هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان...نیست
و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سیمان نیست؟ چرا ایمان نسیت؟
و کسی فکر نکرد که زمانی شده است که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست.
دوست من، الان من به تو احتياج دارم
لطفا دستم را بگير
در ساعتهايي که نيازت دارم با من باش
زماني را براي فهميدن يکديگر در نظر داشته باش
دوست عزيز دست مرا بگير
و مرا در اين مکان راهنمايي کن
شک و ترديد و هراس مرا از دلم بيرون کن
اشکهايم را از صورتم پاک کن
دوستم، من نميتوانم تنها باشم
نيازمندم تا با دستت مرا نگاه داري
وقتي با مهرباني مرا لمس ميکني
گرمي وجودت در دنياي سرد من رشد ميکند
لطفا دوست من باش
و روز به روز نگه دارم باش
چون با دست عاشقانه تو است
که من ميتوانم راهم را پيدا کنم
عجب قصه غریبی است این دوستی
اینجاست که میگویند دوست به دوست نیاز ... !!
پ .ن هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده است.
به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای
دلــتـنـگیهــا نـیازمــندیم .

