تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer

 

زندگی تو دوست داری بخون...


آنچه كه مي خوانيد ،  يك داستان نيست بلكه واقعيتي تكان دهنده است و شايد هم بشود گفت يك مصاحبه با آقاي ؟ آرون رالستون ؟
دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا .
ساعات اوليه صبح است كه آقاي رالستون ، كوهنورد معروف امريكايي طبق معمول هميشه با دوچرخه و كوله پشتي مخصوص كوهنوردي خودش از خانه خارج مي شود . مساحت زيادي را با دوچرخه طي مي كند تا به دره معروفي كه هميشه براي كوهنوردي به آنجا مي رفته است برسد . اين  همان تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو است . محلي كه هر كوهنوردي از شنيدن نام آن به خود مي لرزد .
رالتسون تا رسيدن به دامنه كوه  فقط با دو خانم جوان كه به قصد تفريح به دامه كوه آمده بودند برخورد مي كند و سپس به مقصد هميشگي اش مي رسد و براي كوهنوردي از دامنه كوه بالا مي رود. چندين ساعت بعد كه ورزش هميشگي رالستون به پايان مي رسد ، قصد بازگشت مي كند ، اما در حال برگشت به سطح زمين سنگ هاي كوه بر اثر اتفاق كاملاً طبيعي جابجا مي شوند و يك سنگ بسيار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او مي آيد . آرون تعريف مي كند كه در آن لحظه تنها كاري كه توانستم انجام دهم اين بود كه بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زير سنگ بيرو ن كشيده و با سرعت حركت كنم . اما در نهايت بازوي راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناك با وزني در حدود 700 پوند ( چيزي در حدود 350 كيلوگرم ) بر روي بازوي راستم افتاد و تا كف دست راستم را گرفت . اينجا بود كه ديگر از حركت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زير سنگ ماندن نجات بدهم . آرون كه هنگام تعريف اين واقعه ، عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته است ادامه مي دهد كه  با تمام توان سعي كردم سنگ را حركت بدهم اما مگر سنگ حركت مي كرد ؟ وزن سنگ بسيار بالا بود و من فقط با يك دست ، نمي توانستم آن را حركت بدهم و دستم را بيرون بياورم ، تمام سعي من بر اين بود كه آرام باشم و در خونسردي كامل به اوضاع فكر كنم . مي دانستم كه امكانش نيست با يك دست اين غول سنگي راحركت داده و خودم را نجات بدهم . آرون به خوبي مي دانست كه چندين كيلومتر راطي كرده تا به اين نقطه برسد و آن زنان را هم مدت ها پيش در بين راه ديده است پس هيچ كس از حضور او در اين مكان خبري ندارد و به همين دليل كمكي هم از دست كسي ساخته نيست .
آرون رالستون : دره بسيار عميق بود و ساكت ، هيچ حركتي ديده نمي شد و هيچ جانداري در آن مكان حضور نداشت . همه آنچه را كه به عنوان تغذيه با خود برده بودم شامل يك بطري آب ، چند عدد شكلات و يك ساندويچ خيلي كوچك مي شد . آرون چندين روز در همان حالت در آن دره وحشتناك مي ماند ، بعد از گذشت پنج روز بطري آب خالي شد و هيچ چيزي براي خوردن باقي نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمين روزي كه دستش در زير آن تخته سنگ بزرگ گير كرده بود در اين چند روز ، چندين سناريوي مختلف از ذهن آرون گذشت و افكار مختلفي براي نجات به فكرش رسيد . متاسفانه جايي كه مانده بود داخل گودي دره بود و از ديد همه كس پنهان شده بود و هيچ اميدي به نجاتش نمي رفت . حتي اگر كشته هم مي شد ، معلوم نبود كه جسدش را بعد از چند روز پيدا مي كردند و آيا اصلا ً كسي موفق به انجام اين كار مي شد يا نه ؟ آرون تصميم خودش را گرفت . او مي گويد اكنون بعد از بيست روز مي توانم از آن واقعه و زجري كه كشيدم براي روزنامه ها سخن بگويم . هيچ راه ديگري وجود نداشت به جز اينكه بازويم را قطع كنم . نمي دانستم قادر هستم اين كار را انجام بدهم يا نه ؟ اصلاً تصميم درستي گرفته بودم ؟ جيبهايم را گشتم و تنها چيزي كه پيدا كردم يك چاقوي سويسي بسيار كند و كوچك بود مجبور بودم مشغول شوم . اول يك شريان بند درست كردم و بالاي بازويم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوي كوچك شروع كردم به بريدن بازوي خودم . آرون عرق صورتش را پاك مي كند و ادامه مي دهد : وقتي چاقو به استخوان رسيد متوجه شدم كه چاقو قادر به شكستن استخوان نيست و تنها راهي كه وجود داشت شكستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهاي بازويم را شكستم . درد امانم را بريده بود اما در ان لحظه  فقط  سعي مي گردم به چيزهاي خوب  در زندگيم فكر كنم . به خوشبختي هاي گذشته به روزهاي خوب ،  به خانواده ام و به كوهنوردي هاي خوبي كه داشتم درد كشنده بود اما تمام فكرم را به مسائل خوب مشغول كرده بودم . وقتي كار بريدن بازو به اتمام مي رسد . آرون شروع كرد به خارج شدن از دره و سيزده كيلومتر پياده روي خون ريزي اجازه فكر كردن درست به آرون  نمي داد و فقط مي توانست از روي رد پاي  كوهنوردهاي ديگر حركت كند تا به جاده برسد . آنجا بود كه با يك زن و شوهر هلندي  برخورد كرد و درجا غش كرد تمام نيروئي كه اندوخته بود به پايان رسيده بود وديگر تواني براي ادامه دادن نداشت . زن و شوهر هلندي كمي آب و شيريني به آرون مي دهند تا احساس ضعف  را از او دور  كنند و سپس وي را با يك هليكوپتر به اولين مركز درماني  منتقل  كردند .
آزمايش هاي اوليه  نشان  مي داد  كه آرون حالت عادي ندارد و خون زيادي از وي  رفته است . خلبان هليكوپتر  تعريف ميكند  كه تمام  تلاش ما بر اين بود كه جلوي  خواب رفتن  او را بگيريم ولي روحيه او مثال زدني و واقعاً عجيب بود ، باور نمي كنيد  اگر بگوئيم كه آرون با پاي خودش وارد بيمارستان شد و تحت مداواي پزشكان  بخش قرار گرفت .
آرون رالستون كوهنورد با تجربه اي است كه واقعاً مي توان گفت ، كه قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اكنون با يك دست به زندگي خودش ادامه مي دهد و هنوز هم به كوهنوردي ادامه مي دهد . روحيه مثال زدني  دارد و مشاور خوبي در مشكلات  كوهنوردي ديگران به شمار مي رود . جالبترين و تكان دهنده ترين بخش مصاحبه و گفتگوي  آرون ، قسمتي بود كه وي از بريدن استخوان بازويش حرف مي زند. نمي دانستم چگونه بايد اين كار را به اتمام برسانم ؟ چاقوي كوچك قادر به بريدن استخوان بود و راهي به جز شكستن استخوان به ذهنم نمي رسيد . با تكه سنگي كه پيدا كرده بود  سعي كردم استخوانها را بشكنم و دستم را از بدنم جدا سازم.
آرون در پايان اين گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من براي مقابله كردن با هر پيش آمدي آماده  هستم . در زندگي لحظاتي  وجود داردكه انسان مجبور است تصميمي را بگيردكه شايد انجام آن در لحظه اول غير ممكن به نظر برسد ولي هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست من كوهنوردي قديمي هستم و به تجربه اي كه دارم افتخار مي كنم .
 
 
اینو واسم ای-میل کرده بودند ،منم جاهای گلیدی رو رنگی کردم.
 
پ.ن این داستان خیلی برام تکان دهنده  بود ! من داستانهای زیادی  خوندم ، ولی این یکی...
 
پ.ن من که تموم امتحانات رو گند زدم ، اما، ما آدما چه راحت خودمون رو گول می زنیم با اینکه این همه تجربه شنیدنی و دیدنی ها رو داریم.
 
پ.ن از دکتر مانولو و سایه خانوم که با من هم صحبت شدن کمال تشکر را دارم.  بد جور قاطی بودم .
 
      متشکرم از همتون !
 
                                         تا ثنایی دیگر...
 
 
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 17:23 توسط داداشی |


 

از پنچشنبه تا حالا که دارم این مطلب رو می نویسم نمی دونم چه م شده!!

از یه طرف که دیروز زدم کل مطالب و برنامه هایی رو که تو یه پوشه جمع کرده بودم

و خیلی برای جمع کردنش زحمت کشیده بودم. شیفت+دیلت کردم

 

.. که اصلاً نفهمیدم چی کار کردم !!

 

_ یه لحظه متوجه شدم که دیدم کل پوشه و خود CD  که ری رایت بود پاک کردم  !

_ یه چند دقیقه ای تو شرکت قدم زدم !! ازاین سر به اون سر

_ طوری که رئیس شرکت فهمیده بود من الان یه چیزیم هست..

رفتم خونه بگیرم بخوابم  دیدم نمیشه !!

تنها چیزی که منو از اون حالت در میاره یه خواب کوتاه مدت بود..

_ اونم نشد ...

 ساعت 6 که اومدم شرکت حال حوصله درست حسابی نداشتم  یک راست رفتم سر سیستم نشستم .

خواستم  یه برنامه نصب کنم ! ویندوز سیستمم یه طوری بهم خورد که  الاجش  نمی شد کرد!! بلاخره با کمک همکارم تنوستم برگردونم  ویندوز رو ...

_ یکی از مشتری ها،بنده خدا بعد از یک ساعت هر چی سرج  کرده بود دیلت می کنم ...سر یه اشتباه کو چولو

اصلاً نمی دونم چیم شده ...

خدایا خودت به دادم برسه ....

وقتی داشتم همین جوری وبلاگ ها رو می خوندم  چشمم می خوره به پست  فبلی دکتر مانولو (اگه ببينيد عزيزترين دوستتون كه داره دستي دستي خودشو بدبخت مي‌كنه و بزرگترين و غير قابل برگشت‌ترين اشتباه زندگيش رو انجام مي‌ده، چي كار مي‌كنين؟) 

 

و بعد وبلاگ آیدا خانوم  در باره پست (تا ابدیت جاری) رو می خوندم  می بینم همچینم  واسه خودم  تنها نیستم.

 

ازتو وبلاگ آیدا خانوم  وارد سایت سهراب سپهری شدم ،و از اونجا وارد سایت بابک بیات ، چندتایی از آهنگ رو دانلود کردم .

 

و شروع کردم به گوش کردن آهنگ ها ،دیدم داره با حال هوای من جور در میاد.

 

با این که امتحان دارم ولی حس خوندن ندارم !!!

 

 اصلاً...

 

شاید رفتم خونه امروز!!

 

تولدآبجی کوچیکم هستش...

 

کادو تولدی رو که سفارش داده واسش بگیرم و ببرم...!

 

تو خونه حال هوام عوض  میشه ! امیدوارم بتونم خودم جمع و جور کنم و امتحانم رو یه طوری سر ته هش  رو هم بیارم...

 

این خنده های زور زورگی داره حالم رو بهم می زنه ،تبسمهای بی خود...

 

خوشبحال شما که خونواده هاتون نزدیک شما هستن و با هاشون در تماسین !قدر این نعمت رو داشته باشین..

 

چون !!

 

این روزا کمتر رفیق یا دوستی پیدا می کنی که بتونی با اون راحت باشی و درد و دل کنی ..!

 

»دوست ...  از نامش گریزانم«

 

امیدوارم منظورم رو گرفته باشید...

 

به خدا الکی نمی نالم !!ولی اونایی که دور بر خودم می بینم بجز چند تایی...  

 

»مگسانند گرد شیرینی«

 

فقط تو رو برای منافع خود می خواهند و بس..!

 

دیروز با آبجی جوجو داشتم صحبت می گردم کمی غر غر کردم ، الانم اگه شد میرم خونه ببینم چی میشه ..

 

باید یه فکری واسه حال خودم بکنم ..

 

همونایی که تا دیروز  داداشی ..داداشی  می کردن الان پیداشون نیست !

 

اصلاً یه زنگ هم نمی زنند ببینن مردم یا زنده ..

 

موقع حرف همچین قوربون صدقه ات می رن که نگو ...

 

الله اکبر ....

 

موندم تو کار این جماعت .....

 

پ.ن یکم شبیه دردودل بود!!آخه ! تو اینجا آبجی جوجوو چندتا از دوستان دیگه می دونند من چیکار میکنم و کارم چطوری هستش..

 

پ.ن دکی جان، آیدا خانوم، جودی عزیز ، فرقی نمی کنه پست قبلی شعرش رو من گفتم یا از جایی بود ،مهم این بود که شعر دلم بود..

اسم خواننده نداشت وگرنه حتماً ذکر می کردم.

 

ممنون از همه دوستان...

 

>در پناه خالق صبرو شکیبایی<

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 8:28 توسط داداشی |


 

دست به گیسوی شب بردم
ترسید
هراسان خودش را پس کشید
گفتم نترس دختر !
من آفتاب نیستم
سایه ای جامانده از عصرم
کودکان پاپتی هم رهایم کرده اند
ایجا کسی مرا راه نمی دهد درون خانه اش
 تو دیگر نرو !
 
اما دخترک رفت
گم شد در میان درختان جنگل
نشستم بروی تخته سنگی سفت
نسیمی از سمت مغرب می آمد .
 
ایا اینجا آخرین مقصد بود ؟ !
مقصد بد
یا من اشتباه آمده بودم ؟ !
مسافر نا بلد
یا کسانی گمم کرده بودند ؟ !
خدایان دروغین
 
من از آن که بودم ؟ !
سایه ای بی صاحب
مثل الحمرا
مثل تخت جمشید
مثل فریدام ایدول .
 
اما در کار نبود
اما باورم نمی شد .
 
روز رفته بود
نیمروز بزرگ رفته بود
و شب تاریک
تنها وارث دنیا بود
و سر نوشت من
بی کاغذ و مدرک
باطله ای بی ارزش
قطره ای ناچیز .
 
فراموش شده بودم من
مثل کوروش
مثل مازیار
 
 به من خیانت کرده بودند
خنده های استاتیرا
: وای استاتیرا !
تو آبروی تمامی دختران زیبا را برده ای !
 
روزها نه سالها باید می نشستم
مثل سی بیل غمگین
در حسرت مرگی
با این تفاوت که اشتباه دیگرانی
مرا به چاه انداخته بود
برادرانی نا برادر !
 
از میان بته ها
صدای قدم های آشنایی رسید
پشت درخت ها پنهان
دخترک برگشته بود
و هراس وار نگاهم می کرد
 
فریاد زدم نترس دخترک شب !
من آفتاب نیستم
سایه ای جا مانده از عصرم
سیاه
خاکستری
همچون خودت
رها شده ام در جنگل
 نترس از من.
 
دخترک باز هم گریخت
می ترسید از من هم صحبتی با من
نمی دانست
سرنوشتمان این گونه رقم خورده است
که تا ابد با هم باشیم

تا یک نفس دیگر ...

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 11:3 توسط داداشی |


 

بر چشم های قبيله
پلک سردرگمی
سايه مي زد
و هيچ مردمکی
تکليف روشنی را
پيش بينی نمي کرد
تا اينکه در کتاب بصيرت
رو به آفاق اشراق
آن نگاه دوربرد
باب روشنی گشود...(?)

روز شکوفايی غنچه ولايت و امامت ، عيد سعيد غدير بر همه ولايت مداران جهان تهنيت باد.

اين شعر را هم که در غايت سادگی ، براي امثال من دنيايی از معنا را در باطن خود دارد درج می کنم به ياد شاعر شوريده علوی مرحوم آغاسی:

نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو
به منـکر علـی بگـو نمـاز خـود قضا کنـد

(?) شعر از زنده ياد دکتر حسن حسينی

 

«« ای مطلب بر گرفته شده از مجله مبین است »»
   « "براي پرواز و گذشتن از حجاب هاي ظلمت و عبور از عالم " » 
 
ناسوت" به عالم "لاهوت"، به دو بال نياز است. يکي بال علم و ديگري عمل. سعادت دنيا و آخرت در کلام اهل بيت عليهم الاسلام است. حکمت در نهج البلاغه علي(ع) دريچه اي است براي ديدن غير خود. روزنه اي است براي عبور، اما عبور از "منيت و خودخواهي". يکه تاز عالم معرفت، سخن را در اين
حکمت اين گونه آغاز مي کند؛ شما را به پنج چيز سفارش مي کنم که اگر براي آنها شتران را پر شتاب برانيد و رنج سفر را تحمل کنيد، سزاوار است: 1- کسي از شما جز به پروردگار خود اميدوار نباشد 2- و جز از گناه خود نترسد 3- و اگر از يکي سؤال کردند و نمي داند، شرم نکند و بگويد نمي دانم 4- و کسي در آموختن آنچه نمي داند شرم نکند 5- و بر شما باد به صبر، که صبر در ايمان مومن چون سر است براي بدن و ايمان بدون صبر، چونان بدني بي سر، ارزشي ندارد."
    
  " نهج البلاغه دشتي، حکمت 82"
    
  1- اميد به خدا باعث عزت دنيا و آخرت مي شود
    
   روي نياز فقط بايد به سمت "بي نياز" باشد. آنان که يک روز عزيزند و يک روز ذليل، نمي توانند ملجاء و مأوايي براي دلهاي دردمند باشند. اگر نيازمند، اميدش به "نيازمند" ديگري است رفته رفته روح ايمان از وجودش خارج و روح خبيث شيطاني جايگزين آن مي شود. از اين رو اميد بايد فقط به "خالق" هستي باشد. (لا يرجون احد منکم الا ربه).
    
   اميد به خدا نيازمند را بي نياز، استعدادش را شکوفا، قلبش را مملو از عشق و محبت به همنوعان، و لبريز از کينه و نفرت به دشمنان خدا و خلق خدا مي کند. اميد به خدا همراه با تلاش و سعي، ثمرات شيرين و بسيار به بار مي نشاند. از گوشه نشيني و خنثي نگري، کسالت و تنبلي پرهيز مي دهد. اميد به خدا شخص مؤمن را بر آن مي دارد تا بر کميت و کيفيت اعمال صالح خود بيفزايد. قرآن مي فرمايد: "آنان که به بقاء و ديدار خداي خود اميد دارند، ناگزيرند عمل صالح انجام دهند." (کهف / 110)
    
    اميد به غير خدا هم آثار مخرب و زيانباري دارد. آرزوي دنيوي، خسران و تباهي را به بار مي آورد که در نهايت ميوه بدمزه و تلخ آن جز کفر و شرک چيز ديگري نيست. "اينها (کافران) را به حال خود واگذار تا آشاميدني ها، خوردني ها، لذات مادي و آرزوها، آنان را غافل و از مسير انساني دورشان کند. اينان در آينده نتيجه اين شهوتراني و آرزوهاي خود را خواهند ديد." (حجر / 3)
    
    اگر خوب تفکر شود علت انحراف، غير از اين چند مورد نيست " به حساب خودمان رسيدگي کنيم قبل از آن که به حسابمان رسيدگي کنند."
    
    خوردن، آشاميدن، آرزو و ... اگر در جهت مثبت و به حد اعتدال باشد، نتيجه اش حرکت به سمت کمال و رشد است؛ اما اگر در آن زياده روي شود روح ايمان مي ميرد و عقل و خرد اسير استعمار ديو شهرت مي شود.
    
    سؤال: چرا آرزوي دنيوي نداشته باشيم؟
    
    اسلام مخالف آرزو و آزادي نيست؛ اسلام مخالف افزون خواهي و خود برتر بيني بي دليل است. آرزو و آزادي تا آنجا که آزادي، امنيت و آرامش را از ديگري و جامعه سلب نکند مورد تأييد است.
    
    در اين باره قرآن نيز مي فرمايد: "پول، دارايي، فرزند، عيال و ... اينها همه زينت و شيريني دنياست. شما به دنبال باقيات الصالحات باشيد که نزد پروردگار جزاي نيکو دارد و آرزوي خوبي است." (کهف / 46)
    
    باقيات صالحات يعني:
    
    الف) فرزند نيکو: فرزندي که بر اساس تعاليم عاليه اسلام تربيت شده باشد، هر کار نيک و عبادتي که انجام دهد بدون آن که ذره اي از ثواب آن کم شود به همان اندازه اجر و ثواب به والدين آن فرزند مي رسد.
    
    ب) عبادت: عباداتي که انسان در طول دوران زندگي براي انجام فرمان خداوند تبارک و تعالي انجام داده است.
    
    ج) انفاق: بذل و بخشش به افراد مورد نياز در زماني که در دنيا زندگي کرده است.
    
    در زمان پيغمبر(ص) شخصي از دنيا رفت، انبار خرمايش طبق وصيت، بعد از مرگش بين مستمندان تقسيم شد. زمزمه بعضي فقيران به گوش پيامبر(ص) رسيد که: "خوش به حال ثروتمندان. تا زنده اند از ناز و نعمت برخوردارند و آنگاه که مُردند با تقسيم اموالشان بين مستمندان، راه بهشت را بر خود هموار مي سازند..."
    
    اين نوع نگرش مردم به دين، پيامبر(ص) را سخت آزار مي داد. دانه خرمايي ديد؛ آن را برداشت و فرمود: "مردم، اگر اين شخص در طول حيات خود، اين دانه خرما را وقف کرده بود و به استفاده مستمندي مي رساند بهتر از انفاق اين همه خرما، بعد از مرگش بود.
    
    2- فقط از گناه بايد ترسيد
    
    انسان در زندگي بايد بي باک و شجاع باشد؛ شجاعتي که با عقلانيت گره خورده باشد. چون ترس، خواري و زبوني را به ارمغان مي آورد و زبوني براي شروع خدمت به کفر و باطل کافي است. اما ترس از خدا، عزت به همراه مي آورد و بر اقتدار و قدرت انسان مي افزايد. آنان که "سر" را در پيش حضرت حق فرو آورند، در برابر هيچ ستمگر جلادي کرنش نمي کنند.
    
    الف) بالا رفتن ظرفيت:
    
    ترس از خدا ظرفيت انسان را بالا مي برد. " کسي که به خدا ايمان داشته باشد از کم و زياد شدن ثواب و از احاطه رنج و عذاب بيمناک نمي شود.(جن /13) "ايمان به خدا باعث مي شود که انسان از هيچ ظلم و آسيبي نترسد." (طه / 112) کسي مي ترسد که نقطه ضعف داشته باشد و يا پرونده اعمالش مملو از گناه و ظلم باشد؛ اما مؤمن خيانت و ستمي مرتکب نشده تا از عواقب آن بترسد...
    
    ب) اثر وضعي گناه:
    
    گناه اثر وضعي دارد. باعث هلاکت و نابودي است و اگر دامن اجتماع را گرفت، عذابي هم که نازل مي شود دامن کل اجتماع را مي گيرد ولو اين که در ميان آنان عده قليلي هم اهل گناه، فسق و فجور نباشند. قرآن در علت نزول بلا مي فرمايد: " به سبب گناه و معصيت آن قوم و يا قبيله، خداوند عذاب نازل مي کند و هيچ کس را ياراي مقابله نيست." (شمس/14)
    
    پس اگر در جامعه اي رباخواري، شهوات جنسي، خيانت به بيت المال مسلمين و ... رايج شد، مردم آن جامعه بايد به انتظار عذاب الهي بنشينند که وعده حق عملي است.
    
    ج) ريشه ظلم و ستم:
    
    قرآن ريشه ظلم، ستم، جسارت و جرأت برگناه را عدم ترس از آخرت مي داند. (مدثر/53) زيرا آنان که به آخرت اعتقادي ندارند و يا آن را باور نمي کنند براي کاميابي از لذات زودگذر دنيا، ممکن است به هر جنايت و خيانتي دست بزنند و آينده خود و جامعه را به مخاطره اندازند. ترس در همه ابعاد و اشکال آن قبيح است مگر در برابر خدا. راز آدميت و انسانيت را دريابيم و از لجنزار ماديات و هوا و هوس بيرون رويم تا بوي خوش معنويت را استشمام کنيم.
    
    3 - اثرات و جايگاه علم در زندگي انسانها:
    
    الف) علم سودمند:
    
    هر علمي که به جامعه نفع برساند و باعث ضرر و زيان به عده اي ديگر نشود آن علم سودمند است. قرآن در خصوص اهتمام ورزيدن انسانها به علم، آيات بسيار دارد. قرآن مي فرمايد: " عبادت خدا فقط با علم صورت مي پذيرد." (فاطر/ 28) عبادت با جهل سازگاري ندارد. چون جاهل فقط جوارح خود را در عبادت حاضر مي کند اما عالم علاوه بر آن جوارح، روح خود را نيز دخيل در مهماني خدا مي کند.
    
    ب) علم مضر:
    
    هر دانش و تخصصي که به دين و جامعه ضرر و زيان برساند، از نظر شارع مقدس بي ارزش و مردود است. خواه علم فقه باشد يا علم سحر، ساختن ابزارآلات جنگي باشد يا فيلم و ... علم به تنهايي زيان بخش است. وجود آدمي مرکب از جسم و روح است، جسم جنبه مادي، و روح جنبه ملکوتي و معنوي دارد. علم به تنهايي قدرت حيواني انسان را بالا مي برد اما علمي که همراه با تهذيب نفس باشد، جنبه ملکوتي و روحاني انسان را ارتقاء مي دهد. اگر علم به وسيله تقوي و تهذيب نفس کنترل نشود، تا در موقع مناسب مورد استفاده قرار گيرد، بسيار خطرناک و مضر مي شود و چه بسا آسايش جهانيان را به خطر اندازد.
    
    4- صبر و اثرات آن:
    
    در اين حکمت نهج البلاغه، فراز آخر (يعني صبر)، در برابر چهار بحث گذشته، از امتياز خاصي برخوردار است. امام(ع) انسان ها را به صبر و شکيبايي توجه مي دهد و مي فرمايد: "بر شما واجب است تا صبر را پيشه خود کنيد. صبر در ايمان مؤمن چون سر است براي تن، و ايمان بدون صبر، همچون بدني بي سر، ارزشي ندارد و سودي نمي بخشد.
    
    کليد همه عبادات و چشيدن حقيقت همه آنان، در داشتن صبر است. صبر به انسان قدرت مي دهد تا لحظاتي از لذات مادي بريده و به عبادت بپردازد. صبر، قدرت مي دهد تا در برابر وساوس شيطاني و هواهاي نفساني به شيطان پليد جواب "رد" دهد و زير بار ننگ گناه نرود.
    
    اقسام صبر:
    
    صبر در عبادت: لازمه هر عبادت صبر است؛ زيرا به هنگام انجام عبادت بايد در برابر وساوس شيطاني مقاوم بود.
    
    صبر در معصيت: آنگاه که زمينه گناه فراهم است نيرويي از درون فرياد بر مي آورد که انجام نده. او چشم مي پوشد و از آن لذت و درخواست مقطعي، به خدا پناه مي برد که اين صبر در معصيت خود داراي درجاتي است.
    
    صبر در مصيبت: مؤمن در مصيبت و مرگ عزيزش جزع و فزع نمي کند چون مالک واقعي را خدا مي داند. گريه مي کند اما شکايتي ندارد.
    
    اگر انسان بخواهد چند فراز اول را به خوبي انجام دهد، در راه آن بايد مشکلات و سختي هايي را نيز متحمل شود (زيرا هيچ چيزي بدون زحمت به دست نمي آيد). و اگر صبر نباشد به آن درجات نائل نخواهد شد. چرا که به وسيله "صبر" مي توان به لقاءالله رسيد. (رعد/22)

تا بعد...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 10:29 توسط داداشی |


 

داداشی تو یک روستای نچندان دور از شهر بزرگ شده ، روستایی که همه آدماش کشاورزان و کارشون با کاشت برنج و قلات می گذره دور از هر دق دقه ای و ....

با اینکه بیست دوسال نیم  در اونجا زندگی می کنم ،ولی باز هم اوایل بهار دلم نمی یاد یه سری به اونجا نزنم و

گلهای زرد کنارودخونه ها رو که همراه گل های بنفش خود نمایی می کنند یه دل سیر نگاه نکنم .

بازهم با این جور چیزا رازی نمی شم ، هر طور شده یا با دوستان یا تنها تو باغهای پرشاغ برگ گردشی می کنم ، شاید به نظر بعضی ها جالب نباشه،....

می دونی داداشی دنبال چی می گرده؟....

آره...

صدای پای خدارو ....

حیووناتی که صدای پایه بهار رو شنیدن و از دست سرمایه زمستان  جون سالم بدر بردن  ،در حال جست و خیز هستن وایییییییییییی.....!چقدر قشنگه

و حالا یه چیز بهتر ...!!!
صدای خدا رو...

صدای پرنده ها ،صدایی که از هر آهنگی بهتر و دلنوازه...

تو اون صدا ها صدایه پرنده ای دل نشین تر می زنه اون هم 

صدای پرنده ای ....

چی چی نی ،معرکه است ،معرکه !!!!!!

وقتی می خواد بخونه ساعتها می خواهی نگاهش کنی بدون اینکه خسته بشی

آره ،چی چی نی واسه من یه دنیا حرف داره ،من بچه دهاتی عاشق این چیزام..

جنگل ،

رودخونه...،شور شور... آب که میگه من از یه جای دور دارم  می یام ،از دل کوه...

صدای پرنده ها ...

چی چی نی!!!

 

خوب که یادم می یاد بچه که بودیم با بچه های فامیل بازی می کردیم به من میگفتن تاکاشی

این اسم واسه اونایی که کارتون فوتبالیستها رو نگاه می کردن خیلی آشناست .

انقدر شر بودم که نگو، از درخت تیغ دار هم بالا می رفتم ،دیگه تو فامیل مثال شده بودم...

دیگه این اسم کم کم برگشت به داداشی (من یک ایرانییم) 

کاملاً خلاصه...

کلا این طوری هستم ،که از چیزی بدم بیاد یا ازش خاطره خوبی نداشته باشم و نمی خواهم تو ذهنم بد تدایی

بشه با تکرار آن چیز یا آن خاطره از تو ذهنم پاک می کنم.

خوب گفتم خلاصه !!!

تو پایگاه که بودم همونایی که به من داداش می گفتن ههمونا بابا مو در آوردن ، همونایی که حتی خونواده هاشون منو می شناختن ... بعد از تر خیصی دیگه ......، حاجی حاجی کجا دیدی مکه!!

بابا پولتونو نخواستم ،بخوره تو سرم.... حداقل جواب منو بدهید

بعد از خدمت از کسی می خورم که باورش خیلی کمه خیلی ... اونم 

آره، از اسم داداشی زده میشم.

 شاید باورتون نشه ،انقدر که وقتی یکی از دوستام داداش صدا می زنه ازش خواهش می کنم که  دیگه به این اسم صدام نکنه .

من با این اسم مشکلی نداشتم فقط از این اسم بد استفاده و برداشت کرده بودن!!!

خوب دیگه باقیشو دیکه شما خوب می دونید،

این وبلاگ رو راه انداختم ،من با اسم داداشی خیلی خاطره

بچگی شیرین دارم.

داداشی!!! 

 

پ.ن خوب تو این دوتا پست از خودم گفتم .

 

پ.ن جا داره از آیدا خانوم تشکر مخصوص مخصوص بکنم ،فقط نگید چرا؟ما که چاکر نی نی شون هستیم

      امیدوارم در هر کجای این سر زمین پهناور هستین شاد و خرم باشید.

 

      تولــــــــــــــد نی نی رو تبریک میگم.

 

 

 

 تا بعد....

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 12:36 توسط داداشی |


 

امروز  ساعت 11 از خونه زنگ زدن که آره ، دوست آبجیم عروسی داره تو بیا یه کادویی بگیر با خودت بیار،

ما هم همچین سر کله  همکارمو دیدم پریدم بیرون .

تا شهرستان خودمون سی کیلومتر راه هستش،  یعنی 25 دقیقه  تا شهرستان(صومعه سرا)،البته با ماشین نه با اسب ویا غیره... از اونجا هم 15 دقیقه تا محله خودمون (بلگور) شهر رویا های من.!!

سر ایسگاه یخ سازی ماشین گرفتم و رفتم .

از اونجا که صلیغه من حرف نداره  کادو به عهده من شد .ولی چه فایده عروسی رو یکی دیگه رفت.آه

از محالات بود من اینقدر سری از این کارا کنم یعنی یک ساعت نیمه به خونه برسم.

چون دستور از بالا رسیده بود بایستی زود اجرا می شد 

من کلاً خیلی به خانواده ام علاقه دارم یعنی فامیل دوست و جون دوست به تمام معنا هستم.

بعدش که از خونه اومدم شرکت، تماس گرفتم خونه که ببینم آبجیم اومده، دیدم آره اومده و هی تعریف میکنه منم یه فیگوری اومدمو یه به به و چه چهی  گفتم و من اینم و اونم..بلاخره...

مامانا که آره، قوربون صدقه آدم می رن اونم با دنده معکوس دهن آدم سرویس می کنن...

داداشی تو چرالاخر شدی ؟تو چرا رنگ روت عوض شده؟ وایییییییییییییییییییییییییییییی

ماهی یه بار میرم خونه ها.... دبیا بکن کار

بابا ویللللللللللللکون مارو ،یه غلتی کردیم، خواستیم روراست باشیم گفتم هفته ای یه با ر با دوستان می ریم قلیان سرا، هیییییییییی

حلا هر وقت مارو می بینه ازاون حرفا ...!!!

بنده خدا حق داره هفته ای یه بار می رم ولی ازای هر هفت روز می کشیم

دوبار توتون عوض میکنیم چهار بار هم ذغال و سرویس....

با ور کنید تنها دلخوشیم همینه اینقدر تو این شرکت وا مونده موندم دیکه دارم بالا میارم(با عرض معذرت)

باور کنید تو این شرکت از کار آبدارچی گرفته تا منشی و تا کار ویزیتورو کار پیشتیبان مرکزو جواب ارباب رجوع رو بده و..،

 من آخرش تو این دوسال نفهمیدم چی کارم.

یه خونه مجردی گرفتم، آخرش یه بار سالم نشد برم اونجا بشینم ، فقط هر ماهی کرایه خونه مفتکی بده.خدا پدر مادر صاحب خونه رو بیامورزه با ما راه می یاد واگرنه با ید همینجا می زاشتم و می رفتم.

هر چند ما ماله این حرفا نیستیم ،هر کاری رو که شروع کنم چه خوب چه بد تا آخرش می رم ،تا نتیجه ام نگیرم ولکن معامله نیستم.

همین الانم دارم همین کارو می کنم . می دونی یعنی چی ؟یک هفته بکوب تو شرکت شب و روز بمونی !!

فقط سه ساعت تو این یک هفته من بیرون بودم اونم فقط به خاطر امتهان......

هی .... همیشه میگم ... باز هم میگم این هم بگذرد...

با بعضی از دوستام که صحبت می کنم  وقتی میگم شما هنوز منو نمی شناسید با اینکه مدتی با هم هستیم.!

میگن  از چی می گی؟

من اینطورم که یکی رو دوست دارم، یعنی هر چقدر به من بی محلی کنه یا احوالی از من نگیره بازهم  هیچی ازش تو دلم کم نمی کنم .

انقدر صبر دارم که باورتون نمیشه ولی اونم واسه کسش هستش.!!! که چقدر واسم عزیز باشه.

عصبانی که بشم مگه کسی می تونه دور برم باشه ،زودییم فروکش می کنه میشم مثل یه گربه ملوس ...

چون می دونم آخرش باید مثل سـ...... پشیمون کنم.

اینقدر زود اطمینان می کنم ،بیشترجنبه  مثبت طرفرو می بینم . چوبشم که خوردم اونم فجیح ، آخرش آدم نشدم همونی که هستم.

دلسوزی اوووووووووووووووووو  تا دلت به خواد انقدر واسه خودم دل نمی سوزونم که..........

اهل کینه هم نیستم ، از بعضی ها بدم می یاد ولی دلیل قانع کننده ای دارم.

 

پ.ن شاید شنبه در باره اسم چی چی نی و یا دلیل اینکه چرا اسم چی چی نی رو نا م وب سایت گذاشتم و اسم داداشی رو انتخاب کردم می نویسم ، چند تا از دوستان خواسته بودن.

 

پ.ن از فونت Tahoma  استفاده میکنم بعد از این ،چون نوشته و پستی که می زاریم تو بیشتر خونه ها به زور  با لا می یاد .این فونت بهتره یعنی امتهانشو پس داده.

 

تا بعد...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 23:4 توسط داداشی |


 

ما ميرويم،

قصه ها افسانه مي شوند

و انسانها بزرگ…

کاش قبل از کوچ

پرواز را بياموزيم

و افسانه ی خود را بنویسیم

چرا که ما،

قهرمان حقيقتی هستيم، که افسانه اش را باز مي نويسيم!

دلم گرفت، ياد روزهايي افتادم که انگشتهای پاهام کوچولو و ريز بودن، دستمو ميزدم زير چونم و جلوی تلويزيون دراز مي‌کشيدم و کارتون مي‌ديدم.

روزای بچگي گذشتن، انگشتهای گرد پاهامون بزرگ شد، خودمون و دوستامون تبديل به آدم بزرگ شديم، آدم بزرگ‌های بد، آدم بزرگهايي که ديگه حوصله‌ی بچه‌های کوچک، سر و صداشون و سوال‌های احمقانشونو نداريم؛ آدم بزرگهايی که افتخار می‌کنيم که ديگه يک تصميم بچه گونه هم نمی‌گيريم، ديگه دلمون خيلی چيز ها را نمي‌خواهد، ديگه خيلی چيزها را می‌دونيم. الان ديگه می‌تونيم سرِ يارو رو کلاه بذاريم، طرفو بپيچونيم…

آره الان، سال هاست حتی زيرِ يه قوطی کنسرو هم شوت نکرديم،روی جدول راه نرفتیم،…

ديگه هيچی رو نشکونديم که جايي قايمش کنيم، ديگه وقتی با مامانمون بيرون ميريم، از لابلای پاهای آدم بزرگها يه بچه‌ی ديگه نمي‌بينيم…

ديگه الان مطمئنيم که خدا يه مرد خيلی بزرگ نيست که تو آسمونها زندگی مي‌کنه و بچه‌ها رو خيلی دوست داره….

ما ديگه آدم بزرگ شديم، آدم بزرگ! آدم بزرگهايی که هميشه آرزوشو داشتيم، آدم بزرگهايی که همه چيز را می‌دونن، آدم بزرگهايی که به خودشون افتخار می‌کنن، آدم بزرگهايی که ديگه وقت سر خاروندن ندارن، آدم بزرگهايی که عادت کردن که زندگی کنن، آدم بزرگهايی که حتی سرِ خودشون را هم کلاه می گ‌ذارن…

به قول معروف…

 

روزگار کودکی برنگردد دريغا / قيل و قال کودکی برنگردد دريغا

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 6:54 توسط داداشی |


 

پنچ شنبه برف قشنگی رشت را سقید پوش کرد ،جای همه دوستان خالی ،برف بازی و از این جور حرفا.

شهرستان خودم(صومعه سرا)  که رفته بودم خبری نبود . و به حالت عادی بود ، هواش گرفته بود ،نم نمک برف می اومد مثل رشت نبود.

اصلاً انگار نه انگار برفی هم هست،به شوخی به دوستام می گفتم ؛ اینجا مسلمان نداره؟ چرا اینجا خبری نیست؟رشت داره کولاک می آید.

می خواهم  گفته ام را به اینجا بِرسانم که به هر کی می رسیدم (از راننده تاکسی تا مغازه دار وعابرخیابون )از زندگی می نالید وشکایت داشت و از طورم از بی مرامی آدما  از هر دری می گفتن کم کم داشت یادم می رفت که در ایران زندگی می کنم .

و اکثریت که می گفتن شکر (آنها هم میگفتن ما با این حرفا خودمون رو گول می زنیم ) تاکی خودمون رو گول بزنیم.فقط آنقدر داشته باشیم که بخوریم و نمیریم و......اِلا آخر

-

-

-

نعمت الهی که خیلی ها آرزوی دیدنش را دارند مردم ما ازش فراری هستن ، وقتی می گفتم  ؛ خدا کنه همینجوری تا یه دو و سه روزی بباره  (من عاشق برف بارون هستم ) صدای اعتراض با لا می اومد ،چی چی بباره، مردم  نفت ندارن گاز ندارن ،تازه یه چراغ درست حسابی تو خونشون نیست.

آخه بابا من نمی گم اونی که نداره باید بسوزه......

می تونم بپرسم از دست من و تو چی بر می آید ... که باید انجام دهیم ،که نداده ایم؟!

چه کسی  می خواهد غصه مشکلات مارو بدوش بکشد!!!

همه می گیم برف و بارون نعمت الهی هستش ،وقتی شروع به باریدن می کنه  ده  بیا و ببین هرکی یه چیزی میگه (این برکته یا......) .

ما دست خدا رو استقفر الله بسته ایم..! تکلیف ما با خودمون روشن نیست (خود درگیری داریم ) .

چراغ نداره ،خدایا از اون بالا یه چراغ (اترا) واسش بفرست.

گاز نداره ، خدایا یه شاخه گاز مرحمت بفرما ،

خدا اینا رو که به ما نداده درسته؟! باید در اینجور مواقع ازش بخواهیم.

-

-

-

تو رو خدا کمی  بهتر به دور بر خودمون نگاه کنیم ،و محیط اطراف مون که مي گذرد و به خودمون یادآوری کنیم ،حواسمون جمع باشد  و از وقايع مهم روزگار به بهترين نحو بهره برداری کنيم!

در راه زندگی،خدا تصاوير متعددی برايمان مهيا مي کند تا شايد نظرمان را جلب کند!

دريغا که ما هميشه راحت ترين راه را برمی گزينيم و در اکثر موارد با جمله معترضه "بی خيال" به فراموشی پناه مي بريم.

و اینها بهانه ای بیش نیست برای زندگی!

زندگی که خود به خود داده ایم.و دستاورده خودمان است.

ای کاش در فراز و نشيب های عرصه زندگی،به نشانه ها نگاه کنيم و کمی در آن بيانديشيم که انديشه آغاز رهايی است.

پ.ن خدا از روحش بر تو دمیده یادت باشد.!

پ.ن به فکر خودت باش غصه دیگران رو خوردن هیچ چیزی رو حل نمی کنه .

تا بعد...

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نهم دی 1385 ساعت 4:19 توسط داداشی |


 

خوب، یلدا بازی بهالی هستش من که خیلی کف کردم ، از مبتکرش یا مبتکرانش کمال تشکر و هم دردی رادارا هستم امیدوارم که غم آخر شون باشه...

 

 

خوب دیگه چرت پرت دیگه بسه بریم به اصل مطلب فارسیم.

 

از پریا خانوم ممنونم که مارو به چُرتِکه آوردن (چُرتِکه:همون ماشین حساب قدیم)

 

خوب جریان ازاینجا شروع می شه که اگه کسی شنا بلد نباشه تواین جریانات پر تلاتم آب قرق می شه .....

 

 

1-زلزله 67 یادم می یاد  که ما یه کومه تو وسط با غ درست کرده بودیم. از ترس جونمون خونه نمی رفتیم، نه ما بلکه همه همه، یعنی تا یک هفته این جوری بود.محله ما جمعیت زیادی نداشت من با ابجی و دختر عمه ام بازی می کردم ،عشق دکتر بودن داشتم و همیشه تو بازی ها یه دکتری مثل من بود(دکتر مانولو الاٌ داره حال می کنه) مریض ما همیشه دختر عمه ام بود،یه روز انقدر دنباله مون گشتن پیدامون نکردن، بعد ش مارو تو کومه که داشتم با چوب جارو، گیلاکی می گن (اسپیل،و خیلی هم ریزه) فرو کرده بودم تودستش ... بیچاره  همچین زوزه می کشید که نگو.دیگه یه مدتی شد خونشون نرفتم ،بعد ها دیگه کم کم روم باز شد.

 

2- 14 /15سالم بود وقتی تابستون باغها میوه هاشون قشنگ می رسید،منو دوستام  ساعت 2 بعد از ظهر که جن بیرو نمی اومد، ما هم می دونستیم  صاحب باغ الان خوابه می رفتیم سراغ درختهای میوه یا هندونه همونجا می خوردیم می اومدیم .

تازه ام  باور نمی کنید وقتی صاحبای باغ، خودشون میوه هارو واسه رسم همسایه بودن  می آوردن می دادن خونه انقدر مزه نمی داد که ما بالای درخت با ترسو لرز می خوردیم

 

 

3- 17/18 یادمه تاکسی تلفنی کار می کردم یه روز با دوستم رفتم بیرون قدم زدن .این شلوارهای برمودای نصف نیمه تازه مدّ شده بود.یه دختره از جلوی من رد شد دوستم گفت این چی مدّلی گفتم چیزی نیست بابا خیاط پارچه کم آورده بود همینجوری نصف نیمه ول کرده.تعجب کردم جواب منونداد ،آخه بعید بود. دخترای اونجا به قول ما گیلاکا ( کلا کلا ) آدم می خوردن، تا غروب هیچ خبری نشد ، از باشگاه که اومدم رفتم سر کار دیدم هسایه مغازه صدام کرد.. خیلی با هم جور بودیم.. چیه ؟!!باقیش رو می خواید بدونید.نگم  بهتره ...

تابلوکه نشدیم ، شدیم بیل بورد، دیگه همون شد ،دوستم که همراه من باشه بخواد متلک بگه از همونجا یا خودشو درست می کنه یا غید شو می زنم .

 

 

4- صبرم زیاده ولی به یکی پیله کنم  ولکنش نیستم تا آخر خودش بیفته به........

.... خوش بحال اونایی که راحت گریه شون می گیره من از 7سالگی که عمو مهربانمو از دست دادم تو سانحه تصادف، آخرین بار در کوچکی  و در هین خدمت وقتی داشتم کتاب حضرت فاطمه (س) رو می خوندم، و سر گذشتش رو هم چین حق حق می کردم که نگو، من تو زندگیم به این اسم انقدر اععتقاد دارم که یکی قسمش رو به من بده 180درجه بر می گردم.(یه چند باری پیش اومده) تا حالا به جزء این دوبار دیگه یادم نمی یاد گریه کرده باشم.

 

5- یکی پشت سر م چیزی بگه هیچ وقت به روش نمی یارم،حتی بدترین حرف رو، شاید باورتون نشه اونایی روکه دوسشون دارم و پشت سرمن حرفی بزنن سری بدستم می رسه، باور کنید،حتی خودم گاهی اوقات می مونم...چطوری!!!

 

ممنونم از شما سپیده خانوم ما دعوت شده بودیم،آخه تو چقدر خوبی

 

۵ تا شناگر خوب

 

 **بازی اینطوری که دوستانی که دعوت می کنید ۵ تا از خصوصیاتی را که خوانندگان وبلاگ شون نمی دونن رو می گن ، بعد اونا ۵ نفر از دوستانشون  رو دعوت می کنند**

 

(جوجو)آبجی خانومی خودم(امین و لیلا) (مریم خانوم) (غزل) (ارغوان)

 

تا بعد...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 14:48 توسط داداشی |


 

تبريک ميلاد مسيح

 

با سلام ، به عنوان يک مسلمان پيرو محمد ( ص ) ميلاد عيسي (ع ) را به عموم پيروان ايشان در سراسرجهان ــ به ويژه ــ هموطنان عزيز مسيحي فارسي زبان ، صميمانه شادباش مي گويم :

 

برخيز که وقت شادماني آمد

بخشنده ی آب زندگاني آمد

عيسای مسيح خاک را روشن کرد

پيغمبر صلح و مهربانی آمد !

 

 ------------------------------------------------------------------------------

 

محبت شدیدی که سابقاً ابراز می کردم برای دوستان وبلاگ خودم 

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت من به شما بود که

روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشترشما را  می شناختم

پستی و وقاحت شما بیشتر در نظرم آشکار می شد.

در قلب خود احساس می کنم که باید

ازشما دور باشم و وبلاگ نوشتن را کنار بگذارم، هیچگاه فکر نکرده بودم که

دوستای خوبی در دنیای مجازی برای هم باشیم زیرا با کامنت هایی که اخیرا برایم گذشته بودید

طبیعت و زمانه روح پلید شما را برای من آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات شما را به من شناساند و می دانم که

خشونت طبع و تند خوئی شما مرا ناراحت خواهد کرد.

اگردوستی ما سر بگیرد مسلماً همه عمر خود را با شما به تباهی

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون شما  عمر خودم را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باشین که روح من

هیچگاه به شما رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه شماست است این نکته را باید در نظر داشته باشین و بدانید که

ازشما می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشین با نهایت نفرت ازهمه شما  می خواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنید زیرا نامه های همه شما سراسر

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدانید که همیشه

دشمن خونی شما هستم و ازهمه شما به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفاداربرای شما هستم!

 

دوستان  خوبم:

اگر می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوانید.

 

 تا بعد...

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 11:41 توسط داداشی |


 

 

در شب تولد يلداي ايرانيان، هندوانه وجود نداشته است!

انار و کرسي و کشمش و گردو و بادام و محبت و شب نشيني و قصه هاي مادر بزرگ و شب يلدا، وقتي از ديروز به امروزمي رسند، تبديل مي شوند به کيوي و پرتقال و هندوانه و پيتزا و ميگو و قصه هاي ماهواره و تلويزيون، و بسياري ازمادر بزرگ ها و پدربزرگ هايي که يک زماني در زير کرسي شب يلدا، با قصه هاي «ننه» بزرگ ها و «بابا» بزرگ ها به خواب مي رفتند، اينک در خلوت تنهايي اتاق هاي قديمي و خانه هاي سالمندان، شب يلدا، با هم آغوشي اشک هاي حسرت بارشان زودتر ازشبهاي ديگر مي خوابند، تا در اين شب دراز، خواب روزها و شب هاي ازياد رفته را ببينند.

 

 

در اين شب يلدا، بخاطر دل غمگين کودکان کوچکي که با حسرت يک برش هندوانه و چند دانه انار بخواب مي روند، و دانه هاي سرخ و کوچک انار، برايشان يک تصوير مات و مبهم در رويا است، تا صبح مي نشينم و به آسمان نگاه مي کنم، تا يلدا ازهمان راهي که آمده برود، برود، و نه انار مي خورم و نه هندوانه! که هندوانه وصله ميوه فروش هاست به تن يلدا...

امشب بسياري ازپيتزا فروشي ها و کافي شاپ ها شهر من، به حرمت يلدا، تا سحر، از شب بيدار نشينان شب يلدا پذيرايي مي کنند، و ميوه فروشاني بسياري امشب، هندوانه هاي انباري درون پستو و بيرون ازپستو را با پول سبز معاوضه مي کنند، و دخترکي که با گريه روبروي تلويزيون خواب رفته، هنوزدر خواب، با هق هق شکسته در گلو مي گويد: بابا شب يلدا است، من هندوانه مي خواهم! من انار مي خواهم!

اين درازترين شب، با آمدن سحر مي رود، و اما هنوز شبي که به روزسايه افکنده، شب فقر و بي عدالتي و محروميت، از اينجا رفتني نيست!

شب يلدا، شب ايراني است، شب فرهنگ و عشق و زندگي ايراني است، شب خانواده، شب سنت ها، شب ارزشها، شب انار و عشق و قصه و بيداري است، و اما ايراني، اين به ياد دارنده شب يلدا، امروز کجا است و در چه وضعيتي قرار دارد؟! شب يلدا، شب بيداري است، نه شب بيدار بودن و نخوابيدن!

امشب! شب يلدايي از يلداهاي ايران است، و در اين يلدا، فرياد يلداهاي کوچک، هنوز بي جواب مانده است.

وقتي کارگران ازرفتن اين شب و آمدن صبح زمستان دي و عدم تمديد قرارداد مي ترسند؛ وقتي تعدادي ازدختران فريب خورده ايراني، با سن کم و طراوت و زيبايي بسيار، امشب دور از فضاي خانه و ايران ،... و شب سرد يلداي بيگانه را گرم مي کنند، و آژانس ها و تاکسي تلفني هاي داخلي، امشب بسياري از مسافرانشان، دختراني هستند که پنهان ازچشم خانواده، به شب نشيني يلدا مي روند، و تعدادي جوان ايراني، شب يلدا را با نئشگي و در خواب غفلت به صبح مي رسانند، بيا تا ازشب يلدا، به گونه اي ديگر سخن بگوييم:

شب يلدا، حکايت ايران و ايراني است، و قصه شروع شده شب يلدا، امشب و در اين شب يلدا، به پايان نمي رسد.

من در کوچه هاي خلوت و خيابانهاي شلوغ اين شهرهاي در رنگ و نور پنهان شده، هنوزدر جستجوي صداقتي هستم، که در نخود چي کشمش و مغز بادام و صداي گرم مادر بزرگ بود، مادر بزرگي که در يک صبح، تنها و دور ازهمه فرزندان گرفتارش، در تنهايي مرد و ساعت ها بعد ازمرگش، دختران و پسران و نوه ها و نتيجه ها، و عروسو دامادهايش، بخاطر ظاهر سازي و حرف مردم، بر بالاي جسد بي جانش قطره اي اشک ازچشم جدا کرده، و او را با شتاب به خاک سپردند و رفتند. گور بيسنگ قبري که اينک هيچکس يادش نيست کجاست!

امشب! آجيل فروشيهاي لوکس شهر و ميوه فروشي هاي بالاي شهر و پيتزا فروشي ها گوشه و کنار شهر شلوغ است، و پدران بيکار و بدهکار بسياري، جرات نزديک شدن به ميوه فروشي ها را ندارند، امشب هيچ ميوه فروشي، هندوانه نسيه نمي دهد، و هيچ آجيل فروشي، پسته و مغزبادام نسيه نمي فروشد، و اما، هندوانه نسيه و گران متعلق به شب يلدا نيست، و اصلا، در شب تولد يلداي ايرانيان، هندوانه اي در کار نبوده است!

امشب! شب يلداست، اما! کسي قصه نمي گويد.

 

پ.ن خیلی دوست داشتم این پست را قبل از شب یلدا بذارم ، ولی نخواستم تو ذوق بعض ها بزنم،که چی؟! داداشی چه بی ذوقه.

 

پ.ن شب یلدای خوبی بود از خیلی ها که پرسیدم رضایت داشتن،ولی من ،تو ذوقم خورد....

 

پ.ن با نهایت تاسف در کذشت ناصر عبداللهی این خواننده پاپ و خوش صدای جنوبی را به هم میهنان عزیز ( خارج و داخل کشور ) تسلیت عرض مینمایم و از خداوند مهربان برای خانواده آن مرحوم و کلیه بازماندگان صبر و بردباری مسئلت میدارم.

 

 تا بعد...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 11:12 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *