تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 
 
 
 
 


يلــــــدا واژيي ست سرياني که به زبان تازی تولد و ميلاد و به زبان پارسي زايش است و اين آخرين شب پاييز ، و نخستين شب زمستان يا آغاز چله بزرگ و درازترين شب سال مي باشد. ميـــــدانيم که ايرانيان پيش از آيين پاک زردشت بزرگ ، دارای کيش ميترايي بوده اند و مهر يا ميترا را خدای خورشيد و آفريدگار گيتي و هستي ميدانستند و به گمان برخي پيدايش اين آيين را از هوشنگ پادشاه پيشدادی مي دانند و در شاهنامه فردوسي خرد ورز نيز همين روايت آمده است

کـــــه ما را زين بهي ننگ نيست
بـــــه گيتي به از دين هوشنگ نيست
همــــه راه دادست و آيين مهر
نظــــر کردن اندر شمار سپهر

به همين دليل اين شب که از ديدگاه ستاره شناسان ، مبارک نيست ، نزد ايرانيان گرامي ست و برای دوری از نامبارکي آن را جشن و سرور همراه ميکنند و باز ميدانيم که ايرانيان شب و تاريکي را نماد اهريمن و روز و روشنايي را نشان اهورامزدا ميدانستند و پارسيان امروز نيز بر همان باورند و همه کارها برای پيروزی اهورامزدا بر اهريمن انجام مي گرفته است

 
 

چــــــون پس از شب يلدا روزها کم کم بلند و شبها کوتاه ميشوند ، آن را چيرگي روشنايي بر تاريکي و تباهي و پيروزی اهورامزدا بر اهريمن به شمار مي آوردند. چنين است که هنوز ايرانيها آن را به جشن و شادماني برگذار ميکنند. بدين ترتيب که خانواده ها و بستگان و دوستان به دور کرسي يا کنار بخاری گرد هم مي آيند و رسم بر اين است که برای شام خورش فسنجان مي پزند و با شيريني و ميوه های گوناگون به ويژه آجيلي به نام مشکل گشا و ميوه هايي چون انگور، انار، ازگيل، خرمالو و نيز هندوانه و خربزه از يکديگر پذيرايي ميکنند

در مــــــازندران و گيلان اگر اين هنگام برف باريده باشد مقداری برف را با شيره يي به نام کف که از پختن نيشکر برای ساختن شکر سرخ در روستاها فراهم ميسازند، ميخورند و باورشان اين است که با خوردن هندوانه و آميخته برف و شيره نيشکر، انسان در زمستان دچار سرماخوردگي نخواهد شد. در اين شب بزرگترها همراه با گفتگوها برای کوچکترها داستان های شيريني ميگويند از سده های پيش، گرفتن فال با ديوان حافظ نيز به اين رسم افزوده شده است
 

امـــا چرا اين شب يلدا ناميده شد. همان گونه که در بالا اشاره رفت، واژه يلدا به زبان پارسي به معنای زايش است که به آنچه در تاريخ و فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پيدايش ميترا يا مهر بوده است که در دنيای آيين مسيح آن را با ميلاد حضرت عيسي برابر کردند و در سده چهارم ميلادی آن را هنگام زايش عيسای مسيح قرار دادند. برخي به اين باورند که واژه يلدا نام يکي از چاکران حضرت عيسي بوده است. چنانکه سنايي گفته

بـه صاحب دولتي پيوند اگر نامي همي جويي
که از يک چاکری عيسي چنان معروف شد يلد

که البته اين باور، خاستگاه يا بن مايه تاريخي ندارد، ولي آنچه آشکار است اين است که ميتراييسم وسيله لژيونهای رومي از راه آسيای کوچک «ترکيه امروز» در اروپا گسترش پيدا کرد و چند سده نيز آيين رسمي امپراتوری روم بود و مهرابه های فراواني که پرستشگاه مهريان بود در اورپا ساخته شد تا آن که کنستانتين امپراتور روم که به پدر کليسا مشهور است در آغاز سده چهارم ميلادی به طرافدارن آيين مهری را شکست و آيين مسيح را جانشين ميتراييسم کرد و برای جلوگيری از برگذاری جشن آيين مهری به اين بهانه که چون مسيحيان، عيسي را مظهر نور ميدانند، شب يلدا را که با زايش حضرت مسيح برابر شده و به نام ميلاد مسيح جشن بگيرند. کليسای روم نيز به طور رسمي بيست و پنج دسامبر را برای برگذاری جشن ميلاد مسيح پذيرفتند، مگر يک فرقه از آنان که ششم ژانويه را هنگام زايش مسيح برای خود قرار داد
 


به هر روی با اين که طرافدارن آيين مهری «ميتراييسم» شکست خوردند ولي آيين مسيح نتوانست از نفوذ ميتراييسم بر کنار بماند، چنانکه باور داشتن به رستاخيز و پل صراط و استفاده از ناقوس در کليساها و نشانه صليب و غسل تعميد و آرايش درخت کاج در کريسمس که همان سرو آريايي هست و کلاه اسقف ها به نام ميترايي و همزمان ساختن جشن کريسمس با جشن يلدا در ديانت مسيح راه پيدا کرد

از همه اينها که بگذريم، در ادب پارسي نيز نويسندگان و سرايندگان، بلندی زلف يار و سياهي خال رخسار و درازی دوری های دلدار را به شب يلدا مانند کرده و ميکنند که دو سه نمونه را ياد آور ميشوم

چون حلقه ربايند به نيزه توبه نيزه
خال رخ رنگي بربايي شب يلدا
از : عنصری

روز رويش چون بر انداخت نقاب ااز سر زلف
گويي از روز قيامت شب يلدا برخاست
از : سعدی

هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند را
بيم صبح رستخيز ست از شب يلدای من
از : خاقاني

: برگرفته شده از
فرهنگ معين و مجله رسانه، چاپ کانادا ¤
مقاله خانم دکتر طلعت بصاری ¤

 
 
 
 
 
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 8:47 توسط داداشی |


سلام

سلام 

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

چه می کنید؟

من که دارم می ترگم از خوشی، چرا؟

پنچشنبه تصمیم گرفتم این مخه رو تعطیل کنم ،زنگ زدم به یکی از دوستان که سه سال بود ازش خبر نداشتم نا سلامتی یه زمانی با هم، هم باشگاهی بودیم.

بلاخره، جای شما خالی، یه چندتا فحش نثار مون کرد، ما هم با جون دل پذیرا شدیم و با آغوش باز استقبال کردیم.

خلاصه کنم .ساعت ده از شر کت زدم بیرون و مستقیم رفتم برای ولایت (صومعه سرا) یه پذرایی گم و بعدش ازاونجا تماس گرفتم به یکی دیگه از دوستام اونم یه سه سالی بود خبرش رو نداشتم.

البته ایشون رو جاو تر ملاقات کرده بودم و ....  نوش جان کرده بودم.

فکر نکنید چه دوستایه بی ادبی یا من داداشی...آره،نه،سه سال یهو سرو کله ام  پیدا بشه اونم چه دوستایی ، همیشه با هم بودیم .

دوستم با باباش کار می کرد توی یه قلیانسرا ، ما هم بی انصافی نکردیم یه دوساعتی اونجا چتر بودیم.

یاد اون روزا بخیر ........چه زود گذشت!

وقتی برگشتم شرکت رفتم پیشه یکی دیگه از دوستام اونجا جمع ما جمع بود .

دوستم برگشت گفت فتوا دادم بریم اسکله

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم یا علی...

دوستای دیگم دودل بودن دیدن نه من دست بردار نیستم اونا هم شال و کلاه کردن،

وقتی رسیدیم اسکله (جای شما دوستان سبز بود) واقعاً چقدر قشنگ بود منظره دریا و مه ای که دور کشتی هارو گرفته بود.یه صفای دیگه ای داشت.

بعد دور هم جمع شدیم یه چای داغ با کلوچه شمال و شکلات ....

حالا بگذریم این وسط من داشتم چی کار می کردم اینقدر ورجه وورجه کرده بودم که کم باقی بود دعوامون بشه  با بچه های تخس انزلی.(البته بعضی هاشون اینجورین).

بعد از یه دوساعت راه افتادیم برای رشت.

سوار ماشین که شدیم (البته بماند که پنچ نفر بودیم اونم توی ماشین آر.دی) چهار نفر عقب یک نفر جلو،

راننده خوابش گرفته بود، منم از خود انزلی تا رشت نوار بالا ، داشتم دست می زدم بچه ها کفشون بریده بود می گفتن تو چقدر انرژی داری بچه،تازه تو خود داخل رشتم همینجوری یه ضرب ،عقب ماشین دست می زدم بچه ها دستمو میگرفتن ولی ....

من کار خودمو می کردم ،راننده از خنده داشت رودبر می شد ،دوستم به راننده می گفت ماشینتون چپ نکنه  ورجه وورجه ای که این می کنه ....

یکی از دوستانم که بچه اینجا نبود (شیراز) بنده خدا جلو نشسته بود فقط می خندید .بعد تهدید می کرد پیاده شدیم می دونم چی کارت کنم.

بلاخره تا اینجا مال پنشنبه بود .

جمعه...

 کاملاًخلاصه سر تون درد نیارم .

با همکارم رفتیم ولایت خودمون (صومعه سرا) رفتیم قلیان سرای دوستم.

اول یه قلیان چاق کرد با شکم خالی،ای یه حالی داد شکم خالی ، نهار هم که نخورده بودیم ، سفارش نهار دادیم

دوتا تن ماهی و همراه چهارتا تخم مرغ ،

مخلفات رو شما گوتاه بیاین !!اوففففففففففففففففف کامل و ...

دوستم واسم سنگ تموم گذاشت.

بعد یک ساعت نیم بلندشدیم که بریم ،دوستم گفت من گوشنمه حاضری یه چیز بخوریم و بریم .

گفتم پایه آم :

جاتون خالی(دوستان جای ما)

کباب سفارش دادیم بعدش یه قلیان از نوع  ........

دیگه هر کی می اومد داخل اول با ما سلام علیک می کرد ،بد جور جا خوش کرده بودیم.

راه افتادیم که بیایم ، دوستایی که منو تازه دیده بودن گفتن همین الاً اومدین کجا به این زودی کفتیم شرکت و ازین حرفا (آره به جونه ....... )

دیگه یه در بست گرفتیمو اومدیم .

یه ساندویچ مغز تو شرکت خوردیم. بعدش  .....

 

اینم از پنچشنبه و جمعه ما 

 

خوش باشید.....

 

تا بعد....

 

پ.ن جای همه دوستان سبز بود

پ.ن هر کدومتون  خواستین شهر با صفای منو ببینن حاضرم ساپورت  کنم.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 12:33 توسط داداشی |


 

یه چند روزی که بد جور  حالم گرفته، ولی...

یه تصمیمی گرفتم

یه تصمیم خیلی خوب ....

می خوام بگم..

 بزار دنیا رو سرم خراب شه ،بزار اونایی که دوسشون دارم ، دونسته یا ندونسته حال منو  بگیرن ...

ولی اینو خوب بدونن  نمی تونن اون چیزی که تو دلم هستش ازم بگیرن....

مطمئن باشن...

بزار هر جور دوست دارن با من تا کنن

ولی من تصمیم خودمو گرفتم

تا حالا که روپا خودم بودم ، نمی خوام بی خیال همه چیز شم ولی ، درگیرم نمیشم،بهش میگم این کار زموناست،زندگی رسم خوشایندی نداره

اما من خواسته ام و نتوانسته ام،

 مگر می شه کسی نخواهد زندگی کنه ؟

نخواهد برخیزه و بایسته؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دآره ولی من نا امید نیستم،

 باز هم می گم: من ازسلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم

می کند  .

پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم .

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم،

هرگز!

هرگز!

هرگز!

 

دیگه بعد از این نمی نالم

می خوام شاد زندگی کنم چون شادی از ان همه ما ست ، و همیشه از خودمون دریغش میکنیم.

 

 

پ.ن ممنونم از عزیمون  سپیده خانوم که صبح کمکم کرد      

پ.ن راستی با خودتون فکر نکنید که داداشی عاشق شده ،نه

 

 

تا بعد...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 10:41 توسط داداشی |


 

امروز حسش نیست چیزی بنویسم

یه یک هفته ای هستش که همچین حالم گرفته ...

چرا نمی دونم !!!

دقیقاْ از دوشنبه قبلی.

 با بچه ها که میرم بیرون وقتی که خنده شوخی می کنیم

راحت متوجه می شن که داداشی داره الکی می خنده

آخه من بجور بچه شری هستم!! ۲۲ سال سن منه ولی انگار نه انگار !

انرژی من ته نمی کشه به راحتی می تونم در روز با ۱ یا ۲ ساعت خواب خودم و شاد شنگول نهگدارم .

اینجا الان بدجور بارونی هستش حال هوای خودمو داره همچین باد سوزی همراشه که نگو

من دیگه اون داداشی یک هفته قبل نیستم کی به اون روزا بر میگردم 

نمی دونم...

-

-

-

نه من بیهوده گرد کوچه وبازار میگردم....متاع عاشقی دارم پی دلدار میگردم

مثال باغبانم من نهاده بیل بردوشم......برای خاطر یک گل به دور خار میگردم

به دریایی فرو رفتم که موجش عالمی گیرد ...برای خاطر دری به دریابار میگردم

لباس فقر میپوشم شراب از حق مینوشم....سخن مستانه میگویم ولی هشیار میگردم

تا بعد ...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 10:8 توسط داداشی |


 

بهش می گن زندگی

صبح که چای ريختم يکی گفت: " زندگی "

چای را تلخ خوردم که دوباره يکی گفت:" زندگی "

با مراجع اولین مشتری ،فهمیدم که می گفت: " زندگی "

همکارم در اتاق را زد و وارد شد. سلام نکرده در حين در آوردن شالش و اورکوتش شکايت می کرد از اين: " زندگی "

 دختری که از تو آينه ماشین ديدم که بروبر نگاهم می کرد. وقتی که با هم در يک ايستگاه پياده شديم از جفتم رد شد و بهم گفت: " زندگی "

پرسيدم چرا؟

با چشمان گرد شده بروبر نگاهم کرد و هيچ نگفت.

در دفتر کام قلم و کاغذ نگاهشان به من بود. نوشتم: " زندگی "

شب در برگشت هيچ کس نگفت: " زندگی "

فردا صبح دوباره چای بود و نوشيدن و البته " زندگی "

 

فعلاٌ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 5:15 توسط داداشی |


 

خیر سرمون مثلاْ ما پریشب یه خبر داغی شنیدیم 

به ما خنده که نیومده

حالا اومدیم یه خو شحالی کنیم

دونفر و بخندونیم که تو شادیمون سهیم باشن البته یه طورایی اوناهم با خبر بودن

بلاخره چشتون روز بد نبینه.......

زدیم گندشو در آوردیم و تازه کمی مونده بود اشکمونو در بیاره

 دور از جونتون  حالا یه غلتی کردیم .......................

آخه خیلی دوسش دارم ...........

با ور کنید دیروز تا حالا همچین زد حال خوردم که نگو  

بابا خوابش و دیدم ، تو خوابم تحویل نگرفت یعنی  واقعاً  اینقدر ...........

همچین در گیری ذهنی داشتم از دیروز تا حالا که نگو    

خدایا یه طوری از دلش در بی یار ...........

بخدا قصدی نداشتم فقط می خواستیم  کمی باهم بخندیم همین به خدا  

وگرنه اون جورا هم نیستیم که سرک تو کار اینو اون بندازیم 

خودمم دوست ندارم  کسی تو کارام  سرک بکشه !!!

من معذرررررررررررررررررررررررررررت می خوام

ببخشید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن باور کنید نماز صبح ساعت ۳۰/۸ یادم اومد

پ.ن بچه ها شما بگید من چیکار کنم............آخه آبجیمه

پ.ن ........

اینم گذاشتم واسه شما دوستان

پ.ن ......

اینم گذاشتم اگه ببخشید هوراااااااااااااااااااااااااااااا اگه بر عکس شد

فعلاً...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 9:20 توسط داداشی |


 

وقتی شنيد بزرگترين هنرمند سينمای کشور مرده خيلی خوشحال شد.
فردا صبح اول وقت جلوی خانه‌ي سينما حاضر شد
در حالی که دفترش را به سينه‌اش مي‌فشرد، اميدوار بود امروز ديگر بتواند کلکسيون امضايش را تکميل کند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 12:21 توسط داداشی |


 

 امروز سالگرد سردار بزرگ میرزا کوچک خان جنگلی هستش یاد و خاطره این بزرگ مرد تاریخ و یارانش گرامی باد

 

يک پل بين تولد و مرگ.....

در برابر ديار ناشناخته قبل از تولد و دنيای تاريک و نامفهوم مرگ همه هستی قابل لمس ما آدم ها يک لحظه هستش ......

برای يک لحظه روی پل زندگی قرار می گيريم ...بازی می کنيم ...ميخنديم...عاشق می شويم .شکست می خوريم يا پيروز ميشويم و ..........

و آخرشم با کوله باری از آرزوهای خوب و بد ازپل می گذريم...

و در ابديت محو می شويم...

از پشت سرمون از ديار قبل از تولد هيچ نمی دونيم...

و در آن طرف پل همه چيز در ابر ومه پيچيده شده...

 افسوس که اجازه نداريم اين پل را دوباره طی کنيم...

چیزی که از اين دوتا بیشتر  اهميت داره خط فاصله بين اين دو تاريخ هستش

 

1300-------- تولد

1360-------- و فات

 

----------

 

اون خط فاصله نشان دهنده دورانی هستش که روی زمين زندگی کرده...

و حالا تنها کسانی که اونو دوست داشتند اطلاع دارند که اون خط کوتاه چقدر ارزش داره....

 

اهميتی نداره که دارايیت چقدره...اتومبيل..خونه...پول........

 

مهم اين که چطور زندگی کنيم و عشق بورزيم....و چطور اون فاصله بين تولد تا مرگ را طی کنيم....

 

پس راجع به اين راه عميقاً فکر کنيم....

تا حالا  تو زندگيمون  چيزی وجود دشته که مايل به تغيير اون باشيد؟؟چطور

شما اطلاعی از مدت زمان باقيمانده از عمر خودتون نداريد که بتونين دوباره نسبت به اون برنامه ريزی کنيد

 

کاش فقط ميتونستيم يه مقداری از سرعتمون تو زندگی کم کنيم تا بتونيم واقعيت های زندگی رو ببينيم وسعی کنيم احساس بقيه رو هم درک کنيم

 

سعی کنيم کمتر عصبانی بشيم و بيشتر قدردان محبت ديگران باشيم

به اطرفيانمون عشق بورزيم

 

بيشتر ازقبل اونا رو دوست داشته باشيم و به آنها محبت کنيم

 

کاش با يکديگر با احترام رفتار کنيم....

 

و هميشه دررويارويی با ديگران خوشرو باشيم به ياد بياريم که اين حد فاصل بين تولد ومرگ شايد بسيار کوتاه باشه

 

 بالاخره ...

 

وقتی که درباره اعمال ما درزندگی سخن ميگن ...

تايادبود وتجليلی خوبی از ما به یاد داشته باشند.

 

پ.ن  شما به اعمالی که در حد فاصل بين تولد ومرگ انجام داده ايد افتخار و مباهات می کنید؟؟؟؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 7:54 توسط داداشی |


 

گل آن گلدانيم
سرو آن سامانيم
كه در او ريشه ماست
ما غريبيم در اين آبادی
ما اسيريم در اين آزادی
چند گاهيست كه از راه دراز
به تماشاي نسيم آمده ايم
به تماشای كويری كه
                        ز همت سبز است
ز تكاپو سرشار
وز انديشه
                   بهار
ماغريبيم در اين آبادی
دل ما اينجا نيست
دل ما آنجاييست
كه در او ريشة ماست
راستی
ما به چه كار آمده ايم ؟
پی بيداری
                شبنم
                 نور
پی پر بار شدن
                  باريدن
پی خورشيد شدن
                تابيدن
پی آبادی ويرانی خويش
پی آزادی زندانی خويش
پی سامان پريشانی خويش
پی جبران پشيمانی خويش
ماغريبيم در اين آبادی
ما اسيريم در اين آزادی
جای ما اينجا نيست
جای ما آن جاييست
كه او در ريشه ماست
باز بايد برويم
باز كاشانه خود را
                    بايد آباد كنيم
خاك ما تشنه باريدن است
ما سزاوار تقلای خوديم
رستگاری صدفي نيست
                          كه آن را موجی
بكشد تا ساحل
و در او مرواريدی باشد
                              غلطان
                              ناياب
هيچ صياد زبر دستی نيز
باز بی تور و تقلا حتی
ماهی كوچكی از دريايی صيد نكرد
ما سزاوار تقلای خوديم
هر چه ويراني از تيشه ماست
رستگاری
             شادی
آبرو
            آبادی
آرزو
             آزادی
همه از رويش انديشه ماست
باز بايد برويم.....
خاك ما تشنه باريدن ماست
                                                          (( زنده ياد مجتبی كاشانی ))
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 15:50 توسط داداشی |


 

یه زمانی فکر می کردم که منه انسان به خاطر خطای انسانی خودم به اين سرزمين اومادام و خداوند زمين رو تبعيد گاهی برای انسان برگزيده و از خلق اين جهان ، هدفی جز آزمايش انسان نداره و هميشه در صدد محک زدن انسان در برابر گناه هانش هستش، که گذشتن از آزمايشات سخت خداوندی بسيار سخت به نظرم می اومد و هميشه از منظره دلهره آنگيزی در پس زمينه ذهنم به خداوند جهان نگاه ميکردم گرچه بر زبانم نام خداوند " رحمن " بود. اما وقتی به کاوش در لايه های زيرين ذهنم پرداختم ، ديدم که چه تصويری از خداوند در من به وجود اومده و مانند همين تصوير رو در ذهن خیلی های ديگر هم ، به وضوح ديدم.

اما امروز ( به نقل قول از استاد )(علی رضا آزمنديان) داستان خلقت انسان رو بيان ميکنم و هر آنچه از اين به بعد می خوانید ، کلام خداوند است.

 

و خداوند اين چنين ميگويد که :

 

ای عزيز دله من ، چرا فکر ميکنی که رابطه من با تو اين است.

و اکنون با باز گو کردن داستان خلقتت به تو ميگويم که تو کيستی و من کيستم و من چگونه تو را دوست دارم

و اين داستان ، داستان حضرت آدم نيست

داستان توست

خوده تو

روزی که در اين جهان هيچ چيز نبود و فقط من بودم و در يک زمانی که نامش را شب قدر نهادم ،

 تصميم گرفتم که متجلی شوم و بيافرينم جهان با عظمتی را و در ان شب تقدير کردم که چگونه بيافرينم هستي را از درياها و کوه ها گرفته تا به خلق انواع حيوانات و در ورای اين زمين ، کهکشانها و منظومه هارا و هر انچه را که اراده کردم طراحی و خلق کردم اما وقتی نگاه کردم به اين جهان با عظمت که  حيرت انگيز است از کوچکترين ذره آن ، که آتمی باشد و بزرگترين های آن ، که خلق کهکشانها است ولی بازهم برام اهميتی نداشت و من را ارضا نکرد و بعد اراده کردم پديده ديگری بيافرينم که در جهان هستی ام يک شاهکار باشد و سر امد همه مخلوقاتم باشد وبه عبارتی ديگر دوست داشتم که يک آيينه ای بيافرينم که هر وقت در اين آينه نگاه ميکنم ، جلوه های زيبای خودم را در اين آينه ببينم و تنهايي بودم ، که دوست داشتم معشوقي را بيافرينم ، که هر دم با او معاشقه نمايم و با چنين احساسي ابتدا " عشق " را به عنوان زيبا ترين پديده جهان آفريدم و سپس خود مبتلا شدم و يک عاشق تمام عيار گشتم (البته خدا محل تغيير نيست و اين يک اصطلاح است ) و برای معاشقه با محبوبي ، با دستهای مبارک خودم " تو "راآفريدم سپس انديشه را در ذهن تو تعبيه کردم که تنها تو داری به عنوان فکر، و کاری کردم که اين عزيز خودم هر آنچه را بخواهد و انديشه کند ميتواند بيافريند و من اين گونه خواستم اما همچنان تو افتاده بودی و هيچ روحي در بدن تو نبود و بايد از جايي  ، روحی را در تو ميدميدم اما هر چه فکر کردم ، ديدم به اين عزيز دلم ، به اين دردانه ام و به اين محبوبم  ،

 هيچ روحي زيبنده نيست ، الا روح خودم

و به مصداق " ونفقت فيه من روحي " از روح خودم در تو دميدم و تو برخواستی انسان شدی و به محض اينکه من ، نگاهی به قد و قواره رعنای تو انداختم بی اختيار کلامی بر خود گفتم که برای هيچ کدام از کائنات خودم نگفته بودم و بي اختيار گفتم .

 

" فتبارک الله احسن الخالقين "

 

و وقتي بر خود به خاطر خلقت توآفرين گفتم ، بلافاصله تو را به رخ ملائکم کشيدم و گفتم ای ملائک

 

" اني جاعلٌ في العقده خليفه "

ای ملائک بياييد من در روی زمين برای خود جانشين آفريدم

سجده اش کنيد

 

و ملائک به پای تو افتادند و تو را سجده کردند و انجا که از سجده برخواستند ، معاشقه من با تو شروع شد

و من ارام ارام ، در يک روند معاشقه ، اينقدر تو را به خودم نزديک کردم که فاصله من با تو به صفر رسيد و  آنگاه عاشقانه در گوشت نجوا کردم که

" نحن اقرب بکم من حبل الوريد " 

"  ما از رگ گردن به تو نزديک تر شده ايم "

 

و تو هميشه و همه جا در آغوش پر مهر و محبت مني ، من هيچ گاه در زندگي تو را تنها نخوام گذاشت و همه توجه من به توست و من هر آنچه را که در جهان هستي است به تسخير انديشه های تو در آورده ام

" وسخرنا لکم ما في السماوات و ما في الارض "

 

که اگر خود را بشناسي و باور کني ، ميتواني هر چيزي را که بخواهي خلق کني و در اين راه تمام کائنات من ، گوش به فرمان تو خواهند بود

و من" تمام ذرات هستي را براي تو آفريدم  و تو را براي خودم "

" خلقت الاشيا و العجلک و خلقتک العجلي "

 

ولي بدان

که بايد هوشيار باشي و فقط از من بخواهي

و هر چه که بخواهي به تو ميدهم

" ادعوني استجب لکم "

 

فقط هوشيار باش و انديشه کن  و بدان که تو خود يک خدايي و شباهت تو با من در اين است که اراده کرده ام ،  تو هم مانند من ، هر آنچه را که اراده کني ، ميتواني خلق کني

نکند که خود را دست کم بگيری

خودت را باور کن و انديشه کن

اگر هوشيار باشی تمام ذرات جهان گوش به فرمان تو خواهند بود و ميتوانی بهترين زندگی را رقم بزنی و در نهايت به بهشت خود من بيايی

اين کلام خداوند بود برای من و برای تو

و حال بر گردیم به خودمان...!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 6:24 توسط داداشی |


  

پست امروز من بدون هیچ منظور می نویسم.

 

 

فقط به این دلیل نوشتم که در همسایگی ما وزیر کشوری را ترور می کنند و در کشور عزیز ما ....  هیچ منشعی دیده نمی شود !!!امید وارم این سکوت  دلیل محکمی داشته باشد.مطمئنن این طور است.

 

لبنان عزیز را میگویم همان عروس خلیج فـــــــــــــــــــــــــــارس

 

 

اندیشه آزادی بیان معنایش این بود که ما حق داریم خطا بکنیم و حق داریم رای و سخن خطای خود را بدون واهمه مجازات و افتادن در تنگنا یا دیدن عقوبت و محروم شدن از حقوق اجتماعی و سیاسی بیان کنیم.

 

 

آیا شهروندی رعیتی مسلمانی نامسلمانی در جامعه اسلامی و در جامعه ایرانی ما حق دارد که نقدهایی را که به روحانیت و حتی به دین دارد آشکارا و لااقل در یک جامعه علمی و دانشگاهی بیان بکند یا حق ندارد یا در جامعه تئوریک تر آیا عقیده آدمیان بر جان آنها مقدم است و ترجیح دارد یا جان آنها بر عقایدشان مقدم است ؟

 

به فرض که شخصی توهینی به پیامبر یا به پیشوایان دینی کرده باشد آیا به خاطر این توهین مستحق مجازات اعدام می شود ؟

 

آیا باید جان خود و سر خود را ببازد چرا که سخنی ناسازاگونه نسبت به پیشوایان دینی بر زبان آورده است؟

 

اگر کسی سخنی در انکار و نقد دین سخنی بر خلاف درک کنونی و قرائت رسمی از دین در جامعه ما بگوید مستحق مجازات های سنگین است ؟

 

کسانی که مخالف اینگونه مجازات ها هستند امروزه نوعا از موضع حقوق بشر و حق آزادی بیان سخن می گویند یعنی معتقدند که آدمی از آن جهت که آدمی است به صرف انسان بودن و نه به هیچ دلیل دیگری واجد یک رشته حقوق است که یکی از آنها حق سخن گفتن حق عقیده داشتن حق اظهار نظر و نقد کردن است که در اعلامیه حقوق بشر آورده شده است این مساله برای امروزیان و برای کسانی که با فرهنگ جدید تمدن جدید و فلسفه جدید آشنا هستند در حکم یک امر بدیهی است یعنی نیازی به استدلال ندارد و امری است که بی چون و چرا پذیرفته شده و پذیرفتنی است و نباید بر سر ان چانه زد و یا برای آن دلیل خواست در کشورهای غربی چنین است و در کشورهای شرقی نیز آنها که متاثر از این اندیشه و فلسفه هستند همین گونه می اندیشند اما در تفکر دینی کلاسیک مساله هیچ گاه به این روشنی نبوده و چنین فکر و چنین رایی هیچگاه بدین صراحت و خلوص و بی تکلفی مورد قبول عالمان و پیروان هیچ دینی نبوده است منظور من از دین فقط اسلام نیست در مسیحیت و یهودیت نیز همین طور است در هیچ دینی قصه آزادی بیان به آن شکل و به آن صورت و به آن معنا که امروز خواسته و گفته و ترویج می شود وجود نداشته است نه تنها وجود نداشته بلکه با آن مخالفتهای صریح هم می شد .

 

پ.ن    ای کاش بیان زبان داشت...!

پ.ن  اینم یکی از خواننده های وبلاگ من سپیده خانوم

سلام...
این که چیزی نیست داداشی عزیز
فوتبال ایران از بازی های آسیایی محروم شد یکی نیومد بگه چرا؟
فکر کن بازی های دوحه یعنی کشک یعنی تو خواب ببینی!!!
این که مربوط به کشور خودمونه هم چنان سکرت مونده چه برسه ترور وزیر کشور همسایه!

 

تا بعد...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 6:53 توسط داداشی |


 

من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجشون پاداش مي‏ده، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي ای كه در اين راه تحمل می کنند،ما ها خوب می دونیم  كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد‏اند،زندگی علي (ع) را نگاه بکنیم  كه خداي درده، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده ،!! حسين(ع) را نگاه بكنيم كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده و نمیشه، و زينب كبري را ببينيم، كه با درد و رنج انس گرفته درد و دل آدمي را بيدار مي‏كنه، روح را صفا مي‏ده، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كنه، مادر مون حضرت فاطمه سادات رو چرا نمی گین،اونی که اولگوی تمام زنان عالمه .اونا  انسانها را متوجه خودشون مي‏كنند.انسانها گاه‏گاهي خودشون  رو فراموش مي‏كنند، فراموش مي‏كنند كه بدن دارن، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذيره ، فراموش مي‏كنند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي ارزه، فراموش مي‏كنه كه جسم مادي او نمي‏توانه با روحش هم‏ پرواز بشه.

 

 

اين انسان احساس ابديت و قدرت مي‏كنه، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خودش، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، پيش مي ره و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شه. اما درد ما رو به خودمون می یاره ، حقيقت وجود مونو به خودمون می فهمونه ، و ضعف و ذلت را درك مي‏كنیم، و دست از غرور كبريايي برمي‏داریم، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمیم  و آون رو توجيه مي‏كنیم.

 

 اینا رو گفتم که درد خوبه ولی اونم آندازه داره!

 

بعضی از دوستانمون وقتی بهاشون حرف میزنی از زمین زمان گله  دارند.

حلا چیه؟!!

غم غصه عالم همراه شونه

بابا نمی گم بی خیال شین مشکلات اونا مشکلات خودشونه  

نه ........

بابا همدردی میتونی بکنی ولی همراه خودت بکنی چی دردی دوا می کنی  به غیر از اینکه

خودت رو زجر روحی بدی...

 

تنهایی می خواهی چیکار کنی؟

می خوای بری فلسطین رو از اسرائیل بگیری؟

می خوای جلوی فساد رو بگیری

می خوای جلوی این مردم رو بگیری که برادرانه سر همدیگرو کلاه می زاران؟!!!

آره!!!

چی از دست تو به تنهایی بر می یاد که می تونستی انجام بدی و انجامش ندادی...

 

اول به فکر خودمون باشیم!

بعد سنگ دیگران رو به سینه بزنیم...

آخو واخ کنیم

 

پ.ن من فکر نمی کنم این دروز دنیا ارزش این همه غصه خوردن رو داشته باشه

پ.ن مگه داستان اون بچه رو نشنیدی  که بابا هه  بهش یه نقشه پاره پوره میده میگه برو این

نقشه رو درستش کن،باباهه به خیال اینکه تا دوسه ساعت ازدستش راحت میشه خوشحال بود

ولی زهی خیال باطل!

بچه بعد از نیم ساعت بر میگرده ، باباهه

تو چطوری اینو درست کردی؟

مامانت بهت تاریخ یاد داده؟

بچه:نمی دونم تاریخ چیه؟ولی این آدم پشت صفحه رو درست کردم اینم درست شد

 

پ.ن نتیجه با خودتون

 

 

تا بعد..

پاینده باشین...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 6:27 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *