تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

ساعت هم انگار خسته شده بود.365 روز، هر روز  و هر دقيقه و هر ثانيه تيك وتاك كرده بود.

 

از همه ي ماها خسته تر بود ولي از همه ي ماها مردتر! چون هنوز يادش نرفته بود كه بايد تيك و تاك كند تا بهار خانوم زياد منتظر نمونه.

 

همه ي با شادي مي گفتند: 1 ساعت مونده، واي 30 دقيقه مونده همش000

 

ساعت خيلي خوشحال بود. چون از اين بار سنگين 1 ساله خلاص مي شد.

 

همه با هياهو و عجله مي دويدند، با نشاطي خاص همديگر را صدا مي كردند، اين رو ببر ،واي اونو بردار بيار و …..

 

اما ساعت با سرعت سابق بدون تعجيل عقربه هاشو به جلو هل مي داد.

سفره رو چيده بودند رنگارنگ هر طرفش يه سين نشسته بود.

جوانه هاي ظريف و سبز رنگ گندم با يه روبان قرمز مشاطه گر سفره بالا بالاها نشسته بود، يادم افتاد نشسته كه يادم بندازه زندگي همين قدر كه من سبزم و زنده زندست.

آئينه در كنارش ايستاده بود،كه سبزي سبزه رو بيشتر نشون مي داد و جنبش ماهي ها رو تو تنگ بلور دو چندان مي كرد.

ماهي ها از ديدن تصوير خودشون تو آئينه با شادي بيشتري جست و خيز مي كردند و آب رو اين طرف آون طرف مي پاشيدند. كمي جلوتر از ائينه كاسه اي آب لبخند مي زد به سيب درونش كه مي گرديد و صداي خنده اش با آون لپاي سرخ براقش همه رو به وجد آورده بود و هر دو روح زندگي سرشار از عشق را در كالبد آدمي مي دميد. تكه اي نان گوشه اي ديگر سفره با سكه هاي طلايي گرم گفتگو بودند.

سالي پر رونق را برايمان هديه آورده بودند...!

سنبل در گوشه اي ديگر براي سبزه دست تكان مي داد و حال و احوال مي كرد.و تابلوي دست زبردست ترين نقاش دنيا بر سر سفره مان جلوه گري مي كرد.

سمنو و سركه كمي پايين تر كنار هم نشسته بودند، ترش و شيرين همه دوست و رفيق.

حبه هاي سير و سنجدهاي كوچولو خودشونو به طرف سماق آويزون كرده بود و با هم آواز مي خواندند.

 

ساعت هم چنان تيك و تاك مي كرد…

 

 يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

 

5،4،3،2،1 

 

طبل رو زدند،عيدتون مبارك

سال نو همگي مبارك.

بهار خانوم خوش اومدين. چارقد نوتون مبارك، خورجينتون پر از گل و شكوفه و عيدي.

 

سال نو همه مبارك.

  

 

** ساعت همچنان تيك و تاك مي كند**

 

 

پ.ن/ هیچ وقت همچین سفره ای ندیده بودم .. .

 

 

 پ.ن/ دوستای خوبم به هر دوتا پست من سر بزنید،خوشحال میشم از نظرات زیبای شما ... !

 

 

پ.ن/ مزاحمت رو کم می کنم تا بعد از ۱۳ .. .

 

 

                  تا سال دیگر .......

                                   با قی  بقایتان .. .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 18:37 توسط داداشی |


 

بهار وقتی که از پنجره سرک می کشد

بی آنکه بخواهی  ياد بنفشه و ياس و اقاقی دارد

و دلت را چه بخواهی چه نخواهی دوباره شور می اندازد

که نکند اين بهار را هم بمانيم بی گل نرگس

در اشتياق  بهارش ،نوروز بر شما مبارک

 

 

يکسال ديگه هم گذشت، يکسال ديگه هم با همه خوشي‌ها و ناراحتي‌هاش، با همه خوبي‌ها و بدي‌هاش، با همه سختي‌ها و راحتي‌هاش گذشت. يکسال ديگه به چشم به هم زدني گذشت. سالي که براي من به شخصه، انگار عقربه‌ها با سرعت بيشتري حرکت کردند و حالا هم چيزي نمونده تا پرونده سال 85 رو ببندند.

 

برخي سال 1385 را به خاطر مي‌سپارند به اين دليل كه در دانشگاه قبول شده‌اند، بعضي از اين سال به عنوان مبدئي براي شروع زندگي مشترك‌شان ياد مي‌كنند و برخي ديگر هم وقتي كه پنج‌شنبه آخر سال را بر سر خاک گذراندند تا در كنار عزيزان تازه درگذشته خود باشند، رخ‌دادهاي سال گذشته را هميشه در ذهن خواهند داشت، سالي كه پدر، مادر، برادر، خواهر و... خود را از دست داده‌اند.

 

اميدوارم همتون ازسالي که گذشت، به عنوان سالي پر از شادي و موفقيت ياد کنيد و سالي که پيش رو داريد از امسال هم پربارتر باشه. براي دوستاني هم که امسال غم و اندوه يا شکستي بوده، اميدوارم که سال آتي جبران مافات کنه و تلخي 85 را به شيريني تبديل کنه...

 

اين آخرين پست سال 85 هستش و تا آخر تعطيلات(13فروردين 86) از شر ما خلاص مي‌شيد. اميدوارم که اگر بدي از داداشی ديديد، فراموش کنيد و خوبي‌هاش رو ياد کنيد. با اين حال هرجا کوتاهي و قصوري بوده، از طرف من بوده و اميدوارم که من رو ببخشيد.

 

 

 

بسال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

 

                                  بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام

 

سال خرم فال نيکو مال وافر حال خوش

 

                                    اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام

 

پ.ن/ دو تا پست گذاشتم . .

                              ادامه .... >>>

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 18:23 توسط داداشی |


 

هر چی نوشته بودم سر یه اشتبا هی که واسه دوستان آهنگ وبلاگ درست می کردم از بین رفت

 حتی قالب وبلاگم پرید

- خیلی زحمت کشیده بودم نوشتم

- نوشته بودم دوست جون که وبلاکم رو همیشه می خونه  وبانظراتش تلفنی یا از طریق مسنجر به من می رسونه خوشحالم می کنه

- می گه سال داره عوض میشه توام باید عوض شی (یه خونه تکونی درون ) . ..

- چسمممممممممممممممممممممم ....

دوست جون می گفت  دیگه بعد از این واسه دوستان وبلاگ خونت بنویس واسه من بنویس .. .

چند روز پیش که خونه بودم (مجردی) یکی زنگ خونه رو زد .شنیدم هی دعا می کنه فهمیدم یکی هستش که نیاز به پول داره ، از جیب شلوارم مبلغی بهش دادم . !!

دعام می کرد خودا بهت خیر بده ، ایشالا.. از جوونیت خیر ببینی ، .... !

به غذای رو اجاق گاز نگاهی انداختم ، فکر اون پیرزن توی هوای بارونی که در خونه هارو می زد

به آدمایی که بیرون برای خرید سال نو چه جونب جوشی دارن

بعد یکی داره در خونه هارو می کوبه...

خدا یا !!

آخه ما سومی یا چهارمین  کشور سرمایه دار جهان هستیم .. .

دیگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینا همشون دل خوشی هستن و ....

پ.ن/ تو پست قبلی خیلی ها به آبجی جوجوی من حسودی شون شده بود .. .!

       بهتون حق می دم آخه آبجی من  نفسه نفس

پ.ن/ چشم تون که شور نبود به آبجی گفتم که بره اسفند دود بزنه !!

 پ.ن/ راستی بچه ها این قالب موقتی هستش تا سه شنبه که آخرین آپ ۸۵ رو انجام می دم

        عوض ش می کنم.

                                 باقی بقایتان ...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 11:35 توسط داداشی |


 

 سربازی  که تموم شد رفتم تو بنگاه معاملات ملکی ....

 

اونجا با یه نفر آشنا شده بودم  که داداشش تو واردات صادرات لوازم خوانگی  کار می کرد ..

جنس ها شو از طریق مرز وارد ایران می کرد ..

 

قرار بود من با اون آفا یعنی داداش دوستم برم ...

ولی بر حسب تقدیر و سرنوشت اومدم اینجا ، من از کامپیوترهیچی بلد نبودم ...

بیست پنچ روزه کامپیوتر رو یاد گرفتم  با اینکه شش سالی بود از کتاب درس دور بودم

ولی یاد گرفتم..

استادم یه خانوم بود ... خانوم رهبری که همیشه دعا شون می کنم ...

-

-

اومدن منو به این شرکت رو همه دوستایی که وبلاگم  رو تا اینجا دنبال کردن  می دونند ....

 

وقتی فکرامو کردم بعد به رئیس شرکت گفتم می خواهم آخر اسفند برم ......

 گفت برو............

-

-

دیگه راحت شده بودم و بی خیال همه چیز ، دیگه واسم فرقی نمی کرد چه اتفاقی می افته

 

ولی..........

 

نمی شد..!!

نمی شد بی خیال شم و از همه اون چیزایی که می شنیدم راحت بگذرم ،

 

کلاً از ISP  به  IDSL  برگشتیم  !!

 

یعنی اون سرعت همیشگی نیست، به حسابی گفته میشه آخرای موندنمون هستش ..

 

باز هم نمی تونم بی خیال شم ..

 

جوجو می گفت تو میگی  که دیگه بی خیال  اینجا شدی …..

 

ولی آبجی جوجو گلم بخدا همه چیز گفتنی نیستش چی بگم آخه ؟؟؟؟؟

 

-  منم آدمی نیستم که هر چیزی رو بروز بدم .. .

 

نمی تونم یه چیزایی رو بگم ...  ،

 

نمی تونم ،!!!

 

 یه چیزی مثل خط قرمز تو زندگی آدم هستش ……!!!

 

از سه شنبه 15/12/85  تا دیروز یکشنبه 20/12/85  شرکت تعطیل بود

دیدم آبجی جوجو کاری نداره گفتم برو به کارات برس تا اینجا راه بیفته ،

من موندم و شرکت روز اول دوم از فرست استفاده کردم کارهای شرکت رو انجام دادم

جمعه خونه بودم …

شنبه صبح برگشتم  شاید بتونم خط IDSL  رو وصل کنم ،

بلاخره دیروز تونستیم  با کمک بچه ها تموم کنیم .. . !!

 

وقتی می بینم سگ دو زدنش با منه و استفادش ما ل یکی دیگه ..

دور جمع شدنش با اوناست ، خوشیشم مال یکی دیگه ..

-          من نمی دونم چرا کاسه داغ تر از آش میشم

-          شاید همونی هستش که نمی تونم  بگم

-          ولی ای کاش می تونستم ...

-          هییییییییی

-          یه گوش شنوایی بود –

-         می دونست داداشی علت محکمی واسه موندنش داره .. . . .

-          بخدا غرغر نمی کنم ، نمی خواهم الکی شاد باشم

-           

 

 

 پ.ن /  دوستای خوبم این چند روز طوری در گیر کار بودم که  که حتی نتونستم

    -   به مراسم سوم و هفتم مامان بزرگ آبجی جوجو و دکتر مانولو برسم.

 

پ.ن/  از همه دوستانی که ابراز هم دردی با ما را کردن کمال تشکر را دارم !!

 

 

پ.ن/  عزیزانی که تو این مدت پی ام دادن جواب نیومد و یا میل فرستادن جواب ندادم،

  -  از اینترنت دور بودم ، پوزش ما رو بپذیرین  .

 

       

 

پ.ن/  بابا بخت ما هم بلنده خبر نداریم ، از خونه (مجردی) که بر گشتم بعد از نهار

   -   آبجی جوجو یه بسته پستی به من داد ! گفتم چیه ؟

 

   -   گفت : خرید اینترنتی نکردی

 

   -   گفتم نه !!

 

  -   دیدم یه فیلم جایزه بردم ( گنج گم شده ) از سایت ( www.finalcd.com )

  -  آخرین بار که واسه شرکت سی دی خریدم توش یه کارت واسه قرعه کشی بود

  -  رفتم ثبت نام کردم  .

      برنده شدم

       بزنم به تخته .. .

    

 

 

 

   -   اثری استثنایی و ماندگار از زنده یاد رسول ملاقلی پور به نام میم مثل مادر

 

       روحش شاد و یادش گرامی باد.( با این آهنگ  خیلی حال میکنم )

 

 

                      باقی بقایتان... .

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 19:33 توسط داداشی |


 

« وَیبقی وجه ربک ذو الجالال و اللکرام »

 

   پرواز به سوی یار

 

 

بیا بیا که به مرگ بهار گریه کنیم      زکوچه روح گل از این دیار گریه کنیم

 

به سوگواری آن آفتاب هجرانی          بر آستانه شب های تار گریه کنیم

 

بیا به غربت ماتم سرای خسته ما       غریب وار چوشمع مزار گریه کنیم

 

ببین که قسمت ما شد چه روزگاری تلخ  بیا که تلخ تراز روزگارگریه کنیم

 

 

 

وقتی رسیدم خونشون مامان رو دیدم داره به سرعت از پله ها پایین می یاد ...

گفتم مامان آبجی جوجو کو ؟

گفت بالاست ...

-

-

می دونستم مامان بزرگ بیمارستان خوابیده ..

خواستم حال احوال بگیرم که دیدم !!

مامان با بقض گرفته گفت ; مامان ، مامان ....

-

-

آره مامان بزرگ جوجو و دکتر مانولوپرواز کرد به سوی دوست ...

از همون جایی که اومده بود ...

 

اول ازهمه اینکه ازصمیم قلب هم دردی خودم رو با آبجی جوجو و دکترمانولو و خانواده مهترمشان ابراز میکنم ..!

 

 بعدش نمی خوام بگم مصیبت وارده رو تسلیت میگم ،چون این یک مصیبت نبود ،..

 

امانتی بود که پس گرفته شد...!

 

ما همه ازاویم و به سوی او بر می گردیم

 

 از خاک به خاک بر می گردیم ......

 

 

خدایش بیا مرزد و قرین در گاه حق تعا لی ...

 

 

 پ.ن دیگه چیزی ندارم بگم از این فرشته ای که به معبود شتافت ، شما خودتون آبجی جوجو و دکتر مانولو رو خوب می شناسید، به حق فرزندانی نیک به این اجتماع تحویل داد ...

 

 پ.ن  من که امروز روزه هستم یه دلیلش واسه عزیزی که رفته پیش خدا و یکی دیگه اینکه فقط ماه رومضونی که روزه نمی گیرن..؟
 

 پ.ن تقدیم به همه زنان دنیا بخصوص ایران زمین ...

 
                                        باقی بقایتان ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 3:14 توسط داداشی |


 

 

با سلام درورد فراوان بر رهبر کبيرانقلاب اسلامي و درود بر شهيداني که با خون خود درخت بزرگ اسلام را آبياري کرده اند.

 

مدرسه هر وقت انشاء مي نوشتم عنوان انشاء همين رو مي خوندم..!

 

خوب قرار بود تکليف روشن بشه و ريسکي که قرار بود انجامش بدم رو به پايان برسونم..

 

خوشبختانه ريسکش لازم نبود ( آخه من مرض ريسک کردن دارم آن هم از نوع خفن ، ولي هيچ وقت کم نياوردم اينو به جرات مي تونم بگم ).ريسک واسم شده عادت روزانه ..  .

 

رفتم شهرستان خودم با يکي از آشنايان صحبت کردم همونيکه منو اينجا معرفي کرده بود،بيشتر از بند. پ ... استفاده مي کنه ولي خداييش خرش خيلي ميره

 

اصلاً فکرش رو نمی کردم دوتا کار تو شهر خودم اونم چی ، یه کار با پدر و مادر....

 

خوب دیگه از بلاتکلیفی در اومدیم ...

 

به ریس گفتم من می خواهم برم ، گفت تا فروردین ماه بمون ....

چشمممممممممممممممممممم...

 

خوب حالا خیالم راحت شد...

راستی یهو دلتون برام تنگ نشه ها ، هستم !! جایی دوری نمیرم ..

 

ولی از همه اینا گذشته خیلی دوست داشتم اینجارو نگهدارم ،نشد،نشد

هرکی یه چیزی گفت، من دیدیم اینا انجوری صحبت می کنن،بی خیال شدم ..

می دونستم اگه فردایی جایی به دست انداز بر خورد کنم کمکم نمیکنن،نمکپاش میشن !!

 

آخه رسم زمونه ما ، اگه کاری رو شروع کنی بعد توش بمونی ..

نه که کمکت نمی کنن،.....

با لغت مثل سیگار لهت می کنن ..

نمیگن بیا کمکش کنیم ازاینجا درش بیاریم .......

بابا بد بین نیستم ......... ..

اون دونفری که بخواهن کمکت کنن رای اون رو هم می زنند ،

باور کنین بد بین یا منفی نگر نیستم دیگه خودتون بودین و دیدین ....

 

نمی تونیم ببینی یکی از خودمون داره ترقی می کنه ... ( اینو کلی گفتم )

همچین واسش زیرآبی میریم که ، نفهمه از کجا خورده

 

دیگه می خواهم  تموم کنم .........

از جایی می خوری که باورت نمیشه

 

وقتی هم که متوجه میشی ،مثل بچه تازه به دنیا اومده گنگ گنگ هستی

 

دیگه بسه حرفا تکرای بود بس که برای خودمون کم پیش نیومده..

 

 

شدم رسوا كه می‌‌بينم توام ديوانه می‌خواهی

به شمعت سوزم و دانم توام پروانه می‌خواهی

نيم عاقل نيم عاشق كيم؟ هيچم تو آگاهی

كه گاهی آشنا خواهی گهی بيگانه می‌خواهی

كجا پويم كه را جويم همی‌دانم همی گويم

كه خود مجنون و ليلايی مرا افسانه می‌خواهی

تو هستی درد و درمانم تويی سرماية جانم

مرا ای گنج پنهانم چرا ويرانه می‌خواهی

بساط آفرينش گشت دام راه مشتاقان

نمی‌بينم دگر صيدی كه گويم دانه می‌خواهی

تو را ای نوربخش از تو به جز حسرت چه پيدا شد

كه گه سر در بيابانی گهی كاشانه می‌خواهی

 

 

شعر از شاعر خوشنام ما نوربخش بود ، خیلی بهاش حال کردم گفتم اینجا بزارم تا دوستان هم فیضی ببرند

 

 

پ.ن نم نم باون . . .

 

 پ.ن صدای شر شر رودخونه.. .

 

پ.ن گلهای دور رودخونه ها ،جوونه درختهای میوه ...

 

پ.ن صدای پرنده ها .. .

 

پ.ن تکا پوی آدما ،،

 

پ.ن عجب هوایی .. .  .

 

پ.ن چه خبر شده بچه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 7:17 توسط داداشی |


 

 

چند وقتی هستش که به این سیاره فرستاده شده ...!

خودش هم خبر نداره .

هیچ کس خبر نداره !  

غیر از خدا !!

مهم نیست چند سال هستش که این جاست ، مهم این که به تک تک ساکنان این سیاره وابسته شده ...!

 

اون بمب لعنتی که هروشیما رو داغون کرد...

گشنگان و پوست بر استخان چسبیده آفریقا .....

جنگ 50 ساله فلسطین و اسرائیل ....

 

-

-

 

با این همه دل شکستنها ...

این همه مسافر که تو راه موندن ...

و چه قرار هایی که بدون رسیدن معشوق بسر اومد ...

                                              

-

-

 

با گذاشت این همه سال هنوز جوان هستش و با انرژی و گرم مردم این روزها پیش از پیش نیازمندش هستند . ...

حالا با وجود اینا ....دارده- آروم آروم - جهانی می شه......

 

    عشق !                

                                

 پ.ن  ادامه ریسک رو  دوشنبه می نویسم ..!

پ.ن  امروز میرم تکلیفم رو با خودم روشن کنم...

 با قی بقایتان...

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 6:39 توسط داداشی |


 

چند روزی هستش  که به چه کنم چه کنم افتادم ...!

نمی دونم باید چیکار کنم ...؟

موندم !!

دقیقاً ؛ مثل کارتن میگ میگ ،

شدم اون گرگه ، هی دور خودش  می چرخه وقتی که خروسه شیطون با سرعت از طرفش رد میشه ....!

شب تا 11 شب در شرکت بازه  و مشتری میادو میره ...!

...!

همه ام از دست من دلخورن ... از خونواده گرفته تا دوستای دور برم ......

هیییییییییییییییییییییی...

کی تموم میشه نمی دونم ...

آشنایی با اینجا و کاردر این شرکت درس بزرگی  تو زندگیم شد یعنی  به حسابی  تجربه  من نه دوبرابر بلکه  چند برابر شد ..

با خیلی ها آشنا شدم  با خیلی ها اینوراونور رفتم ولی .............

این من بودم که دوست داشتم نه اونا ...

حالا شدم  تک تنها لازم که بشی میان پیشت با هزار یک زبون ..

باید بد باشی ..

یکی مثل خودشون ،دورو ، زبون باز

ولی تو نمی تونی بد باشی نمی تونی !!

چون دلشو نداری ، اینکاره نیستی ،

تازه ام اگه ازش بپرسی داری چیکار میکنی ، چه خبر ..

تو فضولی ..!!

داری فضولی  تو کارش میکنی ...

بی خیال ،

بیخیالشم نمی شه، چون تو هنوز دوسشون داری...

 

این تا اینجا ......

 

با رئیس شرکت صحبت کردم ،گفتم تکلیف منو روشن کن

بمونم یا برم..

گفت تا عید بمون...

یعنی کلاً تا عید قطعی شدم ... بعد از اون  ،بستگی به خودم داره...

چند روزی با حسابدار و چند نفری که تو کارکامپیوترهستن دارم مشورت میکنم .

ریسکی دارم می کنم که نگو ،اونم  که از سرم زیاده  به میلیون ..............

مجبورم به دیگران بسنده کنم چون دور برم کسی نیست رهنماییم کنه ..

اگه تونستید به من یه کمکی کنید ..!

اینقدر شب و روز اینجا موندم دیگه دارم خنگ میشم ..

کلاً هنگ کردم ،

 دکتر مانو لو با لینوکسم هم با لا نمی یام .

 

همه  ور خوشی خودشون  هستن من صبح تا شب تو این شرکت هستم.

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نمی دونم !!

 

دوستای خوبم  دعا کنید که درست بشه کارم ، تنهایی دارم میرم جلو ، فقط یه هم فکر می خواستم.

 

تا بعد...

 

اگه ندیدن با کمپود رب کوجه فرنگی  بیاین ملاقاتم ..

ادرس میزارم واستون...

                                   

 

    پ.ن وحیده خانوم از دست من نارحت نشید دست خودم نبود

 

    پ.ن از نگاهی نو بابت منظره(پاور پوینت ) که فرستادن خیلی

        متشکرم واقعاْ زیبا بود..

 

           و این هم در جوابش از پروانه درس بیاموزیم     ...!

 

 

 

                                   با قی  بقایتان....

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 12:22 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *