نمی دونم چی بنویسم
دیر اومدم که زود برم...
گفتم یه سری بزنم..
دلم واسه بچه های وبلاگ نویس و وبلاگ خون تنگ شده بود
تحویل سال شرکت موندم ، چون تو خونه همه خواب بودن
منم که بچه درونم اجازه نمی داد همچین روز میمونی یه جا قرار بگیرم ..
سال که تحویل شد اولین تماس رو با آبجی جوجو گرفتم ، سال رو تبریک گفتم و سال خوبی براش آرزو کردم
آبجی جوجو می گفت تو خواب نداری این وقت شب خونه مردم زنگ می زنی ..نه![]()
بعدشم به دوتا از همکارهای قدیمی تماس گرفتم که اونا هم بیدار بودن ..
خواستم به خانوم مدیر عامل تماس بگیرم که بچه ها گفتن این کارو نکن ( حر ف گوش کردن ادب است)
بعدش تماس گرفته بودم که سال رو تبریک بگم ، واسش تعریف کردم
گفت چرا تماس نگرفتی ؟
گفتم خوب نبود اون وقت شب مزاحم بشم... اره جون اون دوتا همکار قدیمی..
از دست این بزدلا ..!![]()
ادعا شر گری شونم میشه...
بعد اون دیگه ساعت حول حوش ساعت پنچ بود که طناز خانوم یکی از خواننده های وبلاگم هستش، پی ام داد ..
اولین نفری بود که سال رو به من تبریک گفت یادمه دقیقاً تا ساعت 7 داشتیم صحبت می کردیم
اسمش رو گذاشتم خانوم کوچیک ، می گفت به آبجی جوجوی من حسودیش شده ..
دست خودش نیست چون آبجی جوجوی من
- با سلابت و زلال وبااصالته،بي ريا،باصداقت...،خلاصه که سعي نکنین شبيهش باشين،چون هرگز نمي تونين ...، آبجی خودمه
سال جدید تنها همون روز بود که یادم نرفت و نمیره خانوم کوچیک
ممنونم
- شمال از اول تا سیزده بارونی بود ، خب این وسطا هم که بابابزرگ آبجی جوجو و دکتر مانولو از پیش ما رفت تا به همراه زندگیش مامان بزرگ برسه.
به قول مامان جوجو (منم مامان صداش می کنم ) گفت : این عیدی امسال که خدا به ما داد
الهی خودم قوربونت برم با این آبجی های خوبم...
بلاخره اینجوری به من که اصلاً خوش نگذشت ..
همونقدر که دوستان خوش بودن ما هم خوش هستیم به خوشی دوستانمان...
دوستای خوبم خیلی حرف واسه گفتن عید و سال جدید داشتم ..
و اینکه عیدم هم عیدهای چند سال قبل نبود، دیگه رنگی نداره ...!
نمی دونم مشکل کجاست ولی می دونم هر چی جلو تر میریم اصلیت خودمون رو فراموش می کنیم.
باشد این هم بگذرد...
_ دوستای خوبم دیگه امتهانات شروع شده اومدم آخرین پست فرودین ماه رو بزارم تا اردیبهشت ببینم چی میشه؟
_ اینجا تنها جایی که فکر می کنم یکی هست احوال تو رو بگیره ...
بیرون اینجا دوستامون فقط تو تنهایی شون با ما هستن ، خوشی شون با دیگرونه ...
چند وقت پیش واسم خبر آودردن که آره اینجوری شده..
_ نمیخواهم بگم که ناراحت نشدم..
ولی زیاد تاثیرم تو حالم نذاشت..
چون دیگه همشون رو شناختم و خودم رو ازشون دور کردم ..
کاری داشتن از دستم بر اومد انجام میدم نشدم شرمنده...!
_ باشد تنشان سلامت ، به خدا همشون رو دعا می کنم ، و خوشحالم در دوستی یک طرفه ای که از من بود کم نذاشتم ...
_ فکر می کردم اونا هم مثل خودم هستن تو دوستی کم نمی زارن ولی بلعکس شد ....
_ و تنها سرگرمی من اینجا همین وبلاگ می مونه با چک کردن ایمیل های خودم از گروپ های مختلف.
_ الانم دیگه امتهانات شروع میشه ، مشغول میشم.
پ.ن/ خوب شد که چیزی نمی خواستم بنویسم ، وگرنه چی می شد...
پ.ن/ از همه دوستای خوبم ممنونم که با آبجی جوجو و دکتر مانولو و خانواده اش همدردی کردن ،از همه شما دوستان !
متشکرم از همه شما !!!


