تبليغاتX
تراشه ذهن من ( داداشی )

تراشه ذهن من ( داداشی )

(( پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک ))

Home Email Archive Designer
 

انجمن وبلاگ نویسان روز ۱۸ اگوست ( ۲۷ امرداد ماه ) را رو جهانی وبلاگ نویسان

نامیده اند.

با تبریک فراوان به شما وبلاگ نویسان و دوستان خوبم.

و اینطوری هستش که ما پنچ وبلاگی را که خیلی دوست داریم و می خونیمش به دوستان معرفی میکنیم.

می دونم تعداد وبلاگهایی که می خونید  زیاد هستش-

چی کار میشه کرد؟....

خوب شروع کنیم به معرفی....

اولیش که نفس منه آبجی جوجو  ( نوشته هاش رو کسی می خونه که با روحیه جوجو مهربون سازگار باشه ، وگرنه از نوشته هاش سر در نمی یاریخیلی می خواهمت به مولا)

 

دومی بگم ؟ آره ..! مژگان خانوم   (چی بگم ازش مهر بونه مثل خودم همیشه خدا خوبی هاش رو سر خودش خراب میشه ، عین خودم ) من بهش میگم خاله مژگان که خیلی هم دوسش دارم . تا یه چیز میشه می خواهد گردن مون طناب بندازه ) حرف از ازدواج .... منم که -الهی خاله...!!

 

سومی کیه ؟... از خطه سر سبز گیلان مادام ایکسل! ) آرزو ( گیل دختر )  هر کی از جونش سیر شده می تونه بره پهلوش بشینه یه توک پا  ، رانندگیش حرف نداره - دور از جون آهان تا یادم نرفته غذایی که بپذه انگشتهای پاتو میخوری ( دخترای امروزی از این بهتر نمیشن) هر چقدر فهش دادی مال خودم-       من جنجالم .... 

 

چهارمی بازهم از گیلان زمین سپیده - لحظه ای مانند اکنون ...  یک روح معنوی به سختی می تونم نظر بدم - میخونم فقط-  ( اینان بودند نازنین دختران گیلان )

 

و حالا پنچمین و آخری آسمان ابری  این اسم برازنده ایشون هستش دقیقاً مثل آب و هوای ولایت ما رو داره (گیلان ) گاهی خندان گاهی ... چیز بیشتری دیکه از خصوصیاتشون نمی دونم - یه چیزایی از اعمال خودم.

 خب بچه ها اینجا تموم نمیشه همونی شد که گفتم :

خیلی وبلاگهای دوستاشتنی موند - آیدا مهربون که دلم واس خودش و نینی کوچولوش تنگ شده-

سرزمین پریا کمی از ما دور تر
آف اسکرین(پاپتی)  سر باز وطن بزودی تموم کنی و به آغوش گرم خونواده ات بر گردی
وقایع اتفاقیه(دکتر مانولو )  تعطیل کرد ..هر جا باشی سلامت باشی گل پسر
بلاگستان (نگاهی نو )  دور از وطن - خوش باشی با بهترین آرزو ها

نوشته های احسان  و.....

مثل اینکه قانون مسابقه رو زیر پا گذاشتم..

نمیشه کاریش کرد ، بعضی جاها باید قانون رو ندید گرفت ...

 پ.ن:/ بچه ها یک روز دیر شده  نرسیدم به موقع - سرم شلوغ بود.

 و بهترین پست که گذاشتم  اینجا بهش میگم فرشته ....  هروقت وبلاگم رو باز کنم یه دور می خونمش از ته ته دلم بود ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 9:38 توسط داداشی |


 

تا حالا به بالهای یه جوجه اردک با دقت نگاه کردید؟

بالاش خیلی کوچیکن.خیلی کوچیکتر از جثه اش , اینو به خاطر این میگم که بالهای جوجه های مرغ,خروس و طوطی و... بزرگترند. تا حالا به این موضوع توجه کردید که چقدر به بالهای خودشون مینازن؟

با چه احساسی اونارو تمیز میکنن و با چه غروری اونارو تو هوا تکون میدن؟

اینارو به خاطر این میگم وقتی رفتم خونه (شهرستان) داشتم اردک هارو نگاه میکردم...!  

آبجی کوچیکه با مسخره گفت: 

ببین این اردکه چجوری بال میزنه, فکر کرده عقابه...

دیدم راست میگه. واقعاً این اردکا چه اعتمادی به خودشون دارن, به خصوص وقتی توی جمع بقیه پرنده ها باشن, انگار میخوان از اونا کم نیارن.چه خوبه ما هم مثل اردک بال بزنیم.

قدر تمام چیزایی رو که توی زندگی داریم بدونیم وبه اونا بنازیم.

اردک هیچ وقت نمیگه چرا بالهام کوچیکن, چون یه نوک بزرگ داره وهیچ وقت نمیگه چرا قدرت پرواز ندارم, چون پاهای قوی برای شنا داره.

پس خودمونو با دیگران مقایسه نکنیمو ناشکر نباشیم. و بدونیم اون چیزی رو که داریم بهترینه و ما در نوع خودمون بی نظیریم. در این صورت راحت توی رودخونه زندگی شنا می کنیم.

 پ.ن:/ پيش از سحر هميشه تاريك است.اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.به سحر اعتماد كن...!

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 10:54 توسط داداشی |


 

اينجا بهش ميگم فرشته

اسمش فرشته نيست

ولی مهمم نيست اينجا بهش ميگم فرشته

با همون لبخند خدای هميشگی

از من بزرگتره - اما من بيشتر كتاب خوندم بيشتر ديدم بيشتر ادعا ميكنم

اما در عمل اون بيشتر ميفهمه - از من بزرگتره

نگفت سلام نگفت ستاره سهيل شدی نگفت خجالت نداره

- تو هم آدمی

از خجالت آب شدم و رفتم تو زمين

اينا رو عمدا يه جوری مينويسم كه كسی نفهمه

- مگه مهمه

فرشته الان خونشون خوابيده و من زير نور چراغ دارم تند تند

اينا رو مينويسم كه برم

- يک شنبه صبحه

با خودم فكر می كنم؟خيلی وقتا معيار ارزشگذاری ديگه سود و ضرر نيست؟

خيلی وقته بين دوستی و آرمان اونم تو احمقانه ترين وضعيت دومی رو

انتخاب كردم و خودمم زمانش از دستم در رفته ؟

دارم گمش ميكنم عين خيالمم نيست

- كسی تو اين انتخاب نميتونه كمكم كنه

كسی حتی اين انتخاب رو نميفهمه

ديگه مال من نيست

هيچ وقت به من تعلق نداشت اما اون رو خواهرم می دونستم ,

كه حالا نيست

مشخصه

از طرز حرف زدنمون

اينكه شهر مال تو باشه فرشته مال تو باشه خلوت هم باشه خيلی خوبه

اما نه شهر مال منه نه فرشته

- ولی خلوت كه هست

دارم اين لحظه رو ثانيه ثانيه درک ميكنم

- عصبانيت يا ناراحتی مغزم رو تعطيل نميكنه دارم ثبتش ميكنم

تيک تيک تيک انگار با يه

هدف خاص معلومه كه مال من نيست.

غريبه ايم - اون خيلی بزرگتر از منه

ميدونه دارم دودرش ميكنم و خوب ميدونه يه چيزی رو بهش ترجيح دادم

كه هيچ تضمينی توش نيست و هيچ اعتمادی بهش نيست

( خوش بختيش )

ديگه مال من نيست

واضحه

كسی جائی ننوشته و نگفته

اما انگار هر دومون اينو ميدونيم

خانم مهندس ؟..

ميگه بهم بگو فرشته اسمم رو صدا كن نامرد نباش

نامرد نباش

نامرد نباش

نامرد نباش

نامرد نباش

نامرد نباش

ذهنم هم ديكتاتوره هم مهربونه

تو با امكان انتخاب كامل داری يه چيز ديگه رو بهش ترجيح ميدی

اين انتخابه هزينه داره

هزينه اش اينه كه فرشته مال يكی ديگه بشه

يكی ديگه دوستش داشته باشه و برای خوشبخت بودنش تلاش كنه

يكی ديگه مراقبش باشه يكی ديگه

باهاش باشه يه عوضی ديگه يه آدم ديگه

دارم گمش ميكنم و عين خيالمم نيست

قاعدتاً فقط خدا ميدونه تو دلم چه خبره - چون خودمم نميدونم

فرشته ديگه مال من نيست و من يه قراری با خودم گذاشتم

تو اون قرار من يه چيزی رو به دلم ترجيح دادم

روی يه جائی از دلم با چاقو يه خط نازک كشيدم

و ميدونم اون تو داره خونريزی ميكنه

و يه روز ميزنه بيرون و همه چيز رو به لجن ميكشه

اما چاره ای نيست

- كی حاضره زندگی خسته كننده احمقهای اون بيرون رو تجربه كنه ؟

همون زندگی معمولی كار معمولی تجربه های معمولی

هدفهای حقيرِ معمولی مردن ِ معمولی فراموش شدن ِمعمولی عشق

 ِمعمولی من شانس دوباره ای ندارم - همين يه باره و ازش استفاده ميكنم .

- گور بابای دلم

همه چيزش رو فراموش كن

مطلقا

ديگه بقيه اش رو نمينويسم .

- مال خودمه

- خاطرات , لحظه ها , مال خودمه

منم داداشی اينجا خونه منه و فرشته تو خونه خودشون خوابيده

و منم ميخام اينو بفرستم و لباس بپوشم و تا سبز ميدون پياده برم

شايد اين آخرين صحبت بود

بعدش داداشی پر فرشته پر دوستی ها پر - خاک بر اين زندگی

خدايا اين زندگی هوس آلود و ديوانه وار و احمقانه و غم انگيز رو از ما بپذير

ما خوب و بد و بود و نبودش رو از تو پذيرفتم

از خجالتی كه كشيدم دلم هنوز درد ميكنه

- من آدم بی حيائی نيستم

- مادر به خطا نيستم

برای بقيه عمرم وقت دارم كه هزينه انتخابم رو بدم

اين كارا مهمه

الكی نيستن

- برای پول نيستن دلقک بازی نيستن فيلم نيستن فيک نيستن

- لباسام رو پوشيدم

- هدفون موبايل رو گذاشتم تو گوشم داره داد ميزنه

 

- يه روز دل سنگ منم سنگفرش اون حرم ميشه؟

ديرم شد

داره صبح ميشه

صدای پرنده ها داره ازتو باغ مجاور (پارس الکتریک) مياد

مثل هميشه نزديک سحر ...

نميخواستم اينا رو اينجا بنويسم اما ديدم اين شرط آدميت نيست

 

مرغ تسبيح گوی و من خاموش

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 8:27 توسط داداشی |


 

 

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگها فقط تورو دارم

وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه

با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان

سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارون هم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود

هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود...

 

آره هرکی زندیگشو باخته دلش از خدا دور بود..

داداشی کم کم داره تب شاعریش گل میکنه خدا را چی دیدین، یهو دیدین ما هم واسه خودمون یه پا شاعر شدیم.

وقتی از اول هفته از ساعت 8 صبح تا 9شب سر کار باشی ،

روزای تعطیلت یا موقع بیکاری تنها نباشی کاری از این بهتر به فکرت  نمی رسه که شعرو داستان های کوتاه از اون  فسفر های نازنینت سرازیر بشه.( غلت وغلوت هارو خودتون درست کنید)

 

بچه های دور بر من بهم میگن تو زندگیت شبیه آدمیزاد نیست.

تلویزیون نگاه نمی کنی،

عاشق تنهایی هسستی،

حتی تو یه اتاق خالی  با خودت راحتی اگه یه کتاب یا کامپیوتر زیر دستت باشه،در بهترین حالت،

یه روز اینقدر می خورم که می خواهم بترکم،

یروزم هیچی نخورم واسم فرقی نمیکنه،

بهم میگن تو چرا زنده ای ؟

میگم دارم زندگی می کنم...

میگن کجای این شبیه زندگی هستش..؟!

میگم همین که واسه خودم معلوم بشه بسه.

 

همیشه به خودم میگم تا حالا چطوری به اینجا رسیدم

وبعد بر می گردم به پشت سرم نگاه میکنم و کارهایی که انجام دادم.

پشت سرم دوتا رد پا بیشتر نمی بینم یکی که مسلماً ما له خودمه...

 

اون یکی ماله کی می تو نه باشه؟!

با این همه بالا پایین که داشتم ..

کی می تونست همراهم باشه که دل جرعت به این بزرگی به من بده ..؟

اینو خوب می دون هرکی  که هست دلم قرصه ومطمئنن کسی نمی تونه علیه من باشه تو زندگیم.

پ.ن/ اين روز ها سايه ام را بيشتر از خودم دوست دارم، چون يک رنگ  و وسيع  هستش.

 پ.ن/ احسان ولی زاده ،خاله مژگان عزیز و مادمازل ایکس گرامی (گیل دختر) وبلاگهای شما عزیزان به علت نا معلومی باز نمیشه  یه فکری بکنید. یا حداقل نوشته های زیبا تون رو واسم ایمیل کنید.

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 7:56 توسط داداشی |


Home | Archive | Email کلبه آبي من *