اينک خزان اسبي از حريم باران زين کرده است
ترسم از راهزني هاي زمستان است
که بي پروا نقاب بي رياي برگريزان بر چهره دارد
تقدیم به نفسم که امروز تولدشه ( الهی اونقدر که از زندگی لذت می بری زنده و پابرجا و مهمتر از همه شاد.شاد.شاد باشی )
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اِي بس نکته ها کين جاست
آسمان باز ، آفتاب زر
باغ هاي گل ، دشت هاي بي در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
خواب گندمزار در ، چشمه مهتاب
بوي عطر خاک باران خورده در کهسار
آمدن ، رفتن ، دويدن ، عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن ،
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست
گر بيفروزيش
رقص شعله اش
در ، هر کران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست .
زندگاني شعله مي خواهد ،
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان ،
جنگل ! اي روييده آزاده
پ.ن کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ، کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ، کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد.
پ.ن دنيا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نداره. کسی که تو را دوست داره ،تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و اونم تو را دوست داره به رسم و آئين هرگز به هم نمی رسه و اين رنجه .
زندگي يعني اين....
دكتر شريعتي

