك تر شده است. در اطرافش صدای جنبنده ای به گوش نمی رسيد. اين علامت اميدوار كننده ای بود. نزديك های غروب كه شد تصميم گرفت توقف كند. تعقيب ِ بيش از اين در تاريكی می توانست خطرناك باشد. شب تاريك فرا رسيد. زمان آن است كه هر دو بخوابند. شكارچی روس از روی ترس بالای درخت می خوابد و شير ايرانی پر ابهت تر از هميشه به مامن خويش در دل جنگل می خزد...
***
شكارچی كه از هياهوی ديشب پشه ها خوب نخوابيده بود آفتاب نزده برخواست و از درخت پايين آمد. باران نيامده است و رد پای شير كماكان پابرجاست. با قدم های شمرده پيش می رفت و تفنگش را آماده نگه می داشت...
از شيب تپه كه پايين می رفت روی تپه مقابل جنبش علف ها را ديد و در كسری از ثانيه بدن طلايی شير ايرانی به چشمش خورد. دوربين كشيد و بلافاصله نشانه رفت. تمركز كرد و ماشه را كشيد. با صدای گلوله انبوه پرنده ها به هوا پريدند و جنبش علف ها شديد شد. شكارچی به سمت دامنه تپه مقابل دويد... علائم خون روی زمين پديدار بود... شروع به دنبال كردن شير كرد و اين بار هزار برابر بيشتر مراقب بود... چون شير زخمی می توانست هر لحظه به او حمله كند.
رد خون را گرفته بود و می رفت. هر لحظه دلهره اش بيشتر می شد. احساس خوشايندی نداشت. از بين درخت های تو در تو راه می رفت. سنگ بزرگی كمی جلوتر بود كه بعد از آن، مسير سرازير می شد. بايد سنگ را دور می زد. با گذر از سنگ چنان يكه ای خورد كه انگار قلبش می خواست بايستد. شير ايرانی رو در رويش ايستاده بود و در حالی كه از گوشه يال طلايی رنگش خون می چكيد چشم در چشم او دوخته بود. سر تفنگ رو به زمين بود و نمي شد شليك كرد. شكارچي مي دانست هر حركت اضافی با كشته شدنش همراه خواهد بود. پس نمی بايست چشم از چشم شير بر می داشت. در همان حال سعی كرد بسيار آرام سر لوله تفنگ را بالا بياورد و به سمت شير برگرداند. عرق از سر و رويش جاری شده بود. نگاه ها قطع نمي شد. جرات پلك زدن نداشت. سر تفنگ با حركت هايش در مدت طولانيی به سمت شير برگشت. اميدوار بود تيرش به هدف بخورد اما چون با چشم مگسك را نمی ديد هيچ اطمينانی نداشت. تصميم آخر را گرفت و ... ماشه را چكاند...
گلوله مغز شير ايرانی را شكافت و او را نقش بر زمين كرد. ديگر از آن نگاه پر ابهت خبري نبود. شكارچی از پشت روی زمين ولو شد...
***
ميرزا كوچك... پسر ميرزا بزرگ... رهبر نهضت جنگل در زمان مشروطیت، پس از پايمردی فراوان در مقابل روس ها به حيله و نيرنگ اجنبی و خودفروشی بيگانه كشته شد...